|
»
دلي دمرول ، داستاني تا به امروز »
مظاهر شهامت
در خانه ات رو به سوي طاقچه پر از كتاب يا كتابخانه اتاق نشستهاي و دلت مي
خواهد در اين خلوت ، از سرعت و آشوب سرگيجه آور جهان مدرن ، اگر شد دمي
بياسايي.چشمت مي افتد به كتابي با عنوان « دده قورقود »كه در گذشته خوانده اي و
بفهمي نفهمي تمام كرده و در ميان ديگر كتابهايت قرار داده اي . اما اكنون ،
ناگهان سرو صدايي از ميان آن به بيرون مي ريزد و بگوش مي رسد .فكر مي كني از
كدام داستان ؟ ديرسه خان ،بساط تپه گوزي ،بگ اوغلو ؟ نه ، از دلي دمرول .
صدا وتصويرها را تو را در بر گرفته با خود به آن جهان مي برند . آنجايي مي شوي
. آنجايي و نظاره گر : دلي دمرول ، مردي تنومند و جسور باسري پر از غرور و
بازواني مالامال از قدرت و ديگران ، ديگران با پوشش و حيات پر عظمت و مالك تام
نوع « بودن » خود .دلي دمرول بر روي رودخانه خشك پلي زده است .همه را فرمان مي
دهد براي رفتن به آن سوي بايد از روي پل او رد بشوند . آنانكه به اختيار و بي
اعتراض مي روند سي و سكه مي پردازند اما معترضين ، كتك خورده و تحقير شده ، با
بدني خونين ،مجبور به گذشتن از آن مي شوند و چهل سكه مي دهند .چه اعتراض پر
بهايي ! كلمات دور هم آمده ، نوشته شده و تو را ربوده اند .اكنون حوادث را شكل
مي دهند.در جاي نزديكي از جغرافياي ذهنت « اوزان »يا « عاشيق » با لباس مشخص و
سازش به دست ايستاده و آنها را نقل مي كند .نوشته و نقالي متحدانه آن حوادثي را
تكرار كرده يا مي آفرينند كه تو با ديگران زندگي اش مي كني .اتحاد تو وشماست با
داستان ، با نويسنده ، با اوزان .تو دلي دمرول هستي يا مردي كتك خورده كه چهل
سكه مي دهد و با پاي لرزان و دلي خشمگين ، روي پل قدم برمي دارد .شايد بعدها
عزرائيل شوي يا مرده اي روي دست دلي ، خدا و عزرائيل .سحر كلمات جبار و مهربان
است .گفته مي شود يا نوشته .تور ا ديگر ياراي مقاومت نيست .هستي تا حوادث (از
بود و بودن هاي كلمه ) آفريده شوند .كلمه ها قدرتمند و تو پل و اوزان و دمرول ،
همه وهمه مطيعان امر و ابزاران لازم در جغرافياي بي زماني كه شما وشماها در رد
و انتخاب آن هيچ اختيار و آگاهي نداريد
…
- پناه درختي را مي جويي كه نيست .مي ترسي دلي تو را ديده بخواهد كه از پل
بگذري .
اگر در نظر بگيريم داستان دلي دمرول داستاني بحرانمند اسنت و بحران از لازمه
هاي تداوم داستان است ، بلافاصله مي پذيريم ايجاد بحران و گره گشايي در مسير آن
براي ايجاد احساس درگيري خواننده با متن و پس از تلاش هاي بسيار و خلاق يا نه ،
رسيدن به آرامش و احساس التذاذ از اين قبل براي اواست . نتيجه اي كه از اين
پذيرش حاصل مي شود مي بايد چنين باشد كه در واقع بحران به هر شكلي كه رخ مي
نمايد و با هر ابزار و اشخاصي و معاني كه ساخته مي شود النهايه در خدمت داستان
است . خصوصا زماني كه در مسير يا نهايت داستان ، با انجام رفتار گره گشايي، حل
شده و توازن ادراك را باز پس مي آورد .اما در داستان دمرول بحران ، صورت و
كاركردهاي متفاوت از دانسته هاي ما را به خود گرفته است : شخصيت دلي ( عجيب است
اگر تحقيقات زمان پيدايش آن يعني قرن 13 ميلادي درست بوده باشد ) عليرغم ذهن
تيپ آفرين ادبيات آن زمان با تعاريف جديدشخصيت پردازي در داستان مدرن ، سازگاري
بسيار نزديكي را نشان مي دهد . طوريكه او نه نماينده يا نمود صفات قهرمانانه كه
نشانگر شاخصه هاي فرديتي تعريف شده و مجزا در داستان است .كما اينكه در طول
داستان و در پايان آن كاربردهاي قهرماني را حتي وانهاده و در عنوان يك معترض
كاملا فردگرايانه باقي مي ماند .اگر يكي از تعاريف بحران را همانا به هم خوردن
اصول ثابت ورفتارهاي منتظر از آرايش امكانات ماقبل بدانيم در واقع با انتخاب
دلي دمرول به عنوان يك شخصيت و نه نماينده يك تيپ در داستان ، اولين بحران
نامنتظر را مي توان باز شناخت .قهرمانان اگر به سامان رسانان جوامع بحران زده
داستان ها بوده اند ، دلي بحران آفرين براي داستان و محيط زندگي خود است . اين
يك رفتار شخصيتي است و در هنگام نوشته شدن آن ، گامي بسيار جلوتر از عمر داستان
است .گيريم كه زبان رويگرد و خطي ، اين و ديگر مهم هاي درگيركننده را با لحن
شفاهي و تلالوهاي شاعرانه تعديل مي كندكه خود بر زيباسازي پنهانكارانه متن مي
افزايد .
