[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

7

آبان

1384  

یوسف شیروانی دوست

ترانه هاي زخمي

 

ترانه اول

       مرد لگد به پهلوي زن مي زند.

همانجا … درست همانجا بود كه خاكش كردم. اين خاك نرم تفتيده را با همين ناخنهايم،همين ناخن هايم… مي بينيشان؟! خوب نگاهشان كن. با همينها كنار زدم و قد یک ذرع كه پايين رفتم نعشش را تو انداختم. چشم هاش باز بود. صورتش چروكيده و پلاسيده. ها… دخترم،دخترم را مي گويم. صورتش چقدر پير شده بود. مثل يك عجوز صدساله.از نگاهش چقدر شرمم ميشد. خاك را با مشت روي صورتش ريختم. دانه هاش توي چشم هاش خوابيد. نفس ميكشيد هنوز هم. چشمهاش ؟ چشمهاش انگار نه انگار كه احساسي دارد. نكند مرده بود؟ مرده بود. نه… نميدانم!نميدانم!آخر ذليل مرده تخم زنا زنده و مرده اش معلوم نبود. من از كجا بايد ميدانستم؟كنج خانه پلك هم نميزد. خاك كه توي چشمش خوابيد پلكهاش همانجور از هم وامانده بود. پره هاي بينيش ولي تكان ميخورد. خاك نرم را تو ميكشيد به گمانم. ولي ديگر مجالش ندادم هر چه خاك بود ريختم رويش.همه تنش گم شد آنجا زير خاك. حالا حتما پوسيده وله شده. چشمهاش را كرمها نقب زده اند و گوشت تنش را سوراخ كرده اند حتما. ليلا! ليلا جان! پدرت، پدرت آمده.گورت كجا بود دختر؟ كجاي اين خاك تفتيده خاكت كردم؟ بيا! بيا! پدرت آمده. نگاه كن چه جور صورتم را كبود كرده و موهايم را دانه دانه كنده.

      مرد لگد به پهلوي زن ميزند.

وقتي سنگينيت از تنم افتاد سبك شدم به اين خاك كه زنده شدم… جان گرفتم… خنديدي! خنديدي! همان اول كه نفس توي گلويت فرو رفت خنديدي.به اين خاك كه زنده شدم… پوست تنت اما چروكيده بود و هيچگاه نشكفتي و باز نشدي.چشمهات توي گود نشسته بود. انگار پلكهات را به هم دوخته باشند. خنديدي… خنديدي. دهانت دندان داشت اما جاي خاليشان پيدا بود. دندان داشتي از قبل به گمانم… دو تا بوديد نه؟! آن يكي را چه كرديش؟سرش را تنش را همه گوشت بدنش را خوردي .تو آن يكي را ، خواهرت بود برادرت بود خورديش،دندانش گرفتي… تو دندان توي دهانت بوده. تو خنديدي! تو خنديدي! درست همان وقت كه چشمهات را به اين دنيا باز كردي… من جان دادمت و جانت را گرفتم… چرا شير نميخوردي؟ كجاي اين خاك خاكت كردم؟ چرا نميخوردي؟ تو خورده بودي تو گوشت خورده بودي و خون، خون خون خواهرت يا برادرت.تو ســرش را خوردي، همه تنش را پاره كردي. كجاي اين خاك نرم خوابيده اي؟… نزن نامرد! نزن بي پدر!

مرد لگد به پهلوي زن ميزند.

 

ترانه دوم

 

       حجمهاي برهنه گوشتي روي هم وول ميخورند.

اگر دستم را توي خاك بكارم همه تنم از نو سبز ميشود. درست هماني كه خودم هستم. هماني كه خودم ميخواهم. پاهايم مثل تنه درخت قوي و جاندار سر ميكشند و دستهايم مثل تنه پيچ در پيچ درختها به همه جا قد ميكشند. توي دست هايم انگور ميگذارم و به گنجشك هايي كه توي خرمن موهاي سبز رنگم لانه ميكنند مي گويم سلام مرا به باد برسانيد! يادتان نرود! من اينجا به انتظار خورشيد مي نشينم تا يخ برگهايم را آب كند. تا سبزه هاي تازه را كنار پاهايم بروياند.من منتظرم. سلام مرا به باد برسانيد.

      حجمهاي برهنه گوشتي روي هم وول ميخورند و درخشندگي عريانيشان چشمهاي نيمه باز ليلا را از هم ميگشايند.

