|
(حاشیهای بر چاه بابلِ رضا قاسمی) بهروز شیدا
« این مطلب پیش از این در آخرین شماره ی مجله ی آرش به چاپ رسیده است. » به روایتِ چاه بابلِ رضا قاسمی، جهان هم صحنهی تقدیر است، هم صحنهی تکرار. هم صحنهی رمز است، هم صحنهی تفاوت. هم صحنهی جنایت است، هم صحنهی تنهایی. هم صحنهی آزمایش است، هم صحنهی تسلیم. هم صحنهی تبعید است، هم صحنهی تمثیل. هم صحنهی سقوط است، هم صحنهی تلخی. هم صحنهی رنج است، هم صحنهی اجبار. به روایتِ چاه بابلِ رضا قاسمی جهان صحنهی سیل سئوال است؛ توالیی پایان ناپذیرِ پنجره و بیشه. به سهم خویش پنجره بگشاییم بر این توالیی پایان ناپذیر.
1 چاه بابل در هفت پاره نوشته شده است.: پارهی صفر: تاریکی. پارهی یکم: شمایلِ سرگردانِ فلیسیا. پارهی دوم: امنترین جای دنیا. پارهی سوم: پیراهنی از حماقت و دشنام. پارهی چهارم: یکشنبههای ابدی. پارهی پنجم: کوکی سن ژاک. پارهی ششم: روز قتلِ کبوترها. در این هفت پاره ما ماجراها میخوانیم؛ از هستیهای بسیار در زمانهای بسیار. از هزارتویی که نه مدخلاش پیدا است نه مخرجاش روشن. مندو، پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس، که صدایی سخت خوش دارد، بار نخست نیست که به دنیا آمده است. دوقرن پیش از این ایلچیی مخصوص شاه قاجار بوده است و ناماش ابوالحسن. در زندهگیی کنونیاش حادثهها پشتِ سرگذاشته است. در ایرانِ جمهوریی اسلامی با نام برادر حداد ترانههای مذهبی میخوانده است، به خاطر رابطهی جنسی با همسر یک شهید، به همراهِ او به سنگسار محکوم شده است. خود را از گودالِ مرگ بیرون کشیده است. با بلوکی سیمانی معشوق خویش را کشته است تا او را از رنجِ ذره ذره مردن زیرِ بارانِ سنگ خلاص کند. مندو اینک، در چهلودو سالهگی، عاشقِ زنی فرانسوی است که خود عاشقِ یک موسیقیدان فقیر است. کمال پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس، نقاشی است که تابلوهایش را از روی مدلهای زنده میکشد. کمال سالها در زندانهای جمهوریی اسلامی زندانی بوده است. خاطراتِ او از زندان چیزی جز عفونت و تباهی نیست. کمال تواب بوده است؛ مامور به دار کشیدنِ محکومان به اعدام. کمال هنگامی به همکاری با جلادان تن داده است که شاهد همکاریی یکی از مسئولان ردهبالای سازمان سیاسیی متبوعاش با زندانبانان بوده است؛ همان مسئولی که زمانی در یک خانهی سازمانی به او تجاوز کرده است. نادر پناهندهی ایرانیی ساکن پاریس زندهگیی غمانگیزی دارد؛ با زنی ویران و سه فرزند قدو نیمقد. فرزند اول متعلق به او نیست. نادر هنگامی با آنلور ازدواج کرده است که او باردار بوده است. پدر فرزندِ اولِ آنلور، مندو است. ف . و . ژ نویسندهی هفتاد سالهی فرانسوی مشغولِ نوشتنِ رمانی است به نام چاه بابل. او همسری دارد سخت جوانتر از خود و مستخدمهای که او نیز رمانی نوشته است؛ رمانی که شخصیتهای اصلیی آن از روی ف . و. ژ و همسرش گرتهبرداری شدهاند. چاه بابل پُر از ماجراها است؛ از تاریکی تا قتلِ کبوترها.
