

روزگار دوزخي مريم هوله:
چرا آروم نمي گيري
دختر؟
نييه اوغونموسان؟
کریم شفایی- تبریز
نگاهي به "کمپانی
دوزخ"
و دو شعر "اتومبیل نر آغوش"
و "مرده های طبقه پایین"
چكارت
كرده اند، چه بلايي بر سرت آورده اند، چقدر گه و كثافت به خوردت داده اند دختر؟
چقدر بايد بالا بياري تا احساس كني ديگه خالي شدي، راحت شدي؟ كم مانده تا روده
هات بيان تو دهنت، اما تو همچنان داري عق مي زني و بالا مي آري! اهل بد مستي و
سياه مستي و اين حرف ها كه نيستي! تازه اگر هم بودي، با اين همه استفراغ كردن
ها بايد تا حالا مستي از سرت پريده و تلپ افتاده و خوابيده بودي! چرا آروم نمي
گيري، چرا "اوغونمورسان"؟ (اوغونماق واژه اي است در زبان آذري كه به آرام گرفتن
بعد از گريه و شيوني توفنده و طوفاني و سيل آسا اشاره دارد و در وصف حال كساني
به كار مي رود كه عليرغم همهء توفيدن ها و باريدن ها- به هيچ روي نمي توان آرام
شان كرد و جلوي هق هق گريه شان را گرفت.)
خوشبختي هاي من از روزي که نشستند اشتباهي در اتومبيل لاغر و مونث ِ من
در
بيابان گير کردند
ديگر
شعار ها و مردها به وضع ِ باک ِ اين ماشين اثر نمي کنند
ديگر
انقلاب کردن و مهاجرت نمي توانند جلوي رشد اين ماشين را بگيرند
دارد
به سي سالگي نزديک مي شود اما بيابان هنوز بيابان است !
دارد
مادر بزرگ مي شود
اما
براي نوه هايش شِن هاي داغ را کادوپيچ مي کند !
کمپاني ِ دوزخ ...
در
مواجهه با شعر شاعري چون مريم هوله شايد بهترين واكنشي كه مي توانست آدمي را از
گرفتار شدن در كابوس دنيايي كه او تصويرش مي كند- برهاند، متهم كردن وي به
"هذيان گفتن" بود. مي شد به راحتي سري جنباند و چشمكي زد و يواشكي گفت: "هوله
سرسام گرفته است" و خود را خلاص كرد:
زمينه
ي غمباد کردن من است حماقتِ اين آرامش احمق ...
در
فکرهاي شرقي گنديده در طعمهاي غربي ژوليده
در
ارتفاع ِ مشتعل يک خواب يادآوري چهره پوسيده
در
عمق هر صداي جزامي ، کور يا پرسشي که مرگ نپرسيده
در من
رنسانس سِرو ِ خوک با بوي آدم سوخته
ماري
آنتوانت
عين
القضات
پروفسور
رگهاي
گردن دختر طالبان...
اي
ايکس
اي صد
به توان ِ دو
اي
جذر اسکندر !
خواب
ِ مرا تفريق کن کن از روي روزهام ...
چنانكه خيلي وقت ها با خيلي ها چنين كرده ايم و خودمان را از تبعات پر دردسر و
عذاب آور قضاوت و جبهه گيري رهانيده ايم. البته راهي بهتر از اين هم وجود داشت:
مي توانستيم با بي خيالي و بي تفاوتي يا حتي پر رويي و وقاحت تمام او را نديده
بگيريم و طوري رفتار كنيم كه انگار اصلا همچون آدمي وجود ندارد! همان طور كه در
مورد خيلي ها نيز چنين كرده ايم و آرام و آسوده مانده ايم. شايد اگر خود مريم
هوله نيز چنين كرده بود آن تهوع لعنتي به سراغش نيامده بود و ما امروز با شاعري
مواجه بوديم كه حرير رويا هايش را چون سايه دل انگيز و عطرآگين درختان پر شكوفه
بهاري بر سرمان مي گسترد و براي مان لالايي هاي خواب آور مي خواند!
سخت
است در جايي از جهان مريخ توي تلويزيون ادعاي پيامبري کند ...
در
جاي ديگري طاعون به سفره هاي واردات ِ سي دي
خنده
هاي هيستريک ، تف کند ...
در
سينماي ديگري .... رقص ها .... با هم ازدواج کنند
آنقدر
که دچار اصلاح نژادي شوند ...
اما
در کوچه ي ما هنوز قرن اول چاق و تنبل
به
فکر ِ مرزها و موريانه ها باشد ...
توي
مغزش با تير و کمان و شلوارکي زير ِ چادر ِ سياه
بدوي
.... داغ کني .... بسوزي ...
