خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
14 اسفند 1383  

 

 

شام آخر

مهستي شاهرخي

با فرهاد هنگام نوروز در خانه ي يکي از دوستانش آشنا شده بود. فرهاد هر بار به خانه ي او آمده بود، دست پخت او را خورده بود و از آشپزي او ايراد گرفته بود. فرهاد هر بار نيشي به جانش زده بود و از نحوه ي گذاشتن ماهيتابه بر روي اجاق گاز گرفته تا شيوه ي ظرف شستن او را صد بار به مسخره گرفته بود. اگر پذيرايي و آشپزي اش تا بدين حد مضحک و ناشيانه بود چرا هر بار اين فرهاد بود که مهمانش ميشد؟ و چرا اجازه داده بود که فرهاد به آشپزي و يا خانه داري و ظرف شستنش بخندد؟ مگر بهترين آشپزان جهان مرد نبودند؟ و يا مگر خود فرهاد آشپزي ماهر بود؟ پس چرا؟
يک بار با فرهاد به سينما رفته بود، همه چيز خوب به نظر ميرسيد. پس از آن با هم به يک ساندويج فروشي رفته بودند و فرهاد بدون آن که از او چيزي بپرسد ابتدا فقط براي خودش ساندويجي سفارش داده بود، پس از آن نگاهي به شهلا انداخته و پرسيده بود: "تو هم چيزي ميخوري؟" و تا او جوابي بدهد بي اعتنا به او سفارش خود را تکرار کرده بود.
ـ "نه گرسنه نيستم." فرهاد ساندويج خود را از دست ساندويج فروش گرفته بود و پيش از آن که آن را به دهان ببرد به او تعارفي کرده بود: "پس يه لقمه از اين!" و باز بدون مکث ساندويچ را به دهان خود برده بود و گاز زده بود. شهلا با سر جواب منفي داده بود و وقتي فرهاد براي دومين بار به او تعارف کرده بود: "خب اقلا يه چيز ديگه بخور!" شهلا نگاهي به ويترين ساندويج فروشي انداخته بود و سرانجام گفته بود: "باشه پس يه شيريني!" و ديده بود که چهره ي فرهاد در هم رفت و نگاهش به جاي ديگر دوخته شد. قيمت يک نان شکلاتي فقط يک يورو بود در حالي که هر بار فرهاد به خانه ي او آمده بود براي شهلا قريب سي يورو خرج برداشته بود. راستي چند ساعت از وقتش براي خريد و آماده کردن شام و چيدن ميز پذيرايي گرفته شده بود؟ تازه غرولند فرهاد را هم شنيده بود. پس چرا؟ قيمت يک نان کشمشي که فقط يک يورو بود!
آن روز فرهاد شيريني يک يورويي را برايش نخريده بود. پيش از آن روز و پس از آن روز هم هيچ چيز ديگري برايش نخريد. يادش آمد به هر مناسبتي هميشه اصل هر چيزي را به فرهاد تقديم ميکرد. و باز يادش آمد که فرهاد جانش درميآمد تا بدل چيزي را فقط به او وعده بدهد. پيش از تولدش گفته بود: "برات يه نوار ميخرم!" و روز تولدش به او گفته بود: "برو از طرف من برا خودت يه نوار کنسرتوي ويلون بخر!" و شهلا در فکر اين بود که عمريست دارد براي خود از اين ريخت و پاش ها ميکند و روز عيد؟ باز قرار بود فرهاد برايش پوستري بخرد که نخريده بود و بعد گفته بود: "چقدر پوستر گرونه!" و آن را به شيوه ي هميشگي به شهلا حواله داده بود: "برو از طرف من برا خودت يه پوستر بخر!" با به ياد آوردن همين چيزهاي کوچک، تلخاي چيزي را حس کرد، چيزي مانند مرکب به درون رگهايش فرو ميرفت و خاطراتش را سياه ميکرد.
