[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

7

خرداد

1384  

یوسف شیروانی دوست

برزخي از قبل هبوط 

نمي دانم از كجا برايتان بگويم. اصلا چرا بايد بگويم. شماها همتان مي توانستيد به وضع من دچار شويد. كه اي كاش مي شديد. كه اي كاش يك نفر فقط يك نفرتان قدري صبر مي كرد آن وقت مي فهميديد چه مي خواهم بگويم و از كه ميخواهم بگويم. اما خب عيبي ندارد. حالا خوب گوش كنيد.خوب گوش كنيد چه مي خواهم بگويم.

من از وقتي به دنيا آمدم خودم را همين جا ديدم توي همين چهار ديواري ، توي همين خانه كاهگلي.همه عمر من توي همين خانه گذشت. عمري كه نمي دانم چگونه گذشت و چه قدرش گذشته. توي اين خانه چيز زيادي ندارم. يك تار كه از وقتي بودم بوده ، چند كتاب كهنه و رنگ و رو رفته ، يك چمدان كه تويش چند تكه لباس است و يك پنجره كوچك كه بالاي ديوار تعبيه شده و كورسويي از لابلايش به داخل مي خزد. همشان هم از وقتي بودم بوده. اهميتي هم برايم ندارد كه چرا بايد شعر دخترك هاي پريچهري را بخوانم كه توي حوض با هم بازي مي كنند يا هر از وقتي دست به سيم هاي تار بكشم و ناله اش را دربياورم. چه اهميتي دارند. اهميتشان در اين است كه هستند تا وقتم را پر كنند.

اينجا نمي دانم چيست. يك گور ، يك دخمه ، يك غار. اصلا كجاي دنياست؟ نميدانم. فقط ميدانم گرماي سختي دارد. هميشه خدا گرم است. ظهرهامثل تنور است داغ و پر حرارت. اطاق انگار مي پزد. همه تنم عرق مي كند. «جواهر» با يك بادبزن مي آيد داخل. چي ؟ جواهر كيست ؟ نمي دانم. اين هم از وقتي بودم بوده.مثل همان تار ، مثل همان كتاب ها. گاهي مي گويد دوستم دارد ، گاهي ميگويد مادرم است. خودم هم نمي دانم چه فكري بايد در باره اش بكنم. ظهرها وقتي همه تنم عرق كرده ، مي آيد. يك بادبزن دست دارد با طرح گل هاي سرخ. مي آيد كنارم مي نشيند. پيراهنم را در مي آورد كه باد بزند. هميشه چاك دهانش باز است. دهانش چند دندان سياه بيشتر ندارد. سينه هايش بزرگ است. مثل دو مشك آويخته. سر پستان چپش چيزهاي سبز و سفيدي مثل كپك روييده. وقتي مي خندد جاي خالي دندان هاش و آن دهان سياه گشادش دل و روده ام را به هم مي پيچاند. آن قدر محكم لاي بازوهاي چاقش فشارم مي دهد كه نعره مي زنم. مي خندد. هميشه خدا مي خندد. دهان گشادش را از هم جر ميدهد و قاه قاه ميخندد. بوي گند دهانش توي صورتم مي خورد. عقم مينشيند. سه دانه خــرماي سياه له شده از دهانم پرت مي شود بيـرون. روي گردن و سينه اش. سر كپك زده سينه اش را روي صورتم مي مالد. كف دست پهن و سياهش را هم مي مالد روي شكم تخت و صافم. دندان هاي سياه مانده توي دهانش را لاي گوشت و پوستم مي كند انگار مي خواهد از هم پاره كند.بعدش مينالد. نفس از عمق جانش مي آيد. پوست سياه تنش خراشيده مي شود.مثل يك تكه زمين بيابان ترك مي خورد. بوي تند عرق مثل بخار از تنش بلند ميشود و موهاي گنديده و چرك آلوده زير بغلش روي لبها و صورتم ماليده مي شود. تنش حالا مثل يك قورباغه شده با لكه هاي بزرگ قرمزي كه همه تنش را پر كرده. انگار زخمي را با ناخن ريش ريش كني ، پوستش را بكني و از آن طرف بچسباني سر جايش.

خرماهاي لهيده را از روي خاك برمي دارد. روي شكمش مي مالد و دهانم ميكند.

( بخور جوني ) و واميداردتم كه قورتش بدهم. قورتش مي دهم. بوي عرق ميدهد و خاك تب كرده. بالا نمي آورمش. بالا مي آوردم اما حالا ديگر نمي آورم. عادتم شده كه خرماي لهيده آغشته به بوي خاك و بوي تن زن را بخورم.