2 در پارهی صفر چاه بابل سئوالی غریب را میخوانیم. کسی از نایی میپُرسد: " چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکیِ تهِ گور فرق میکند با تاریکیِ اتاق؟... فرق میکند با تاریکیِ تهِ چاه؟... فرق میکند با تاریکیِ زهدان؟... ... تو بگو، "نایی". چرا تاریکیِ ازل فرق میکند با تاریکیِ ابد؟... تو که از ستارهی دیگری آمده ای... تو بگو..." (1) در پارهی هفتمِ چاه بابل این سئوالِ غریب بار دیگر تکرار میشود. نایی، زن ژولیده، و مندو، آوازهخوانِ کور، در ایستگاه قطاری در پاریس گدایی میکنند. نایی "تنکهاش" را پایین کشیده است. مندو سر زیرِ دامنِ او فروبرده است و سئوالِ خویش را با تمنایی دردمندانه درهم میآمیزد" آه... نایی. تو چقدر خوبی. چرا ستارهات را ول میکنی و میآیی؟ من گند و کثافتم نایی. پناه بده. اینجا سرد است. تاریک میشوم. نایی. چه خوب که... بگذار برگردم. برگردم به تاریکیِ خودم. اینجا سرد است نایی. توی تاریکی سرما سردتر است نایی. چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟... ... تو بگو نایی. چرا تاریکیِ ازل فرق میکند با تاریکیِ ابد؟" (2) مندو از هولِ سرما میخواهد در زهدان نایی پناه بگیرد که از ستارهای آمده است. نایی از کدام ستاره آمده است؟
3 در چاه بابل ماجرای عروجِ ستارهی ناهید به آسمان را میخوانیم. به روایتِ لغتنامهی دهخدا و به روایتِ کتابِ خطیی مافیالضمیر، نوشتهی ابواسحاق یهودی که در بغداد به جرم بیدینی دست و پایش را بریدند و جسدش را در دجله انداختند. لغتنامهی دهخدا را راوی در مقابل ما میگشاید؛ مافیالضمیر را ابوالحسن ایلچی در روسیهی تزاری در موزهی جواهرات سلطنتی میخواند.: خداوند انسان را آفرید و به او مَقامی ویژه بخشید. فرشتهگان که گناهان انسان را میدیدند، به شگفتی از خداوند پرسیدند که سبب مقامِ موجودی چنین گناهکار چیست؟ خداوند پاسخ داد که گناهکاریی انسان از شهوتِ او است؛ هم از این رو است که ارجِ نیکیی او بسیار است. آنگاه خداوند تا نقشِ شهوت در هستیی انسان را به فرشتهگان ثابت کند، از آنها خواست چند تن از میانِ خود برگزینند تا به زمین بروند و وظایف انسان را بر عهده بگیرند. فرشتهگان انجمنی میسازند و سه تن به نامهای عزا، عزایا و عزازیل برمیگزینند. خداوند این سه تن را به شکلِ انسان به زمین میفرستد و از آنها میخواهد از چهار گناه خودداری کنند: شرک بر خدا، قتلِ نفس، زنا و بادهنوشی. عزازیل، که فرشتهای زیرک است، از انجامِ این وظیفه شانهخالی میکند. دو فرشتهی دیگر، که به هاروت و ماروت معروف شدهاند، اما، در زمین میمانند. روزی زنی سخت زیبا به آنها مراجعه میکند و در مورد اتفاقی مهم داوریشان را طلب. هاروت و ماروت قرار از دست میدهند و داوریی خویش را موکول به وصلِ او میکنند. زن پاسخ میدهد که تنها به شرطی به وصلِ او نائل خواهند شد که با او بادهای بنوشند. هاروت و ماروت چنین میکنند؛ آنگاه گناهانِ دیگر را نیز مرتکب میشوند. خداوند آن دو گناهکار را در انتخاب میانِ عذاب دنیوی و عذابِ اُخروی مختار میکند. آنها عذابِ دنیوی را برمیگزینند و تا ابد در چاه بابل سرنگون میشوند. زن اسم اعظم را بر زبان میآورد، به آسمان عروج میکند و به ستارهی ناهید الههی عشرت و طرب و شادی بدل میشود. نایی، ناهیدی است که از آسمان هبوط کرده است؛ هبوط کرده است تا بر خاکِ تلخ بماند.