بدوي
.... داغ کني ... بسوزي ...
اما
هوله چنين نكرد و گرفتار كابوسي شد كه اگر حتي تو هم دمي درنگ كني گريبانت را
خواهد گرفت وبه اين سادگي ها و به اين زودي ها رهايت نخواهد كرد. مريم هوله از
تهران تا استكهلم راهي طولاني را پيموده است اما حالت تهوعي كه او را تا حد
بالا آوردن امعاء و احشاء درون شكمش به استفراغ كردن وامي داشت هنوز رهايش
نكرده است و حتي براي حرف زدن از سوشيانت كوچولويش هم بايد منتظر ماند تا به
قدر صد شكم استفراغ كند تا دلش آرام بگيرد و انگيزه و شوقي براي گفتن از عزيزش
بيابد:
اين
بار اگر جلوي خودکشي ات را نگيرم کهکشان درانيميشن از نردبان مي افتد
و بچه
ام ، سوشيانت ، با ذوق داد مي زند :
افتاد
!
يا:
چشمي
که ناگهان باز مي شود ...
بچه ي
دو ساله ام
که با
دزديدن ِ يک فندک از آشپزخانه جهان را جدي مي گيرد !
شاعر
البته دوزخش را از تهران با خود به استكهلم برده است! او در دو شعر نمونه واري
كه الان پيش روي من است (اتومبيل نر آغوش و مرده هاي طبقهء پايين)، همان كابوسي
را تصوير مي كند كه كمپاني دوزخ را بر مبناي آن سروده است: تهوعي پايان ناپذير،
قي و اسهال، گه و كثافت! در اين گنداب حتي به پروانه ها هم رحم نمي شود:
باد
در کوچه هايم پيچ مي خورد ملين ِ باکلاسي بفرست به اين شهر !
آسمانم گيج مي رود که روسپي خانه بالا مي آورد
سينه
بندها و گلدان ها ........ کمپوزيسيون ِ مذهبي ....... و پروانه اي که در
مستراح
... پاهايش را از هم وا کرده ...
روزنامه شدن ؟ يا خواندن ؟
باور
کنيد در ماتحت ترين ترنم ِ سيفون اهميتي ندارد
براي
خانه ي زنانه اي که نامبرده را به حرف مي آورد !
جهان
هولناكي كه مريم هوله مي كوشد از آن پرده برداري كند با زباني هم كه او به
عنوان يك شاعر به كار گرفته عجيب همخواني دارد. استفاده از تعابيري چون "ملين
با كلاس"، "ماتحت ترين ترنم سيفون"، "عقربه ها را مي پكاند"، "يالا بپر بالا"،
"بماسي تفكر زنانه"، "خانم بار مي زني قالتاق"، "چوبخطت از شلوارم زده بيرون"،
"تا آقاي بكش/ مثلا بيايد نجات مان دهد با سواري اش/ نان مان را بيندازد توي آب
ديگري"، "اما چشم هايم جا ماند لامذهب" و ...
خانم بار مي زني قالتاق ؟
تو
چيزهاي مهم تري براي ايستادن داري
مثلا
قلبي که در اتاق موميايي دارد مي ايستد
نفتي
که دارد از پاچه ي سوراخت مي ريزد توي کفش غريبه ها
يا
عربي 2 متري که باتوم ِ بابايم را دزديده به جاي بابايم مي زند توي
سرم
خانه
ام ديگر دارد به غرورم بر مي خورد
از
ريشه درش بياورم يا فرار کنم ؟
براي
اين منگنه توقف کن !
خانم
بار مي زني؟
-- از
شعر "اتومبيل نر آغوش" --
در
"مرده هاي طبقهء پايين" هم باز هم همين بساط پهن است، زبان هوله با طنز سياهي
كه يكي از ويژگي هاي بارز دنياي شعري اوست از نكبتي سخن مي گويد كه انسان ها را
به حقارت مي كشد و از آنها موجوداتي تخت و تك بعدي به وجود مي آورد: آدم هايي
كه در عروسي شان بايد شيون كرد و در عزاشان شليك خنده سر داد!
نه !
انگار آن مرده هاي پايين هرگز نمي ميرند
از
نشستن ِ آن بالا
روي
مبل هاي دست سوم
كه
هزاره ي سوم رسيده و اين پله ها نه هنوز . . .
انگار
هرگز!
که
انگار اصلا طبقه ي پاييني در كار نبوده !
پس من
مردم ِ كه هستم ؟ ! كه شوهرم غيرتي شود
با
سرنگ چند سي سي فحش بپاشد به سقف ها ؟
-- از
شعر "مرده هاي طبقهء پايين" --
|