وقتي هر صبح رويم را با شينم برگ هايم شستم، شاخه هايم را تكان ميدهم، خميازه اي ميكشـم و به جفت گيري گنجشك هاي روي پشت بــام خيره مي شوم… و بعد بي توجه به همه چيز و به همه كس دانه هاي گرده پراكنده در هوا را استشمام ميكنم و مادگي هاي بارورم همگي از سردي گرده هاي توي هوا به تو ميروند. تنه ام را تكاني ميدهم، برگهايم را مي آرايم و همه وجودم از رخوت عشق آكنده ميشود.ولي برگهاي من زردتر از زردند.بـهار است هنوز و من خزان شده ام.زود جنبيده ام و زود پير شده ام.ريشه هايم هنوز توي خاك جا نگرفته اند ولي همه گيسوي من زرد زرد است. چقدر سرد شده هوا.همه ساق و شاخه هايم ميلرزند. تنه ام پوك شــده و من پير شده ام. پيرتر از پير.ديگر هيچ نمي بينم.ديگر هيچ نميبينم...هيچ…

         حجم هاي برهنه گوشتي روي هم وول ميخورند و وقاحت عريانيشان چشم هاي بيحالت ليلا را به زمين ميدوزند.

 

ترانه سوم

        اين هم از اين زنك سليطه. و پهناي بيابان را  به تماشا نشست. خاك نرم و روان همه جا را پوشانده بود. آسمان غروب داشت به رنگ خون در مي آمد و مرد مات و مبهوت به نظاره شان نشسته بود انگار براي اولين بار است كه ميبيندشان.

      بادي لاي خاشاك هاي زمخت پيچيد و دانه هاي خاك را توي چشمهاي مرد پاشاند. پاهاي نيمه حالش را واداشت به حركت. پشت به خورشيد خونين كرد و به راه افتاد.تند و تند. گاهي مي دويد. گاهي شتابزده گام برميداشت و در همه حال حس ميكرد كه نفسش به زور از بيخ گلو بالا مي آيد. يك حس گنگ به جانش آتش زده بود. انگار كسي به پشتش مي آمد. هر گاه تند مي كرد،هرگاه مي ايستاد او هم… مانده بود چه بكند. انگار كه توي گلوي يك ساعت شني گرفتار آمده باشد و بخواهد خودش را بالا بكشد. خواست كه برگردد. يك لحظه نگاه به او ميفهماند كه اينها همه خيال خام است. برگشت؟ نه! توي ذهنش آخر زن را ديد كه با سرو تني غبارآلود با چشمهايي پر از خاك به قصد جانش آمده بود. مگر نه اينكه جانش را گرفتم.مگر نه اينكه زير همين خاك خاكش كردم؟ اما… حرف باد هوا بود. حالا ديگر به زنده بودن خودش هم شك داشت چه به مرگ زن.

-          كجا؟ صداي نازك زنانه اي بود.

احمقانه خودش رابه نشنيدن زد.

-          آهاي…! با توام كجا؟

هراسان برگشت .اما هيچ نديد. تند برگشت وراه پيش گرفت. به خودش لعنت فرستاد كه چرا اينقدر از شهـر دور شده. صداي باد توي گوشهايش مي پيچيد و جامه هايش اين سو و آن سو ميشد.تنه هاي غلطان خاشاك از كنارش رد ميشدند و باد خاكهاي نرم را به بازي گرفته بود. حالا كه كشته بودش و زير خاك خوابانيده بودش اين همه وهم و هراس از چه بود؟ لحظه اي درنگ كرد. دست را سايبان چشم گرفت و زبان لاي لب هاي تب آلودش جنباند. باد هنگامه ميكرد و خاك توي چشم مرد مي پاشاند. به چشمها فشار آورد بلكه نشاني از شهر بيابد. لختي درنگ كرد و عاقبت راهي پيش گرفت. سراب شهر توي ذهنش كورسويي زد. خانه نقلي اش را كنج كوچه خاك گرفته اي پيدا كرد و پله هاش را بالا رفت. زن و مرد در هم لوليده بودند و حجم هاي خاكي رنگ گوشه و كنار خانه را پر كرده بودند. دخترك انگشت به دهان را مثل يك گوشت چروكيده و پژمرده گوشه اي يافت و زن را كه لاي حجمهاي برهنه دست به دست ميشد.

       پلكهايش را به هم فشرد و گشود. راه زيادي آمده بود يا شايد از هن هني كه ميكرد دوست داشت اين طور فكر كند.سر و صورتش غبارآلود بود و پاهايش تا مچ توي خاك فرو رفته بود. گامهاي بيرمقش را با تاني و ياسي مفرط يرميداشت. احساس ميكرد توي برزخي گرفتار آمده كه نه راه پس دارد نه راه پيش. تنش شل ميشد و نا از زانوهايش رفته بود. باد به پشتش زد. جاندار بود و سخت. ديگر ايستادن نميتوانست. زمين كه افتاد حس كرد باد و خاك زنده به گورش مي كنند. بدنش سست و بي جان شده بود و زمين داشت نرم نرمك هيكلش را مي بلعيد.   

 

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website