وقتي مي رود تنم درد مي گيرد. لبها و صورت و همه بدنم مي سوزند. همه وجودم ، همه جسم و جانم دوباره زن را صدا مي زنند. همان تن سياه را ، همان بوي عرق و كثافت را. سرم مي خواهد از درد بتركد. گيج مي خورد و چشم هايم نمي توانند از هم باز بمانند. گيجم و منگ. همه دنيا دور سرم مي گردد. يك كاسه آب چرك را كه زن صبح با سه خرما برايم آورده مي نوشم. آب بوي خاك مي دهد و بوي عرق تن زن را. تا آخرين قطره اش را مي ليسم. درست زماني كه سر حال مي آيم صداي شر و شر مي آيد و خنده هاي دخترانه. اينجا توي اين دخمه خاموش ؟! صداي خنده ها تا ته جان رسوخ مي كند و دل ها را از هم ميدرد. سراسيمه صندوقچه لباس هايم را بر ميدارم. دست هايم مي لرزند. صندوقچه را درست زير پنجره مي گذارم. روي پاشنه پا بلند مي شوم و ميله ها را توي دست مي گيرم. بيرون درخت هاي تناور سر به آسمان مي كشند و درست در ميانه ، حوض آبي بدن هاي عريان درخشاني را كه به فلس هاي ماهي شبيه هستند توي خود جا داده است. پنج دختر سياه گيسو ، بي صدره و پرده تن سفيـدشان را به آب سپرده بودند و آب به تن همديگر مي ريختند و صداي خنده هاشان توي درخت ها پيچ مي خورد و از لاي ميله ها توي اطاق مي آمد و همه دخمه خاموش و مرده من را صداي شرشر آب و خنده هاي دل انگيز دخترانه پر مي كرد. درست مثل همان كتاب هاي شعر كه اين همه سال ميخواندم. پس در آن بين حتما بايد مي بود آنكه غمزش از غمزه تيز پيكان تر  خنده ش از خنده شكر افشان تر.

چشم توي چهره ها چرخ مي خورد كه با صداي زن از جا پريدم. با كمر زمين خوردم و زن گفت : شير مي خوري پسرم ؟ جلو آمد ، روي زمين نشست و با دست مرا به خود خواند. حتما مي خواست مرا روي آن حجم عظيم ران هايش بخواباند و سينه كپك زده اش را توي دهانم بچپاند. بوي تند تنش توي فضاي اطاق پخش شد و دهان بي دندانش مثل غار از هم وامانده بود. چشمهايش را كه توي چشمانم دوخت سر جا ماندم. از چهره اش يك حالتي خاص ، يك آرامش و راحتي منحصر به فرد متصاعد مي شد. همه سلول هاي تنم صدايش زدند. مثل يك كودك روي پايش خوابيدم. سرم را روي گوشت هاي عظيم ران هايش گذاشتم و كف دستهايش كه صورتم را نوازش مي كرد بوسيدم.      

 ـ كجايي زن ؟ صداي خشن مردانه اي بود. زن از جا پريد. سرم زمين خورد.كي بود اين مرد ؟ هميشه شب ها سراغش مي آمد. هميشه جواهر جيغ مي زد. شب توي سوي كم رنگ چراغ شعر مي خواندم كه از جا مي پريدم. بعد مي خنديد. قاه قاه مي خنديد و صداي پاي مرد مي آمد كه لگد به زمين مي زد ،  نعره مي زد.  صدايشان از اطاق مجاور مي آمد. صداي جيغ زن و بعد كه قاه قاه مي خنديد. اما اين بار پيشم ماند. دست هايم را توي دست گرفت : به داد زنت برس مرد ! مگه تو غيرت نداري ؟! برو ببين اين مردكه مست كرده از جون من چي مي خواد. من مادر تنها دخترتم. پس غيرتت كجا رفته.

ـ كجايي زن ؟ نعره مي زد انگار. زن مي رود. توي صورتم تف مي اندازد : بي غيرت ! بي غيرت ! 

زن جيغ زد. توي سوي كم رنگ چراغ شعر مي خواندم كه از جا پريدم. بعد خنديد. قاه قاه خنديد و صداي پاي مرد آمد كه لگد به زمين مي زد. نعره ميزد. اما نترسيدم. نعره مثل هر بار نبود. التماس بود و درد. برعكس صداي خنده زن و قاه قاه خنده اش مو به تنم سيخ كرد. پشت سر هم جيغ زد. صداي قدرت بود و نعره مرد موج التماس.