اول بهار بود که از هم جدا شدند، در ابتداي جشن طبيعت، در موسم بابونه و بنفشه. نوروز آن سال وقتي فرهاد به خانه اش آمد به او گفت: "ميخواستم برات گل بخرم ولي سر راهم گلفروشي نبود!" اين وظيفه ي گلفروش بود که بايد ميآمد و سر راه فرهاد قرار ميگرفت تا به يادش بياورد که آن روز روز عيد است و گلفروش بايد به فرهاد تذکر ميداد که قيمت يک دسته نرگس فقط دو يورو است. هنوز از هم جدا نشده بودند، اصلا هيچ حرف جدايي را نزده بودند که فرهاد شروع به بدعنقي کرد. شهلا سه روز و سه شب چشم به راه مانده بود با اميد اين که فرهاد به دنبالش خواهد آمد تا عصر با هم بيرون بروند و بگردند و در رستوراني در هواي آزاد شام بخورند. . . تا اين که کم کم آن سکه ي کج در قلک ذهنش جا افتاده بود و دانسته بود که معناي اين کلمات هماني است که در ظاهر به نظر ميرسد و معنايش اين است که فرهاد ديگر هيچوقت پيدايش نخواهد شد و فرهاد ديگر هيچوقت تلفن نخواهد زد و فرهاد بدون گفتن کلمه اي براي هميشه او را ترک کرده است. پاسخش را از پيش ميدانست ولي خوش باوري ديرينه و خوش خيالي ميراثي هميشه بر او چيره ميشد. خود را ميديد که سه روز عصرها، با لباس مهماني کنار تلفن منتظر نشسته و فرهاد حتي تلفن نزده تا به او خبر بدهد که نميآيد. پس از يک هفته انتظار سرانجام غرور کوچک خود را مانند بغضي ناخوانده بلعيده بود و شماره تلفن خانه ي فرهاد را گرفته بود. فرهاد توي خانه بود و از شنيدن صداي شهلا ظاهرا تعجب کرده بود. بعد با لحن سردي گفته بود کار دارد و خواسته بود دلايلي بياورد ولي شهلا گفته بود نيازي نيست و الان ميلي به شنيدن دلايل او ندارد و خداحافظي کرده بود و ديگر از هم خبري نگرفته بودند.
گمان ميبرد که مانند سابق پس از مدتي با کسي ديگر آشنا خواهد شد ولي کور و کر شده بود. تلخا و غلظت مرکبي که فرهاد در جانش دوانيده بود زهري به کامش کرده بود که ديگر از همه ميترسيد و از همه ميگريخت و توانش را نداشت که چيزي را هر چند کوچک و هر چند ناچيز از سر بگيرد. چيزي در درونش خشکيده بود. روحش خشک و بي علف مانند زمين بايري متروک مانده بود. روانش مانند کويري پر از شيار و ترک بود. خشکسالي و قحطي جانش را تصرف کرده بود. مزه اي تلخ دهانش را فرا گرفته بود، چيزي تلخ که با هيچ شکلات و آب نبات و بيسکويت و کيک مربايي شيرين نميشد. و ناسيرابي! جگرش از چيزي گداخته آتش گرفته بود و ميسوخت. چيزي سوزان که با هيچ بستني و نوشابه و شربتي خنک نميشد. چيزي خشک و پر از ترک که هيچ نوع خامه و کره و چربي و روغني نرمش نميکرد. در درونش چاهي عميق حفر شده بود، چاهي پر از تهي، ماکاروني و اسپاگتي ميخورد. پيتزا و لازانيا ميخورد. مانند جاروبرقي ديسي از پلو و خورش را ميبلعيد، اما حفره ي درونش سير نميشد. دو سال به اين شکل گذشت و کلافي از پيه و چربي آرام آرام به دور قلب خردسالش تنيد و با تارهاي سخت و ناپيدايش او را مانند کرم ابريشمي در خود گرفت.
گاهي عکس فرزندانش را روبرويش ميگذاشت و دستان کپلي شان را به ياد ميآورد و بوي بنفشه را و گاهي به ياد پيکر فرهاد هنگامي که از حمام خارج ميشد ميافتاد و آن دو چال روي گونه هايش هنگامي که ميخنديد و دستهايش هنگامي که مهربان ميشد و روي موهاي شهلا ميکشيد و با لرزش صدايش هنگامي که حوصله داشت تا چيزي برايش بخواند و بوي بابونه و بوي پيراهن فرهاد در مشامش ميپيچيد و خالي تناوري در اطرافش پديدار ميشد. با يادآوري اين چيزهاي کوچک بود که حس گرسنگي در او شدت ميگرفت و بسته ي چيپس و يا پاکتي از بادام زميني را باز ميکرد تا جاي اين ها را پر کند و پر نميشد. پيکرش مانند مترسکي از کاه و پوشال پر شده بود و قلب کودکش زير انبوهي از پفک نمکي و ذرت بود داده و چيپس و تلي از پشمک دفن شده بود.
