مجموعه از دوازده داستان تشکیل شده است . اسامی آنها اگرچه معنای یک زبان و
گویش محلی آن را تداعی می کند ، اما با انتخابی زیرکانه ، غریبانگی خود را حفظ
خواهند کرد حتی اگر برای بعضی از آنها زیرنویسی هم داده شده باشد.غریبانگی که
ایجاد شده باشد در دور از امکان فرسایشی – لااقل تا مدتی – در ذهن ، التذاذ را
تمدید خواهد کرد یا تلاش برای پدید آمدن آن . و با توضییح و شرح از میان نمی
رود و با آن بیگانگی خواهد کرد.ذهن پسندیده و گزیده ، الگوهای خود را در
پساپشتی پنهان در خود به کار می بندد و آن را در برابر منطق شرح که لزوما محدود
کننده هم است ، مخفی نگه می دارد . چون از بازتولید ایجاب های الگوهای خود لذت
خواهد برد .
دقیقا نمی توان یا نباید گفت که قرار است یک داستان با خواننده خود چه می کند
یا باید چه کار بکند. می توان اما گفت آن ، هرگز قرار نیست او یا آنها را تا حد
مرگ تحت تاثیر قرار بدهد .چنین تقاضایی از داستان تا یا هر اثر هنری دیگر ،
تقاضایی آرمانی و ممکنی از جهان ناممکن است . چرا که حتی اگر به فرض محال این
،ممکن هم شده باشد ، طبعا مضر و ارتجاعی هم هست . چیزی که ما را تا حد مرگ
دگرگون کند لابد از جنسی است که نقاط ناشناخته بسیاری دارد که نمی توانیم با
آنها به دلیل داشته های خیلی بعیدش ، به یک اشتراک عقلانی هم نباشد ، روحی ای
حداقل از نوع بی شرح هم باشد لااقل حس شده برسیم . ولی داستا برای تاثیرگذاری
از اشتراکات عناصر خود با خواننده آغاز می کند ، مثل زبان ، شخصیت ، فضا و...
در غیر این صورت نمی تواند با او ارتباط برقرار کند . هر داستانی نمی تواند
لزوما حتی اگر اعجاز را از آن انتظار داشته باشیم ، همه آن را در خود نهفته
داشته باشد . البته منطقی اینگونه یا اندیشه ایی در همین سطح ، اگر کنترل نشود
، رضایت به تولید آثار متوسط را هم پدید آورده ، مانعی خواهد شد در برابر تعمیق
بیشتر داستان برای کشف چیزهایی که قبل از آن راز بوده اند یا بوده اند تا به
وسیله به راز برسند . لیکن ابا و خودداری از آشتی با هر اثر ، منجر می شود به
کمال گرایی افراطی ، و باعث ناامیدی آثار تولید شده و ناامیدی از آثار تولید
شده . چنین حالتی در صورت بروز ، بیماری برای زیباشناسی انسانی هم خواهد بود .
بایسته وشایسته است ادبیات داستانی ایران با همه قابلیت و ظرفیت های تجربه شده
و ممکن آن در نظر گرفته شده و توقعات ما با توان و به تناسب آن مطرح گردد.
فضای داستان های علیخانی فضایی روستایی است .اما این مشابهت صرفا در کلیت
نمودگاه های اشیاء و طبیعت و رفتارشخصیت ها به نظر می آید . وقتی در جهان کامل
خود داستان قرار بگیریم ، آن شبیه شده ها از میان رفته ، با وصفی تازه و
داستانی روبرو خواهیم شد که هیچ دلیلی نمی تواند آن را روستایی یا غیر آن
نامگذاری کند.در چنان وصفی ، ناخواسته اما در یک فضای خلق و ایجاد شده قرار می
گیریم و احساس آن ، نه دیگر یادآوری ، بلکه تماشایی از پس فراموشی است . به
عبارت دیگر وقتی در داستان و در درون جهان ساخته شده اش قرار می گیریم ، در حال
تماشا و احساس فضایی غریب هستیم اما با یاری جرقه های فراموشی که به یادمان می
آورد انگار قبلا ودر دورترهای زمانی، با چنین فضایی آشنایی داشته ایم . همین
اتفاق در باور کردن شخصیت ها نیز افتادنی است . آنها با همه سادگی ، خرافه
پرستی و جادوشدگی ، شخصیت های تعریف شده به نظر نمی آیند بلکه گویی نموده های
مبهم از تکثر شخصیت های خود ما در ازمنه و شرایط مختلف هستند بی که بتوانیم به
چنین باوری یقین هم داشته باشیم . همین حس باعث می شود نتوانیم برای افعال و
افکار آنها داوری کنیم . چون وقتی در تیررس داوری ما قرار بگیرند بلافاصله
ابهامی مه گون آنها را از ما پنهان خواهد کرد . ناتوانی ما در برابر چنین دست
نایابی ، داوری را موقوف خواهد کرد.
روستای میلک روستایی است در کنار شهر و شهرهایی . زبان مخصوصی دارد و آدمهایی
که با همه ناآشنایی که با ذهن ما دارند، خلاصه و کامل هستند .کسی می داند آنجا
در کجا قرار دارد و حتی چرا روستا نامیده می شود ،به خاطر نعره مرگ افعی، جن
هایی که بی هیچ واهمه در کوچه و زمین های کشتزارها یا کنار رودخانه و باغ می
گردند < آدمها را در هیچ ناگهانی تکان دهنده ، جن زده کرده ، سرنوشت شان را
تغییر می دهند ؟به این خاطر که در آنجا از ماشین و دیگر مظاهر تکنولوجی خبری
نیست و آرامش و سکوتش را به هم نمی زند ؟ یا هیچ پیچیدگی دل آزار میان آدمها و
رفتارهایشان رخ نمی دهد ؟ همه یا هیچکدام اینها ؟ نه ، کسی نمی داند چرا. میلک
و ساکنانش در یک نمی دانیم کجا قرار دارند ، درجایی که نمی دانیم چرا آشنا و
غریبه است و یک زبان فارسی با آلودگی نشاندار زبانی و تلفظی محلی ، آن را و
آنجا را روایت می کند .