دمرول كه خود به لحاظ شخصيتي نمودي در دگرگوني كاربري افراد است به تبعيت از
بحران سازي زبان درداستان عناصر معني دار داستان را به هم زده و سعي در معني
سازي ديگرباره آنها دارد .ايجاد پل بر روي رودخانه خشك عملي بيهوده وبي معني در
واقعيت عيني ولي زيبا و پرمعنا در واقعيت داستاني است .زبان قبل از به سامان
آمدن در تداوم داستان ، اقدام به خودويراني خود در بستر عادت به استناد معناي
منتظر كرده است .باج خواهي دمرول براي اثبات خودويراني زبان كه در شكل همجواري
نامانوس اشياء و معاني جلوه گر شده چنان طنزي را ذر آرايش اجزاء زبان و شكل
محيط بوجود مي آورد كه باوركردن اتفاق آن حتي با ذهنيت امروزين دشوار و عظيم مي
نمايد .قبلا گفتيم داستان دلي دمرول اساسا يك داستان قهرمان محور نيست .چرا كه
در اصل دمرول يك قهرمان نيست بلكه يك شخصيت است . در عين حال اضافه مي كنيم كه
حتي يك داستان شخصيت محور هم نيست بلكه داستان و اجزاء سازنده اش همه وهمه در
خدمت يك بحران كلي با دهليزهاي تو درتوست كه بوسيله داستاني نانوشته به نوشته
يا گفتار تحميل شده و سعي در خوانش دوباره آن دارد .
مي توان پرسيد پل دمرول از كجا آمده وبه كجا منتهي مي شود ؟ نمي دانيم و داستان
شناختي قابل اعتماد از اين و آن سوي به ما نمي دهد .شايد حرف آن دوست شاعر و
بزرگوارم (صالح عطايي ) يك حقيقت بزرگ باشد كه مي گويد :« آن پل در هوا معلق و
ابدي است » . با اين دريافت به ابهام حجيم تري رهنمون مي شويم
… …
-
مي تواني راحت تر تماشا كني .خود دمرول سخت در كار استحكام پل
سرگرم است .
بنابراين اگرچه ثبات خود را به چشم و رخ مي كشاند اما تعلق آن به رودخانه خشك ،
تنها يك ديدار مكاني براي تحمل نقش معنايي است ( البته نه چنانكه نماد كارآور
است بلكه در ارتباط مستقيم تري با واقعيت ساخته شده يا ساخته شونده ) . چه مي
بينيم ؟ پلي را كه بي هيچ تعطيلي آدميان به اختيار يا اجبار باج داده از روي آن
گذشته و به آن طرف مي روند . طرفي كه قاعدتا بالاخره محدود است و براي اين همه
آدم كه گويي از ازل تا ابد از روي پل گذشته و به آنجا مي روند ( بي هيچ بازگشتي
) بسيار تنگ . اما حرفي ديگر : مگر غير از اين است كه هر كسي در انتقال خود
زماني را هم با خود مي برد ؟ كدام زمان را ؟ حال يا گذشته ؟ مگر آن طرف آينده
اي متبلور شده است ؟ يا دارد اين اتفاق مي افتد كه مداكم زمانها گذشته و درآن
طرف حجم پيدا كرده و سخت مي شوند ؟ اين آيا تحميل آن بحران بوسيله زبان در
تداوم عادي زمان نيست ؟ چگونه زمان از يك مفهوم به لايه هاي جسميت تبديل مي شود
؟ نتيجه گيري از اين اتفاق و تبيين استخراج هاي اخلاقي و فلسفي و
…
هر چه باشند و با هر فايده يا زيان ، اتفاقات مابعدي خواهند بود از خود اتفاق
اصلي . يعني تبلور زمان به عنوان نمودي از بحران كه زاييده بحرانهاي قبلي يا در
تداوم آنهاست .درست از اين قرار است كه سفت شدگي و انباشتگي زمان ، بيگانگي
دمرول با اعتقادات آن سويي يان ، طبيعي جلوه گر مي شود .چرا كه هنوز تسليم
گرداني و ديگرسازي شرايط آن سو براي دمرول موثر نيفتاده تا او نقش بحران سازانه
خود را ادامه دهد .
