|
فرهاد
سلمانیان
چکمه های دور از ذهن
در دوردست های ذهنت
صدای چکمه هايی که زمين از ضربه هاشان
فرياد
در دوردست های دستت
ماشه هايی که ماسه ها را غرق
خون
در نزديکی چشم هايت
انسان هايی
که مرگ را
با مرگ نمی شويند
با مرگ نمی گويند:
"خداحافظ آبی ابرهای سپيد!"
شعرهای پیشین
فرهاد
سلمانیان
در مانیها
برگ های برنده
زمین همچنان
برگ می خورد
برگ!
آذر
ماه آخرین برگ
هاست
آخرین
برگ ها
برگ های برنده
اند
که تا آخرین
روزها
تاب آورده
اند.....
بخند! روزگار
برگ های برنده اش را رو می کند!
الفبای فاجعه
الفبای فاجعه کامل می شود
"تو"
بخواهی یا نخواهی
حرفی شبیه "نیستی"
شکل می گیرد
آسمانی که صاعقه اش را بلعیده بود
با صدایی بلندتر
بالا می آورد
صداهایی را که از سال های دور-ريخته اند....
پنجره های به هم ریخته
فریاد درهای بسته اند
کرکسی روی شهر خیمه می زند
لاشه ی بی دفاع شهر از هر طرف کم می شود
کسی از شهرهای درونم صدای انفجار را می شنود؟
از مردم چشمم صدای انزجار را...
دست هایم این طرف
پاهایم آن طرف می روند......
آدم هایی که از درونمان بیرون زده اند.....
پشت سرمان پنهان می شوند
همان
دروغ هایی که لباس های ما هستند.......
همه چیز بیرون زده
و شهر
شکل فاحشه ای به خود گرفته
که لباس هایش را گم کرده
که دست به دست می شود
ميان
پدران بزرگ کرده ی ما
همه چيز
مات می شود
مات
ما...
من جهان
من ذهن جهانم
جهانی عریان از بود
که می شود
زمانم که بودنم به نیستی راه
می برد
مرا زمینی مرتکب شد
–
مادرم-
که پدر هزاران مرا بلعیده بود
مرا زمانی اشتباه کرد که پدر
از آسمان هفتم جا افتاده بود
به زمین سوگند!
زمینی که پدرانم کوچک و کوچک
ترش کردند
تا به دست من
افتادم
از آسمان
حالا آسمان- زمینی ام
نیمه ی گم شده ی تنهایی تو
می خواستی جهان را بگیری
دیوارهایمان را که روی هم
بگذاریم
جهان کوچک و
کوچک تر
و در
دست هایت جا
می شود!
راستی مرغابی های زندگی
چه زود از دست های رودخانه ای
می پرند
که از نیستگاه ذهن من آمده بود
من که از تمام دیوارهای شهر
بیرون زده ام
زیاد آمده ام از تمام خانه های
شهر
و نمی دانم کجا مرا دور از
چشمم به دار آویخته اند:
زندان آری!
در واژگان زندانی فرار همیشه
کلمه ی بسامدی بود
همیشه!
|