میلک جایی وهم الود است ، جادو شده، خاکستری رنگ ، که زودازود به سیاهی می زند
و باز می آید . صداها عجیب و رازناکند. سکوت سنگین و صدای آن را می توان در
اعماق شنید و از وحشت لرزید . زمان در آنجا از عمقی بی صدا می گذرد ، از جایی
نزدیکدور وهم آنگیز .جوانی ها از پیری می گذرند یا با آن فرقی را نشان نمی
دهند.به سخن دیگر ، آنجا زمان در یک مسیر گردبادی آرام می چرخد . در آنجا وهم و
جادو بی که لازم باشد از کسی اجازتی بگیرد ، درسرنوشت افراد جاری است اما عجیب
که این تعجب کسی را هم برنمی انگیزد و حتی شکایت و گله دیگری را هم .در«مرگی
ناره»(نعره مرگ) افعی چنان ناره می کشد که گویی میلک را آتش گرفته .مش قربانعلی
را بعلیده اما درهمان حال صحبت از گنج و تصاحب آن هم می رود و ماجرا با فاتحه
شیخ فاطمه ، به سادگی به پایان می رسد وداستان را به انجام نرسانده ، متوقف می
کند. در «خیرالله خیرالله» پس از ایراد اورادی ، خروس زمین را نوک می زند و
وقتی آنجا را می کنند و خاک را برمی دارن :ـ« چشم نبود آن پشت که می شد از درز
کفنی آن را دید .جنازه ای حیران به میلک نگاه می کرد.» ولی خیرالله خیرالله می
گوید :« بخوابانیدش» . و همه چیز در سکوت می رود . در رعنا « هنوز اگر زنده
باشد ... می بینید که روی هر تک شاخه ای یکی نشسته و دارد به وچه هایش شیر می
دهد » . و بالاخره در تمامی داستانها ، جهان متافیزیک در زندگی ساکنان عینیت
انکارناپذیر پیدا می کند ، به قسمی که گویی از ازل هم جهان متافیزیک بوده و
نبوده است . در میلک نمی توان عینیت اشیاء و افراد را در ابعاد و سختی جرم شان
لمس کرد . آنجا هرچه هست ، سایه هرچه هست است .ولی نه با تصور و شناختی که
عموما از سایه ، در ذهن خود داریم و آن را می پرورانیم .سایه های میلک زنده
هستند ، خود زنده . آنها موجودیت خود را بدون خدشه زندگی می کنند . اگر سایه
شان می نامیم و می دانیم به این دلیل ساده است که از شناخته شدن می گریزند و از
دست یابی در عینیت سازی موکد ذهن ما .
تعلیق را تکنیکی می دانیم برای حفظ انگیزه خواننده تا خوانش را ادامه دهد . در
این صورت تعلیق در حکم یک ابزار صرف باقی می ماند . اما می توان درکی دیگر هم
از آن داشت ، میل نویسنده و خواننده برای زماندار کردن عمل استنتاج درک. به
عبارت دیگر می توان فکر کرد ، عمل تعلیق قراری است ناگفته اما حتما موعود ، تا
پایان داستان را دیرمانتر کند. در این صورت، در عین حال، گریز از آگاهی هم
است.یا فداسازی آگاهی در تطویل جهان داستان . فضایی که تعلیق آن را می آفریند
یک فضای دان و ندان توامان برای خواننده است .حاصل چنین درگیری ذهنی منجر به
پیدایش فضای تصویری متناقض و متفاوت در ذهن خواهد بود که با همه آشفتگی جهانش ،
سیر آزادی ذهن آدمی برای خیال پردازی یا استدلال بدون امکان کنترل اراده مند
است.
عموما در داستان های کوتاه و بلند ، عمل تعلیق یا معلق گردانی ، کارکردی محدود
در جغرافیای آنها دارد و نویسنده در جا یا جاهایی با نشاندار کردن مواضعی ، آن
را تعطیل کرده و بنابراین خواننده را از خودآزاری غمگنانه یا شادمانه می رهاند
. اما در داستان های « قدم بخیر ...» همه هر داستان یک تعلیق کامل وهمگانی است
. ساده تر اینکه ، با حذف نشانه های نجات دهنده ، مفهوم تعلیق سرتاسر داستان ها
را دربر گرفته ، بنابراین باید از آنها دست خالی برگشت و با عصبانیت فراموششان
کرد. اما چون به هرحال ، خواننده آنها را خوانده است دیگر فراموشی ممکن نمی شود
.پس هرکدام به تداوم خود درخاطره خواننده ، باز هم ادامه خواهد داد. و نه البته
چنانچه نوشته شده بودند بلکه در انبوهی از معانی و تصاویر وفضای پنهان و رخ
نمونی که که تشخص هر کدام فقط در لحظه دیدن و اندیشیدن ممکن است وبس.
برای خواندن داستان های « قدم بخیر...» و لذت بردن از آنها ، لازم است پیشاپیش
با خود قراری برای خلوت کردن با آنها داشت و گرنه توقعات از قبل تعریف شده و
مثبوت ، خیلی زود آنها را زایل و بی اثر خواهد کرد.