قانون عبور از پل يك قانون مستبدانه است كه از دمرول صادر شده است .عبور خود او
قاعدتا به نفع او نيست اما در فايده ادامه بحران هست .چرا كه عبور دمرول از آن
و ملاقات چادرنشينان ، در عين حال قانون عبور را خدشه دار مي سازد . اما از جهت
ديگر با پس راندن آن به وراي داستان ، آنرا جاودانه مي سازد و باز اينكه نقطه
ايي مي شود براي آغاز بحرانهاي ديگر .چنانكه اشاره كرديم اصولا اين داستان كشف
بحرانها در جايگاه آنهاست و تاكيد به حضور ابدي آنها . اگر گاهي دمرول يا
عزراييل يا حتي خدا ، آفريننده آنها در محدوده زماني خاص معرفي مي شوند صرفا
جهت باورپذيري است و بس .
دمرول از پل گذشته و از چادرنشينان علت شيون و فغانشان را پرسان مي شود
…
.
-
مي بينم يواش يواش به پل نزديك مي شوي . وسوسه رفتن به آن سو ؟
برو هرچه باداباد .
آنها جواب مي دهند جوان زيبا و قدرتمندي را داشتند كه بيمار شده و به دستور خدا
، عزراييل جانش را ستانده است .دلي عزراييل و حتي با كمي اغماض ، خداي آنها را
نمي شناسد . دوستم مي گفت در اين جا تناقضي درشت وجود دارد و آن اينكه درك زبان
با درك فرهنگ و اعتقادات آن كساني همراه است كه با آن زبان حرف مي زنند .از نظر
او در اين نقطه ، كاركرد و يا شگرد خاص داستاني اتفاق مي افتد . بدون اينكه
بخواهم وارد اين بحث بشوم ، دلم مي خواهد اين تناقض را ناشي از همان بحث سفت
شدگي زمان در آن سوي پل بدانم كه خواه ناخواه با مفهوم انقطاع همراه است . در
هر حال ، داستان براي رخ نمون كردن بحران ديگر ، دمرول را به عنوان معترض « مرگ
» برمي انگيزد تا با شناخت عزراييل و خدا و كشتن عزراييل ، مرگ را تعطيل كند
.بي آنكه بفهمد مرگ بطور منطقي هرگز نمي تواند پايان مرگ باشد بلكه ادامه آن
خواهد بود .دمرول عزراييل را مي جويد و خدا كه از كفر و عصيان او به خشم آمده
به عزراييل فرمان ميدهدتا اورا به شكل دردناكي بكشد .در حاشيه گفته باشم در
حاليكه در آثار آن زمان بين خدا و انسان فاصلهي بسيار دور عمودي وجود دارد و
به قول آلبركامو تنها پس از عصر خردگرايي بود كه خدا براي اصلاح و نجات جهان
انساني و با خواست او در روي زمين حضور پيدا كرد و بقول سهراب سپهري بيش از هر
زمان به انسان نزديكتر شد ،عجيب است كه در داستان دمرول اين نزدديكي انسان و
خدا بوضوح احساس ميشود .تا به آن حد كه دمرول ميخواهد در جادههاي دور براي
او خانههاي مجلل بسازد و با او مستقيم و بي واسطه به گفتگو بنشيند .عزراييل به
شكل بدتركيبي با چشمهاي درشت وريش سفيد ظاهر شده و مي خواهد دمرول را بكشد اما
او با كشيدن شمشير تيز خود حمله مي كند .عزراييل ازترس به شكل كبوتري درآمده و
ازراه پنجره فرار ميكند .دمرول بااحساس پيروزي و خندان چند كبوتر را ميكشد و
فكر ميكند اورا به قتل رسانده است . اما هنگام بازگشت عزراييل بوسيله اسب او
ديده ميشود .اسب رم مي كند و دمرول را زمين مياندازد .عزراييل روي سينهاش
مينشيند.ماجراهاي بعدي امكان صحبت نزديكتر و دوستانه اوو خدا را فراهم ميآورد
و به شكل سطحي و احساسي سعي دارد بحران مرگ در داستان و واقعيت را حل كند اما
ممكن نميشود . طوول عمر زياد دمرول همچنان وسيله اعتراض او به مرگ است و
درنهايت مرگ او و همسرش مويد جاودانگي بحران مرگ .
داستان اگرچه به پايان ميرسد اما بحرانها از ميان نميروند و آن داستان
نانوشته اصولا درپي حل آنها نيست . گويي زايش بحران تقدير بحران و ماست .
- براي اينكه كتاب « دده قورقود » را نبيني بهتر است غلتي زده و در روي ديوار
اتاق به تابلوي « آفتابگردان » وانكوگ خيره شوي .
مظاهر شهامت - اردبيل
تلفن 5511008- 0451 |