4 عزیزالدین نسفی، عارفِ سدهی هفتمِ هجری جایی گفته است: "ای درویش، عالم دو چیز است: نور و ظلمت، یعنی دریای نور است و دریای ظلمت. این دو دریا در یکدیگر آمیخته است. نور را از ظلمت جدا میباید کرد، تا صفات نور ظاهر شوند... ... ای درویش این مصباح (چراغ) همه کس دارد، اما از آنِ بعضی ضعیف و مکرر است. این مصباح را صافی و قوی میباید گردانید که علم اولین و آخرین در ذات این مصباح مکنون است تا ظاهر گردد. هر چند این مصباح قویتر و صافیتر میگردد، علم و حکمت که در ذات او مکنون است ظاهرتر میگردد." (3) همهی ساختار ِ جهانِ عرفان در این سخنِ عزیزالدین نسفی مستتر است؛ ساختار عرفانِ اسلامی – ایرانی نیز. عرفانِ اسلامی – ایرانی یک ساختار است در هزار روایت. در نالههای عاشقانهی احمد غزالی به درگاه معبود، در باورِ سوزان حلاج به مهرِ خدا، در زهدِ بی بدیلِ محمدِ غزالی، در تاکیدِ شهابالدین سهروردی بر خلق جهان توسطِ نورالانوار یک ساختار بیش مکرر نمیشود. عرفانِ اسلامی – ایرانی بر ساختاری سه پایه استوار است. جدایی از مبدا، امکان پیوندِ دوباره با مبدا، سفری ناگزیر در راه پیوند دوباره با این مبدا. همهی این ساختار اما، هنگامی معنا پیدا میکند که مبدا نور باشد، مقصد هم نور. به روایتِ عارفان تقدیرِ دایرهی هستی، روشنایی است. همهی هفت مرحلهی سفرِ عرفانِ اسلامی – ایرانی یعنی تکاندن تکه – تکه تاریکی از تنِ خاکی تا نور جلوه کند. عرفان اسلامی – ایرانی سفری است در تاریکی به سوی نور. چاه بابل در هفت پاره روایت میشود تا هم تقدسِ عدد هفت شکسته شود، هم ساختارِ جهانِ عرفانی؛ ساختارِ دایرهی روشنایی. ساکنانِ جهانِ چاه بابل از تاریکیی ازل آمدهاند، از تاریکیی ابد میگذرند، بازگشت به تاریکیی ازل را آرزو دارند. تاریکیی ازل سبک است؛ که هنوز بار سنگین هستی حس نشده است. بازگشت به تاریکیی ازلی اما، ممکن نیست. تاریکی ابدی است. چاه بابل در هفت پاره روایت میشود تا تقدس رهاییی آسمانی به سودِ تلخیی محکومیتِ زمینی شکسته شود. انسان را از شهوتهایش راهِ گریزی نیست؛ حتا اگر همچون مندو امنیت را در زهدانِ زنی جستوجو کند که از آسمان آمده است.