دوباره خواستم شعر بخوانم. نور كم رنگ فانوس را بيشتر كردم. شعله زرد رنگش بالا و پايين مي رفت. حتما سايه بزرگ لرزانم را روي ديوار انداخته بود. با همان قامت تكيده و كمر دولا شده. اما به جاي سايه تصوير لرزان يك دختر به ديوار افتاده بود. همانكه برهنه توي حوض بود و غمزش از غمزه تيز پيكان تر. يك تصوير مينياتوري بود كه خطوطش روي ديوار قوت مي گرفت. نازك و كلفت ميشد. مژگان ناوك كشيده ، ابروي كمان و خطوط كنار لب هايي كه به لبخندي مطمئن از خود بالا رفته بود. موهاي شكن شكنش را  روي نار سينه و تخت كمر ريخته بود و سرو قامت را قوس داده به لبه خيزان و پر چين دامن رسانده بود. شال گلدارش به رقص درآمده بود و طاووس روي دامنش از همه طرف چين خورده و كش آمده بود.

من به تصوير نازك و پر رنگ روي ديوار نگاه مي كردم و نفسم بالا نمي آمد. اشك از چشمانم جاري مي شد و خودم را به زانو طرفش كشاندم. پاك خودم را در برابرش باخته بودم. دلم مي خواست ساق هايش را بغل مي كردم و پاهايش را بوسه مي زدم. اما درست وقتي كه خودم را به طرفش انداختم ، سايه لرزان خودم را سينه ديوار ديدم كه خودم را به پايش افكنده بودم. گريه آميخته با ضجه ضعف وجودم را فرياد مي كرد و از تصوير فقط يك توهم محو ولي زيبا و شيرين توي ذهنم نقش بست.

صبح پر از نكبت من دوباره داشت شروع مي شد. از خودم متنفر بودم. دلم ميخواست سرم را توي ديوار مي كوبيدم. چند بار مثل احمق ها گوش به ديوار چسباندم مگر صداي خنده بيايد و شرشر آب. اما فقط يك سكوت محض از لاي ميله هاي پنجره داخل مي زد. فكرش را هم نمي شد كرد كه توي اين جهنم سوزان ، پشت اين دخمه تاريك ، درخت هاي تناور سر به آسمان كشيده باشند و دختركان پريزاده تن به حوض آب بسپارند. اينجا تنها زني كه بود ، جواهر بود كه دايه ام ، مادرم و زنم بود. آخرش هم معلوم نكرد كدامش است. با خودم گفتم اگر اين بار بيايد ، يك كاسه آب و سه دانه خرما برايم بياورد همين جا خفه اش مي كنم و توي همين دخمه چالش مي كنم. نفرتم از او شدت مي يافت و ضعف وجودم را توي سايه خودش گم مي كرد. صداي پا كه آمد خودم را جمع و جور كردم. روي گليم خاكي كه پر از گل هاي سرخ رنگ و رو رفته بود دراز كشيدم. صداي قدم هاي ريز نزديك و نزديك تر مي شد. چرا قاه قاه نمي خندد ؟ آمده بود داخل حتما. الان است كه بوي تند عرق همه اطاق را پر كند. حالا چه كاره ام مي شود ؟ هر چه گوش چسباندم هيچ نگفت. چشم ها را كه باز كردم از جا پريدم. همان دختر مينياتوري بود. همان دختر شكن گيسو و نار سينه با شال رقصان دور كمر و طاووس چين خورده دامن. تنش اين بار خط نبود. نازك و كلفت نبود. حجم بود. يك تن گوشتي با نور توي چشم و برق كنج لب. دختر آمد روبرويم ايستاد. عطر خوشبويي مثل بخار از تنش بلند مي شد. عطر گل سرخ بود حتما. من اشك از چشمانم جاري شده بود و دلم مي خواست ساق هاي پايش را بغل مي زدم. با عجله صندوقچه لباس هايم را آوردم. چند تكه لباس داخلش را روي آن پهن كردم و او نشست. چه بايد مي كردم ؟ چه برايش مي آوردم ؟ حالا همان آب گنديده هم نبود و سه دانه خرما. فقط يك تار داشتم و چند بيت عاشقانه در سر. تندي تار را از كنج اطاق برداشتم. كنارش روي خاك نشستم و تار زدم. انگشت هاي لرزانم را روي سيم هاي تار لغزاندم و صداي تار بدون هيچ نظم و قوتي مثل زوزه يك سگ بلند شد. توي ذهنم هيچ شعري را پيدا نميكردم. زخمه هاي بي نظم زوزه هاي تار را درآورده بود و عاقبت خواندم :

