|
داریوش سلحشور
بیاد و خاطره هزاران بر خاک و خون خفته در راه آزادی !
پاسخ
عفونت و خون و دمل
و خاکستر جنازه ء رفیقانم
با نقشی از یک :
دریغ تاریخی !
رنج و چرک و جنایت
و گرده ء زخمدار ملتم :
در مذبح جنون !
اگر این بهای زیستن است
هیهات خون ،
خون ،
خون ... 71
تصمیم !
زنگار از آیینه بزدا !
یاران حادثه هیچ گاه
از خنجری که گلوگاهشان را می درد :
نمی هراسند .
فریاد کن و آنان را بخوان
تا لخته لخته حیات
گم گشتگا نشان را
بر پیکر زمین نظاره کنند .
زنگار ز آیینه بزدا !
تاریک ترین شبها هم می میرند .
این را کور سوی ماه
در تند باد تاریکی و مرگ :
نوید می دهد .
پس به انگشت اشارتی ماه را
به شهادت صداقت صبح
بخوان .
فریاد کن :
یاران حادثه
هیچ گاه
از خنجری که گلوگاهشان را می درد
نمی هراسند .
سکون یا سلاح!
در
کجای تاریخ ایستاده ای ؟
در کجا ؟؟
وقتی که شبانه زمین را می شکافند .
تا جنایتی را پنهان سازند .
و فتوای مرگ ،
و ضجه های درد بر گورهای بی نشان
تنها نوائی است که به گوش می رسد .
در کجای زمان :
نکبت این سکون را تنفس می کنی ؟
و در انتظار کدام سپیده
تاریکی را بر دوش می کشی ؟
دیگر زمان نمانده
غرور خفته ات را بخوان
تا در صحنۀ نبرد :
حقارت مرگ را نظاره کنی .
و در تلالو آتش ِ سلاح
خورشید را بیابی .
دیگر زمان نمانده !
تهران-سال1371
انتظار تا بهار بیاید!
سال اش را به انتظار بودیم:
به غوغائی،
پاکشان آمد،
با خنجری بدست:
به بشارت بهار.
تصویر واژگونه ای
چونان که خورشید را
به تاریکی سجده می نهند!
بهار را به خنجری بار نهادن
بشارت شمارش انسان بود:
در صف بلند قربانگاه!
سال اش را به
انتظار بودیم:
به غوغائی پا کشان آمد .
ترکیه- مارس 2001
بانوی
آتش !
نه دریا در خاطرش بود
و نه خورشید!
نه آواز باد را
و نه سکوت کشتی ها در لنگرگاه را:
می شنید!
شب را
و
روز را
از یاد برده بود :
بانوی بی زمان
آرام ،
با شعله های آتش
فریاد میکشید:
حقیقت انسان بودن را!
بانوی آتش :
امانت نجابت آدمی را
بر شانه های غم زده اش
تا زایشی نوین
با خویش میکشید.
بانوی عفیف "بایرام پاشا" !
قدیس پاک زمینی
که آسمان در سجده اش
بخواب رفته بود،
زمین و آب را
در شعله های سپیدش :
به روشنا نشاند.
بانوی ما،
بانوی بزرگ ما :
که دریا به خاطرش می آورد
و خورشید.
هم باد به آوایش
و هم کشتی ها به جستجوی اش
می آیند.
آب او را میشناسد
و زمین:
صدای پاهایش را می شنود
که
از شعله های آتش باز می آید.
در دستهایش جنگل
و در چشمهایش :
پیام زایش !
بانوی ما ،
بانوی بزرگ ما :
باز می آید.
ترکیه-چانکاری-دسامبر-2000
من او را پائیده ام !
چه ترفندها میکند :
این مردک!!!!
نشسته بر سریر قدرت
با دلمه ای از خونِ خشک بر دستانش
ـ نهان به زیر عبا ـ
خواب طلا دیده
و
سخن سبز می گوید.
آخوندک مجلس یاوه
خوابزده ی رویاهای وهم خویش
عبا چرخانِ :
حلقه غارت است.
حیات مرا در جیبهایش
به بازار مکاره ای به معامله نشسته است
تا مگر رویای صبحدمان اش
را
تعبیری یابد در آستان ارباب.
پس ،
تحمیق مرا به بازی نشسته است
در گردونه ای
که می پندارد
حاصل ابدیش
داستان روزگار کنونی من است.
آخوندک رقصان مجلس یاوه
با پنج وضو
ـ در خلوت ـ
سرمایه اش را شمارش می کند .
اما
من پائیده ام او را
در پای نردبانِ نحوست اوج اش
از پس ِ
پنج تکبیر ِ پیاپی جماعت ،
به هنگامه ی بازگشت از
پستوی حجره ی کشتار
در رد خون خشک
بر خاک خانه ام !
گمان جاودانگی خویش را باور دارد :
این مردک!
چونان که در خلسه قدرتش ،
پیاده بی مقدار بازی آسمانی اش
جان من است.
غافل که
پائیده ام او را
تا لحظه ی حضور !!
باش !
باش !
تا لحظه ی حضور.
داریوش سلحشورـ20
خرداد84
تورنتو
جشن خون و اتحاد !
چه بی محابا جان میبازند
فرزندانِ آتش
در هنگامه ی نبردی نابرابر
که پاسخ فریادشان
پژواک گلوله ی چکمه پوشان
از قعر تاریکی است ،
در مصافی سرخ
برکشیده
در امتدادِ خونین ترین افق ها
از " شهر بابک "
تا
مهابادِ پر خروش !
"آبیدر" مغموم :
یاد هزاران بر خاک خفته را
در نظاره ی خیزش نوین
زمزمه میکند.
و "کارون" در التهابی دیرینه
غم نخل های بی سر را
در خروش
کودکانِ بالغ اش
که سرودِ خون و اتحاد میخوانند
غرش میکند.
شالیزارها در تب رویش می شکفند
و "زاگرس" به چهچه ی صدای ناگزیر ِ
آوازهای تیرهای سوارانش
به چرخش پرچم آزادی ،
نیایش ِ فرزندان آفتاب را
با پیک سرخ تند بادش
تا غلیان "تفتان" به رقص می آورد.
جلادان به رعشه ی هذیان گرفتارند
که قهر انقلاب
به کوبه ی درگاه ِسرمایه می کوبد.
چکمه پوشان
ماشه چکان مرگ اند
و یاران من
بی ابائی از جان
سینه گشاده
به میدان فرو می آیند
تا در صبحدم سرخ سنندج
در جشن خون و اتحاد
سرود رهائی بخوانند.
چکمه پوشان
ماشه چکان مرگ اند
و
یاران من
بی دریغ از جان
به میدان فرود می آیند
که قهر انقلاب
به کوبه ی درگاه سرمایه کوبیده است.
داریوش سلحشور. 15 مرداد
1384 تورنتو
|