وقتي بهار دو سال بعد ناگهان فرهاد به او تلفن زده بود و عيد را تبريک گفته بود و بدون آن که شهلا از او هيچگونه توضيحي خواسته باشد باز گفته بود که بسيار گرفتار بوده، که اثاث کشي کرده و به خانه ي جديدي رفته، که نمره تلفن او را نداشته است و براي همين در طول اين مدت نتوانسته تلفن بزند چيزي گرم و سوزان در قلب نيکويش جوشيدن گرفته بود و چيزي زلال از چشمان شهلايش سرازير شده بود.
شام آخر را خوب به ياد داشت. فرهاد به خيال خود سنگ تمام گذاشته بود تا کوتاهي هاي گذشته را جبران کند. آن روز فرهاد چند بار به او زنگ زده بود؟ حداقل هشت بار، قرار بود فرهاد به دنبالش بيايد و همين شهلا را به اين نتيجه رسانيده بود: "ا پس اين کارا رو بلده و تا حالا ازم دريغ ميکرده؟" وقتي به دنبالش آمده بود، به گمان شهلا قرار بود به همان رستوراني بروند که دو سال پيش حرفش را زده بودند تا سرانجام پس از تاخيري دو ساله فرهاد به قولش عمل کند ولي نه! گفته بود بايد سر راه روزنامه و نان بخرد. راستي آيا روابط انساني هم مانند ماهيگيري بود؟ آيا ماهي را هر وقت از آب ميگرفتند تازه بود؟ فرهاد بود که پس از خريدن نان و روزنامه به سوي ماشين ميآمد ولي نه ـ او را ديد که راهش را کج کرد و وارد گلفروشي شد. آيا به همين سادگي بود؟ آيا شعله ي مهر را ميشد با کوچکترين تلاشي در دلها افروخت؟ يا اين که عواطف و روابط انساني نيز مانند خوردني ها تاريخ مصرف داشتند؟ هنگامي که فرهاد با چهار داوودي زرد رنگ از گلفروشي خارج شد لبخندي بر لبان شهلا نقش بسته بود، ولي نه! فرهاد بي اعتنا به لبخند او سوار ماشين شده بود و گلها را بر روي صندلي عقب گذاشته بود. آيا آنقدر که در زندگي شوخي ميکنيم جدي هم هستيم؟ و درون خانه هم به همچنين، انگار نه انگار، فرهاد آنقدر سعي کرده بود عادي و بي تفاوت رفتار کند که انگار کار هر روزشان است! هنگامي که فرهاد بسته اي از لقمه هاي ويتنامي، از همانها که کمي سالاد را لاي نان لواش پيچيده اند، را از يخچال خارج کرد و لقمه ها را دانه دانه در ماهيتابه انداخت تا سرخ کند صدايش را به ياد داشت: "گوشت چيز خوبي نيس!" و همان وقت يادش آمده بود که هر بار فرهاد به خانه ي او ميآمده نقي ميزده و يکي از آخرين بارها که شهلا يک بطر شراب ناب و دو استيک تازه و مرغوب خريده بوده است فرهاد با طعنه به او گفته : "حالا معلوم نيس اين گوشت چه جونوريه؟" ولي چطور بود که فرهاد گوشت آن جانور مجهول را هر بار تا لقمه ي آخر ميخورد و گياهخواري خود را فراموش ميکرد؟ هنوز لقمه هاي توي ماهيتابه سرخ نشده بود که اشتهايش کور شد. فرهاد را از دور ميديد که دارد در قوطي کنسروي را باز ميکند. هويج خرد شده و نخود سبز نبود؟ آيا امشب نخود براي سلامتي و آرامش معده اش خوب بود؟ هنگامي که فرهاد آن چهار داوودي زرد رنگ را در گلداني بر روي ميز قرار داد و بشقاب هايي زرد رنگ را بر روي ميز گذاشت چيزي راه گلوي شهلا را گرفت. چرا هيچ کلامي نگفته بود؟ حتا يک کلمه ي مهرآميز؟ راستي به کجاي دنيا برميخورد؟ کلمات مهرآميزش را براي چه کسي و در چه هنگامي کنار گذاشته بود؟ آيا اصلا از کلامي مهرآميز خبري بود؟ چرا حتا به او نگفته بود که آن گلها را براي شهلا گرفته است؟ صداي رساي نسرين در گوشش ميپچيد: " . . پس سهم زيبايي توي زندگي ما چيه؟ مگه قرار نيس که ما يه روزي خوشبخت و راضي بشيم؟ مگه ما نبايس تلاش کنيم تا اين خواسته عملي بشه؟" چرا حتا گلها را در نزديکي او نگذاشته بود تا از لطافت گلبرگهايش بهره مند شود؟ راستي بوي داوودي زردرنگ چگونه بود؟ نتوانسته بود لقمه اش را فرو دهد و سرانجام با صداي خفه اي گفته بود: "ميلي به شام ندارم، آخر بايد رژيم لاغري بگيرم!" و صداي خنده ي فرهاد را شنيده بود: "آره برات لازمه، خيلي گامبو شدي؟" کلمه ي "گامبو" کيسه شني پري را در نظرش آورد که بوکسورها با آن تمرين مشت بازي ميکنند. بي اعتنا به حضور بوکسورهاي نامرئي که با مشتهاي ناپيدا، شکم گامبوي او را نشانه گرفته بودند سعي کرد خود را با خيارشوري که کنار بشقاب بود سرگرم کند ولي ترشي خيارشور و شکم گرسنه ي بي اشتها با هم سازگار نبودند. با نخودها بازي کرد و آنها را از هويج هاي چهارگوش جدا کرد و شلغم هاي خرد شده را وسط بشقاب گذاشت و با احتياط بسيار تکه هايي از لوبيا سبزهاي رنگ باخته و يا لهيده را در يک جا گرد آورد و نظمي به چهره ي بشقابش داد و سپس تعداد نخودها را شمرد و پس از آن تعداد هويج هاي مکعب مانند را. مگر نه اين که به شکل غذايي که ميخوريم اهميت ميدهيم؟ آيا به همان ميزان نيز به غذاي روح خود ميپردازيم؟ به لوبيا سبزها نگريست، آيا در آنها از رنگ زندگي اثري نبود يا نه؟ وانمود کرد که دارد از لقمه هاي سرخ شده ميخورد و با کارد تکه اي بريد. چه سفت بود؟ آيا فراموش نميکنيم که روحمان نيز به غذا نيازمند است؟ آيا غالبا روحمان گرسنه نميماند؟ لقمه از سختي به تخته سنگ ميمانست! مگر دو سالي از عمرش نميگذشت؟ دو سالي از لحظه ي دعوت تا انجام آن! آيا عشق مانند گلي است که اگر به آن نرسيم ميخشکد و سنگ ميشود؟ جويدن لقمه را رها کرد و جرعه اي "لعل پالوده" نوشيد. ترش بود! "بکر پوشيده روي" که نبود! به شراب آشپزخانه ميمانست. نگاهش از همانجايي که نشسته بود آهسته چرخيد و در کنار يخچال، بشکه ي شراب آشپزخانه را به جاي آن "شربت دلفريب" ديد و از حدس خود مطمئن شد. آيا عشق مانند همان "داروي بيهوشان" نبود که اگر به موقع به دادش نميرسيديم ميترشيد و به سرکه تبديل ميشد؟ و آيا ميشود با تظاهر به عشق مهري را در دلي افروخت؟ وانمود کرد که دارد با فرهاد همراهي ميکند، تکه نان کوچکي را با دست کند و به دهان برد، کهنه بود، و مزه کاه گل و خاک رس ميداد. آيا عشق هم مانند مواد غذايي تاريخ مصرف نداشت؟ مگر دو سالي از تاريخ شام امشبش نگذشته بود؟ آيا ديگر براي همه چيز دير شده بود؟ طعم خشک و خاک آلود جاي خود را با طعم ترشي جوشيده اي عوض کرد و ناگهان دلش به آشوب افتاد و بي اختيار برخاست و خود را به دستشويي رساند. تکه نام نيم جويده اي که هنوز در دهانش بود را به درون توالت تف کرد و سيفون را کشيد. آيا به همين سرعت ميتوان روح خويش را از هضم چيزي سخت و ناهمگون رهانيد؟ دهان خود را زير شير آب سرد دستشويي شست و آب کشيد و باز سيفون را کشيد ولي حالت دل به هم خوردگي و حس بالا آوردن و بيرون افکندن چيزي ناخوشايند تا آخر شب او را رها نکرد.
چند ماه بعد بود که تصادفا از يکي از آشنايان شنيد که اخيرا فرهاد از ايران برگشته و آن "يگانه ترين يار" در اين سفر با دختري بسيار جوان ازدواج کرده است. پس از شنيدن اين خبر بود که سرانجام ياد فرهاد را براي هميشه در صندوقچه ي مخملين قلبش گذاشت و بر دلش قفل محکمي زد. مگر چه چيزي در ميان آن "سرشک قدح" ترشيده و آن غذاي منجمد مانده يا کنسرو شده و آن گلهاي داوودي متکبر و آن تاريخ باطل شده ي قرار ملاقات بود که آن شب دلش را تا بدين حد به هم زده بود؟

  

نویسنده در هر کجا که یاشد محفوظ است. فقط می توانید لینک بدهید.

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website