![]() غلبه ي فراموشي بر دقت در شعرهاي سعيد احمدزاده اردبيلي
مظاهر شهامت
امروز وقتي ميخواهيم از شعر حرف بزنيم ديگر نميتوان براي امكان جريان صحبت كه بلافاصله به يك متن تبديل شده و در درون قالبهاي ظاهرا تئوريك فرار ونسبي ، اما عملا صلب و ثابت قرار ميگيرد - چرا كه به وسيله اراده هدايت شونده و يا هردم آماده هدايت كنندگي پشتيباني ميشود - از كلمه شعر در مقام مفهوم برانگيزاننده شروع كرد. اين از آنجا ناشي ميشود كه حداقل در چهارچوب پررنگ شونده عصر اكنون شعر، آن ،در نوعي آشفتگي در نمايش خود دچار شده و براي ايستاندن اين واقعه با موانع عديدهاي روبروست.بنابراين سخن گفتن با نام آن ،گرفتاري بلافاصله در همان آشفتگي شده ، ماحصل به نوعي هذيانگويي درباره انتزاعي درخود پنهان شونده خواهد بود. پس مجبور خواهيم بود نه از شعر كه از شاعر سخن بگوييم . شروعي با اين عنوان با وجود همه ابهامات و تناقضاتي كه لاجرم توليد خواهد كرد از اين دليل مستفاد خواهد شد كه اشعار اكنون بيشتر از اينكه در نمايش قابليتهاي خود توانمند باشند ، از پشتيبانيهاي تئوريك ادعايي شاعر برخوردارند.به عبارت ديگر وجهي كه ميكوشد انواع ، كيفيت و پيكره هر كدام را مشخص كند نه مرز اندامهاي آن كه همان توضيحات سراينده يا در نهايت نقد سفارشپذير است. اين توضيح وقتي بر درستي خود پافشاري ميكند مرا وادار ميكند در نگاه به اشعار سعيد احمدزاده از دريچه مفهوم شعر صرفنظر كرده از دريچه شعر احمد زاده آن را نظاره كنم. صحبت من در اين باره محدود به انتخاب چند شعر در قالب يك جزوه نخواهد بود بلكه در حد توان موقعيت متني خود دربرگيرنده آن كارنامهايي خواهد شد كه در طول چند سال و تقريبا مرتب از ايشان خواندهام و بارها و بار حضوري و شفاهي باهم حرف زدهايم . وقتي از اشعارفردي مشخص صحبت به ميان ميآيد به ناچار كيفيت اشعار محيطي نيز خودنمايي خواهد كرد كه آن فرد در آن محيط قرار داشته و انتظار ميرود از آن تاثير گرفته باشد. احمدزاده يك شاعر اردبيلي است و اردبيل در حدود گستره خود داراي حدود گستره شعر با انواع و قابليتهاي متعارف است.«متعارف» بلافاصله بعضي از شاخصهها را نمايان خواهد كرد. يعني منهاي تعدادي چند ، محيط شعر اردبيل، از تعريفهاي عموميت يافته تبعيت ميكند. آنها كدامند؟ پاسخ نميتواند از دكلمه تند و حتي كشدار موردي ( بهتر است بگويم عنواني ) بهره بگيرد و لازم دارد از طبقهبندي وصفي استفاده كند: 1- زبان فارسي به عنوان زبان غيرمادري براي شاعر اينجايي در نگاه او براي انتخاب شاعرانگي موضوعها توليد اشكال ميكند . چون در حين بكارگيري نيازمند يادآوري خود است و به ناچار تبديل ميشود به يكي از ابزار شعر ، نه يكي از اندام آن. درنگ يا وقفه حاصل ، شاعر را به سوي دقت در انتخاب موضوع خواهد كرد. اين بيداري منجر به فراموشي اتفاق فضاي شعر خواهد شد. يعني بروز رفتار سعي براي سرايش متكي به دلايل فايدهمند انديشيده شده. به عبارت ديگر شاعر سعي ميكند موضوععاي سفارشي را از ذهن خود به كار بگيرد كه قبلا دلايل فايدهمندي خود را در مقبوليت عمومي و اجتماعي ، در نزد او مشخص كردهاند. 2- شعر نو نوع خود را از يك زبان ديگر ( فارسي ) به ما معرفي كرده . اين غير و تازه ( از نظر زماني ) بودن باعث شدهاند با آن و كنشها و تغييرهاي بعدياش ديرتر و كمتر آشنا بشويم .پس با سطوح ترسيمي و نمايشي آن بيشتر آشنا هستيم تا امكانات هستيشناسانهاش و آن تفكري كه موجد آن است و متقابلا به وجودآورنده. بنابراين اغلب اشعار ظاهرا نو نمايي ساختماني دارند و پر از افكار قديمتر و انباشتهاند. 3- اين محيط شعري هنوز در درگيرگاه شعر نو به خوبي قرار نگرفته ، پس از مفاهيم و حتي جسميت نامگذاري شده اسطورهها چنانكه دست نخورده باقي ماندهاند ، استفاده ميكند. يعني خصلت ذاتا معترض شعر نسبت به هستياي هستي و چيدمان واقع آن را نادانسته حذف ميكند يا اين توقع را نميتواند باور كند. 4- اگرچه در عصر امروزي ، انسان خواسته يا ناخواسته با فرديتهاي حتي غيرقابل اتكاء جلوهگرشده و حضور پيدا ميكند اما اين شعر هنوز به بودمانهاي گروهي و اجتماعي او باور داشته و اين ناواقعيت را با اصرار تاكيد ميكند. بنابراين به شدت در يك خيالپردازي نامتنوع گرفتار ميماند. 5- دلايل گفته شده بالا و ديگرها ، وجه و توجه آن بيروني است و از درونگرايي ايجابي عصر حاضر عاجز ميماند.به اين دليل بين آن و گردش هستي اكنون ، ورطه عميقي وجود پيدا ميكند كه در عين حال عجيب هم هست. 6- هنوز هم در چنبره كليگويي كلاسيسزم اسير است و ناتوان از درك تشخص اجزاء و موقعيتهاي گذران . بطوريكه حتي در بيان حديث نفس نيز به تكرار گفتههاي در گذشته مينشيند و نميتواند احوال انسان معاصر را بازگو كرده به اين ترتيب درباره سرنوشت او مسئوليت شاعرانه داشته باشد. 7- چون زبان انتخاب كردهاش حتما قابليت موكد باستاني و آركائيك خود را حفظ كرده ، دچار نوستالژي است. پس به ستايش زمان ، مكان و موقعيت انسان در گذشته تاريخ ميپردازد و دعوتش به رجعت ، آرزويي ارتجاعي است ، گيريم كه آن دعوت در حزن سراسر پوشيده است. 8- از وصف تنهايي آدمي گريزان است . پس فرديت او را قرباني داعيه خود ميكند . يعني ايجاد فضاي بيگانگي هميشگي براي او . توصيفي كه از محيط شعري اردبيلي دادم البته مربوط است به خطوطي پررنگ . و هنوز هستند ديگراني از آن كه بايد ذكر شوند و نيز تحليل شوند اجزائ آنها تا احتمالا رهگشايي باشد به ركود قديمي شدهاش. اين ركود زماني كه به ياد آورده باشيم شعر پيرامون ميتواند از امكانات بالقوه و عظيم زبان تركي هم بهره ببرد ، در شكل يك فاجعه نمايان است . در هر حال و اكنون و با توصيفاتي كه گذشت اگر به سراغ اشعار احمدزاده برويم بلافاصله سيماي متفاوت و متمايز آنها با ديگران مشخص خواهد شد . شعرهاي او توانستهاند به زبان خاص شخصي شدهاش ارتقاء يافته و از اين راه توانايي دارد همپهلويي كند با شعر ايران. به عبارت ديگر آن برتري را پيدا كرده تا همراه زبان شعر ايران، سعي در وصف پيچيدگي و هردم متحولشونده جهان و انسان اكنون بكند.آنها ديگر از كليگويي، آرمانخواهي ، ستيز و اعتراض صرف مبرا شدهاند. تلاش ميكنند با رفتاري درونگرايانه ، درون شاعر را كاويده و از اين راه گذر جان و جهان هستي اين لحظه را نمايش دهند. زبان و نگاه شاعر تازه و به روز است.ازآنها از تحولات جديد انسان و زمانه اينك را با خلاقيت فكري و احساسي شاعر گذر دارند. گستره آنها محدود به توان وسعت بومي و مسايل كوچك آن نيستند. بلكه در شاني قرار گرفته ، ميخواهد با فلسفه خود اجزاء بيپايان حتي سرگشتگي آدمي در مواجهه با تاريخ زنده الان را بشناساند. همه اينها همان امتيازها و ارجحيت اشعار او هستند.اما ناگهان ودرست در همين نقطه، ضعف آنها هم عيان ميشوند.وقتي اشعاري اينگونه در مرتبتي بالاترقرار گرفتهاند بلافاصله توقعات جديدي را هم ايجاد كردهاند كه در برآورد كردن آنها عاجز و الكن هستند. مدتهاست در شعر ايران تحت تاثير تئوريهاي وارداتي ابتر و به پيروي صرف از آنها اتفاقاتي تاسفآوري رخ ميدهد كه باعث بريده شدن از سير طبيعي تحولات لازم آن است. گويي شعر ايران تا وارد شدن تئوريهاي جديد يا وجود نداشته يا در تعطيلخانه تاريخ فراموش شده بوده است. بالاترين و فراگيرترين تئوري مطرح و موثر همان توجه به امكانات زباني و الگوهاي زبان در هنگام سرايش شعر است. اين توجه با اصرار افراطي ، رفتاري را توليد كرده كه غفلتا از ياد برده پيشينه شعر ايران در جاجاي سير تاريخي خود به وفور به اين منظور پرداخته و با زيبايي رشكبرانگيزي آن را بكار بسته است. اكنون به بهانه برخورد و رويكرد تازه ، چنان رفتاري در سرايش شعر در پيش گرفته شده كه منجر به گيجي و آشفتگي پالودگيها انجاميده است.نتيجه بروز روحيه رواني براي تخريب چيزهايي است كه به عنوان نقاط تمايز شعر ونثر بودند: معنا، تصوير ، استعاره ، نحوشكني با مديريت و... اشعار احمدزاده هم از اين ويرانگيها به دور نيست. در آنها لحن نثرانه بر لحن شعري چربيده است. معاني آماده و توليد شده مشوش و گريزانند.استعارهها يا نيستند يا در حدودهاي اندك نمود پيدا كرده و محو ميشوند.تفكرات شعري در عجز مداوم انساني ناكارآمد ميشوند. شعر براي مقابله با هستي و هستي شاعر ترسو است.طنز سياه اما بيتلالو آنها را فرا گرفته، از گسترش انديشه در اين سامان ممانعت ميكند.صميميتي كه از راه شعر ميبايد با مخاطب ايجاد شود سترون باقي ماندهاند.و... ليكن اين بيماري مختص اشعار او نيستند بلكه از آن شعر مسلط و تئوري زده اكنون است. از نوعي كه ستيز با مفهوم قدرت را از راه انتحار معني ميكند. و چون حلاوت حيات هنوز باقيست به فراموشي زبان ميانجامد.
|
|