5 روزی مندو از فلیسیا میپرسد: "اگر روزی احتیاج به جای امنی داشتم میتوانم خود را در اعماقِ چشمانت غرق کنم؟" فلیسیا میپرسد: "به نظرت جای امنی میآید؟" مندو پاسخ میدهد: "امنترین جای دنیا." (4) فرصتِ غوطه در چشمانِ فلیسیا اما، بسیار زود از دست میرود. فلیسیا مندو را ترک میکند و با مردی دیگر به سفر میرود. زهدانِ نایی جانشینِ چشمِ از دست رفتهی فلیسیا است. اندوه جداییی پسر از مادر و دلتنگی برای پیکر او دو عنصر مشترک بخش عمدهای از مکتبهای روانشناسی است. این دو عنصر اما، همیشه به یک شکل متبلور نمیشوند. بر مبنای نظریهی اتو رانک جدایی از زهدان مادر دردآفرین است و نطفهی پدر عاملِ این جدایی. بر مبنای نظریهی زیگموند فروید ترس از اختهگی توسط پدر سببِ جداییی همیشهگی از مادر میشود. بر مبنایِ نظریهی ژاک لاکان حضور پدر میانِ پسر و تصویر خیالیای که او در آینه از پیوندِ خود و پیکرِ مادر ساخته است، سببِ جداییی پسر از مادر میشود. بر مبنای نظریهی کارل گوستاو یونگ اما، ماجرا کمی پیچیدهتر است. برمبنای نظریهی کارل گوستاو یونگ جدایی میانِ کهننمونهی آنیما و کهننمونهی آنیموس رخ داده است؛ کهننمونههای زنانهگی و مردانهگی. کهننمونهی آنیما در دو چهره ظاهر میشود؛ یک چهره نماد مادر آرمانی است؛ یک چهره نمادِ معشوقِ خیانتکار. مادرِ آرمانی تبلور چهرهی روشن و مددکار آنیما است؛ تبلورِ مریم باکره. معشوقِ خیانتکار تبلورِچهرهی تاریک و جادوگرگونهی آنیما است. مندو در چشمِ فلیسیای خیانتکار پناهی نمییابد، پس به سویِ زهدانِ مددکار ِ نایی میگریزد. (5) نایی همان زنی است که شبی مندو در غیابِ فلیسیا او را در خیابان یافته، به خانه برده و با او همآغوش شده است. آنشب، پس از همآغوشی، نایی مجسمهی مریمِ باکره را از کیفِ دستیاش بیرون میآورد و او را سپاس میگوید. در پارهی هفتم چاه بابل، هنگانی که نایی کیفاش را میگشاید، ما مجسمهی مریم باکره را میبینیم. مجسمهی مریم در کیفِ نایی چه میگوید؟ زهدان مادرگونهی آنیما تنها هنگامی پناه است که معشوقگونهگیی آنیما تحقق یافته باشد؟ مادر گونهگیی آنیما را تنها میتوان در معشوقگونهگیاش یافت؟ آنیما یکسره تاریکی است و سرگردانیی انسان بر جهانِ خاک ابدی؟
6 روزی در جبههی جنگِ ایران و عراق، "آقا" مندو را احضار میکند و از او میخواهد که بر اسبی سپید بنشیند، ردایی سپید بر شانه بیندازد و نقشِ امام زمان را بازی کند. مندو اما، پیشنهاد میکند، به جای بازی در این نقش، با صوتِ داودیی خود چنان شوری در سر رزمندهگان بیندازد که با تمام وجود بر روی مینها بدوند. آقا میپذیرد. در اتاقِ آقا چشمِ مندو به کتابِ رایش سوم میافتد با نقش صلیبِ شکسته بر جلدش. یکی از عناصرِ مرکزیی فاشیسم تحقیرِ نیازهای جنسی است. عنصری که در همهی آیینهای پدرسالارانه مشترک است. با پایان مناسبات مادرسالارانه آمیختهگیی آیینهای مذهبی و مناسک جنسی هم