|
انتهای همان توی قدیمی
فرهاد سلمانیان
خیابان های شهر و دخترهای آن برایش خیلی آشنا بود. انگار همه ی آن ها را دست کم
یک بار سوار کرده بود. شب کوچک شده بود؛ طوری که تاریکی را بیخ گوشش حس می کرد.
ابعاد خیابان ها به هم خورده بود و آدم ها به هم ریخته بودند. در افکارش دنبال
چیزی می گشت که سرعت ماشین اش را به این حد رسانده است. نمی دانست دنبال مسیر
جدیدی بگردد یا دنبال آن چیز یا کسی که پس از این همه پیاده و سوار کردن آن را
پیدا نکرده بود. چند نوار، یک فندک، چند عکس کهنه و دو ته سیگار که کمی ماتیک
روی یکی از آنها مانده بود؛ همه ی آن چیزی بود که می شد روی داشپورت ماشینش
دید. خیلی رفته بود. آن قدر که دیگر رفتن برایش عادی شده بود و نرفتن را حس نمی
کرد. نمی توانست درست نفس بکشد. حس می کرد معلق است؛ اسپریش را درآورد و در
دهانش فشار داد. دیگر چیزی نمانده بود که حس کند رسیده است. بالاخره ماشین را
نگه داشت . پیاده شد، نشست و همه چیز را مرور کرد.
دخترهایی که سوار کرده بود؛ قهوه هایی که با آن ها خورده بود؛ جاهایی که با آن
ها رفته بود؛ خداحافظی ها، سلام ها، سیگارهایی که جلوی آن ها کشیده بود و حتا
همین ماشینی که یکی از آن ها به او
هدیه داده بود؛ و
تمام اتفاق هایی که افتاده بود، دور سرش چرخ می خوردند. چیزی در درونش به اوج
خود و در واقع به پایان رسیده بود. چیزی پر شده و سر رفته بود و دیگر نمی خواست
ادامه داشته باشد. رسید به همانجا که همیشه. ..
لحظه ها و آدم ها مثل حباب در ذهنش می ترکیدند. اما دیگر نمی شد. سوئیچی را که
در دستش داشت روی زمین کنار آن ماشین گذاشت و نگاهی به پنجره ای انداخت که
همیشه سری از آن سرک می کشید و بعد روبرویش ظاهر می شد. همه چیز را سر جای اولش
برگرداند و بعد رفت.
|