پایان میپذیرد. در مذهبهای پدرسالارانه نیازِ جنسی و شور مذهبی در مقابلِ هم قرار میگیرند. انسانِ مذهبی خلسه را جانشینِ ارضاء جنسی میکند و لذتِ رستگاری را جایگزینِ لذتِ دنیوی. استقبال از مرگ در آیینهای مذهبی جز به معنای تلاش برایِ رهایی از تنشهای دردآورِ جنسی نیست. فاشیسم از کارکردی مذهبی در جهتِ بسیجِ تودهها سود میجوید. (6) صلیبِ شکسته نمادِ عملِ جنسی است. صلیبِ شکسته نخست در میانِ سامیها پیدا شد؛ در میرتل الحمرا در گرانادا. در صلیبِ شکستهی سامیها خطِ عمودی علامتِ جنسِ مذکر و خطِ افقی نشانهی جنس مونث است. یونانیها به صلیبِ شکسته حمرا میگفتند و علامتِ خورشید بر آن را نشانهی جنس مذکر میدانستند. در هندِ فدیم صلیبِ شکسته نشانِ آلتِ تناسلیی مرد و شهوترانیی او بود. (7) علامتِ صلیبِ شکسته از یکسو نشانِ آن است که نیازهای جنسیی ارضاء نشده بسیار پُرقدرت اند و از سوی دیگر نشانِ آن که در مقابلِ این وسوسهها جز مقاومت چارهای نیست. به روایتِ چاه بابل جمهوریی اسلامی از ابزار فاشیستی در جهتِ بسیجِ تودهها سود میجوید. مندو در اتاقِ منادیانِ جنگِ ایران و عراق کتابِ رایش سوم را میبیند؛ نقشِ صلیبِ شکسته را؛ بیانیهی تحریکِ پرخاشجویی به یاریی بشارت رهایی از نیازهای جنسی؛ بیانیهی تحریکِ خشونتی بیمرز به یاریی بشارتِ مرگِ مقدس، بیانیهی تحریکِ جسم ستیزی به یاریی بشارتِ رستگاریی آسمانی. مندو از صوتِ داودیی خویش سود میجوید تا میل به رستگاریی آسمانی جانشینِ ارضاء تنشهای جسم شود. خود اما، عضوِ قبیلهای است که اسیرِ دست و پا بستهی نیازهای تن اند؛ عضوِ قبیلهی ابوالحسنِ ایلچیها و کمالها.
7 مندو دو قرن پیش از این ایلچیی مخصوصِ شاه قاجار بوده است. کمال نیز شاید پیش از این در پیکرِ نقاشی روسی زندهگی میکرده است. از هستیی نقاش روسی چیزی نمیدانیم؛ میدانیم اما، که کمال تباهیی متکثر است؛ مندو و ابوالحسن ایلچی نیز. حضورِ ابوالحسن، ایلچیی مخصوص شاه، در پیکرِ مندو نشانِ تکرار طولیی تباهیی انسانِ ایرانی است و حضور کمال نشانِ تکرار عرضیی تباهیی انسان. تناسخ نشانِ تکرارِ طولی است. نشانِ آن که هستی رنجِ مکرر است؛ رنجِ مکرر در تنهایی پُر گناه. تناسخ نشان تکرار مرگ است و قدرتِ شهوتِ تن. در حضورِ ایلچی و مندو اما، تنها این دو جنبهی هستیشناسانه نیست که مکرر میشود که در پیکرِ ایرانیی آن دو چهرهی دیگری نیز پیدا میکند. انسانِ ایرانی در همهی تاریخِ خویش از ترسِ تکفیر تقیه کرده است؛ نیازِ تنِ خویش انکار کرده است و به سنگ قدرتمداران سنگسار شده است. حضور ایلچی و مندو نشانِ رنجِ مضاعفِ انسانِ ایرانی در همهی طول تاریخ است. مندو هنگامی که در تنِ ابوالحسن ایلچی زندهگی میکرده است، از قدرتمداران بوده است؛ چنان قدرتمند که میتوانسته است رابطهی جنسیی خویش با مرد و زن و حیوان را در" دفتر جلد مقوایی با لفافهی تیماج به رنگِ عنابی" بنویسد:"ربابه زنِ دومِ میرزا رضا نبشِ کوچهی بزازها رویت شد. هفت قلم سرخاب و سفیداب، بقچهی حمام زیرِ بغل. من که سهل است، پیرمردِ هفتاد ساله را محتلم میکرد. به منزل تعارفش کردم، افاقه نکرد. ... گفتم: دیروز عیال گله میکرد که زنِ میرزا کم التفات شده. گفت: ای وای مگر نرفتهاند زیارت؟ گفتم: ذاتالریه شد، از سفر جا ماند. راهش را کج کرد. به شاه نشین که درآمدیم، گفت: پس عیال کجاست؟ گفتم: اندرونی. ... القصه، طولی نکشید که مطاعِ فرنگ کارِ خود را کرد. درِ مذاکره بسته شد و درِ معانقه باز. ... آنهمه ناز به اول کرد، به آخر هم زنا داد و هم لواط، البته. ... غلامعلی، پسرِ معینالتجار، در حوالیِ قناتِ پایین رویت شد. ... کشاندمش پشتِ دیوارِ باغ. قلمدان نقرهای داشتم کارِ گرجستان. از دیارِ فرنگ آنقدر گفتم تا قلمدان مالِ او شد و قلم در قلمدانِ او جا شد. ... آن روز از قبرستان میگذشتم. شنیده بودم ماچه خر درمانِ کوفت میکند. خر ِ غسال باشی لای قبرها میچرید. نزدیک که شدم دیدم نر است. گفتم برگردم، شیطان زیر جلدم رفت. رفتم پیش. پایم نمیرسید. قبر امینالملک نیم گز از بقیهی قبرها بلندتر بود. کشاندمش نزدیکِ قبر، اما تا کار صورت بگیرد، مرده شور نمیدانم از کدام قبرستانی پیدایش شد. .." (8) ابوالحسن، ایلچیی قدرتمند، درِ خانهی خویش به سوی شاهان گشوده است تا چشمِ آنان را سیر کند. دیوار تقیهی مندوی بیقدرت اما، چون شکسته است، سنگسار شده است:" از زیرِ گونی چشمانِ سیاه ناهید را میدیدم و آن بینیِ ظریف که تا لحظهای دیگر گوشت لهیده میشد. به خود فکر نمیکردم. برای من چه فرقی داشت؟ صدای قرآن میآمد و زمزمهی بغضآلودِ ناهید، گم در هیاهوی جمعیت، اما هنوز شنوا: " میلرزم مندو." ... صدایی که آلوده بود به تاریکیِ تهِ حلق حکم را قرائت کرد: " بسم اله قاسمالجبارین ..." دیگر چیزی نمیشنیدم. زیرِ تاریکیِ گونی؛ چشمهای خیسِ ناهید را میدیدم؛ ... صدای تکبیر جمعیت از منفذهای گونی گذشت. چیزی از جنس ِ برق زیر ِ پوستم دوید و موهای تنم را سیخ کرد؛ درست مثلِ همان روز که صدای برخوردِ سنگ ریزهها به شیشهی پنجره شروع شد. ... از خودم خجالت میکشیدم. او تا در سینه در خاک بود و من تا کمر. ... جانوری مهیب در من قوت گرفت. به رعشهای دیگر خود را بیرون کشیدم از گودال. ... پشتِ سرم جوی آبی بود. رفتم روی جدولِ سیمانیِ کنارِ جو. سرک کشیدم. گونیِ غرقه به خونی که ناهید بود هنوز پیچ و تاب میخورد. ... رفتم روی جدولِ کناری. لق بود. کنده شد و افتادم. ... چشمش افتاد به جدولِ سیمانیِ کنارِ جوی که که از جا کنده شده بود. ... گونی چشمهی خون بود. هنوز مینالید. جدول سیمانی را بالا برد: "مرا ببخش ناهید!"" (9) حضورِ ابوالحسن ایلچی در پیکرِ مندو نشانِ تکرار طولیی رنج انسان ایرانی است؛ نشانِ تکرارِ یک جان در هزار پیکر. همخوانیی ابوالحسن ایلچی و مندو نشانِ تناسخِ جنبهای از گفتمانِ فرهنگِ ایرانی هم هست؛ نشانِ تکرار رنج کمالها هم. کمال در زندانهای جمهوریی اسلامی تواب است؛ از یاران حاجی سرجلادی که خود در رژیم پیشین طعمِ شکنجه را چشیده است. کمال نخست در مقابلِ زندانبانان سخت مقاومت کرده است، اما هنگامی که تسلیمِ جوادیی "رذل کثیف" را دیده است، همه چیز را لو داده است. جوادی از مسئولان بلند مرتبهی سازمان سیاسیایاست که کمال هوادار آن بوده است. کمال در شانزده سالهگی در خانهی جوادی مخفی بوده و خاطرهی تلخ "رذالت" او را هرگز فراموش نکرده است:" نگاه کرد به کاشیهای آبیِ کفِ حمام و پایش را گذاشت توی وان. بخارِ آب رخوتِ دلنشینی داشت. آنهم بعد از هفتهای کار شبانه روز؛ تکثیرِ اعلامیههای سازمان. دلش میخواست همان طور ساعتها لم میداد توی آب، اما ترس نمیگذاشت. چند دقیقهی بعد جوادی آمده بود پشتِ در: "خیس خوردی بیایم کیسهات بکشم؟ "خیلی ممنون آقای جوادی. خودم کشیدم."- نه ... معلوم است داری تعارف میکنی! و در همین حال در را باز کرده بود و آمده بود تو:"خب، بعدش توپشتِ مرا کیسه بکش!"" (10) کمال "رذالت" جوادی را در زندان به خاطر آورده است و خود تا اوج رذالت رفته است. کمال مامور اعدامِ زندانیان است: "کمال نگاهی کرد به صورت پشمآلود و ژولیدهای که از شیشهی اتاقک جرثقیل بیرون آمده بود ... صورت پشمآلود جلوتر آمد و همینطور که از گوشهی چشمهای پفکردهاش نگاه میکرد، به لحنی خودمانی گفت: "ببینم کمونیس ممونیس که نیستی؟ ها؟" بوی دهانش مشمئز میکرد. کمال نگاه کرد به خونی که کف دستش مالیده بود و گفت: "من بازجوییهایم را قبلا پس دادهام ها!" گفت:" مهم اینه که میخوای مسلمون شی." و دندهای را نشانش داد؛ میلهی فلزیِ کوتاهی که انتهایش توپِ کائوچوییِ سیاه رنگی قرار داشت: "طنابو که انداختن، تو فقط این دسه خرو بده جلو. طرف زرتی میره بالا. بعد که گوزو داد و قبضو گرفت، دنده را بیار سرِ جاش. مثه سندهی آب ندیده میافته پائین."" (11) کمال در چاه بابل تنها در یک پیکر زندهگی نمیکند؛ از پیکرِ دیگرِ او ما اما، چیز زیادی نمیدانیم؛ نقاشی با نامِ کوریاکف شاید. وجودِ کمال نشانِ تکرار عرضیی انسان هم هست؛ نشانِ تکرار شرارتی که هم در وجودِ جوادی هست و هم در وجودِ کوریاکف. وجودِ کمال نشانِ شرارتی هستیشناسانه است که در وجودِ انسانِ روسی به همان اندازه به چشم میخورد که در وجودِ انسانِ ایرانی. مندو نشانِ تکرارِ انسانِ ایرانی است؛ وجودِ کمال نشانِ تکرار انسان است در خانههای غریبه؛ یکی در تن همه؛ دایرهای بسته. چاه بابل صحنهی تکرارها است؛ صحنهی اسطورهها.
8 رولان بارت در کتابِ اسطورهی امروز چنین مینویسد:" از آنجا که اسطوره یک گفتار است، هرچه که در سخنی محق باشد میتواند اسطوره به شمار رود. اسطوره نه به وسیلة موضوع پیام خود، بلکه به کمک شیوة بیان آن پیام مشخص میشود." (12) سخنِ رولان بارت بدین معنا است که روایتهای گوناگون اسطوره |