نمي خونم كه خونم مي زنه جوش

نمي خونم كه همسايه كنه گوش

نمي خونم كه گويي وايه داره

نظر بر دختر همسايه داره

و دختر خنديد. ريز خنديد و يك رديف دندان سفيد مثل مرواريد از لاي خطوط لب جلوه كرد و دوباره گم شد. مثل همان خنده كه توي حوض مي كرد با همان تن رخشان و سايه هاي محو لغزان كه روي آب پخش مي شدند و مي شكستند. او به من نگاه كرد و لبخند زد. يك نگاه پر از مهر بود و من پرهاي دم طاووس را كه پايين دامنش بود بوسيدم. دلم مي خواست همان جا سر روي پايش ميگذاشتم و مي خوابيدم. توي عمرم فقط يك همچه لحظه اي است كه دوست دارم جاودان بشود.

بيدار كه شدم رفته بود. هيچ ازش به جا نمانده بود. فكر آنكه يك خواب و رويا بيشتر نبوده جگرم را مي سوزاند. اما صندوقچه كنارم بود و چند تكه لباسم. بوي عطر پر رنگ خوشبويي توي اطاق پخش شده بود. پس آمده بود، كنارم نشسته بود و اين همه مدت… شال رقصان روي خاك افتاده بود و دامن كه طرح طاووس داشت و پيراهن كه روي پستان و سر آستين طرح هاي شكسته گل سرخ داشت.

جواهر آمد توي درگاه. سر جا خشكش زد. بو كرد و به لباس هاي روي زمين نگاه كرد. ترسيد. رم كرد. مثل يك سگ پاسوخته فرار كرد. جيغ زد و فرار كرد. حالا موج صداي او مثل نعره ديشب مرد بود. موج ضعف ، موج التماس. زن جيغ زد. جواهر جيغ زد. پشت سر هم و صداي جيغ با نعره مرد مخلوط شد. مرد هم آمد. توي درگاه ايستاد. اولين باري كه مي ديدمش. اين همه مدت فقط نعره اش را شنيده بودم. صورت و بدنش پر از موي سفيد و سرش كاملا كچل بود و بازوها و پاهايش بزرگ بزرگ. درست به شكل يك مكعب. بازوها را قائم نگهداشته بود و زير آنها تا خود رانش مي رسيد. پاها مثل ستون بود. يك نوار زرد دور كمر بسته بود و از آن همه شهوتراني چيز چنداني به جا نمانده بود.كمرش دولا بود. توي درگاه كه رسيد جرات جلو آمدن نداشت. از همان جا بو كشيد. بيني اش انگار سوت كشيد. سينه را بالا داد و سر را روي آن قوس داد. بوي گل سرخ توي اطاق پراكنده بود. پر رنگ و خوشبو. مرد هم شنيد. نعره زد. از عمق جانش نعره زد و عقب عقب از اطاق فرار كرد.

وقتي رفت از جا بلند شدم و لباس ها را برداشتم. گل هاي سرخ پيراهن را بوسيدم و صورتم را لاي پرهاي طاووس فشردم. لباس ها را توي بغل گرفتم و توي صندوقچه گذاشتم. درست همان وقت بود كه طنين زخمه هاي تار توي فضاي اطاق پراكنده شد. دست هنرمندي انگار سيم هاي قلبش را به لرزه درآورده باشد. اگر من هم زخمه ها را درست مي زدم حالا يك همچه صدايي از تار بلند مي شد. صداي تار از كجا مي آمد ؟ از همه طرف مي آمد و از هيچ طرف نمي آمد. هر چه بود دور نبود انگار كه از اطاق مجاور بيايد. (نمي خونم كه خونم ميزنه جوش   نمي خونم كه همسايه كنه گوش … ) طنين صدا ، حالت و زير و بم آن درست به صداي خودم مي ماند. انگار انگشت ها و لب هاي من بودند كه مينواختند و مي خواندند. ( نمي خونم كه گويي وايه داره  نظر بر دختر همسايه داره ) و كسي ريز خنديد. انگار كه همزاد من براي همان دختر بخواند. صداي خنده  قهقهه شد ، اوج گرفت. همه تنم را لرزاند و مرد نعره زد. فحش هاي ركيك داد و هر دو خنديدند. قاه قاه خنديدند. جواهر بود و آن مرد ؟ يا همزادم و آن دختر ؟ نمي دانم ولي هر چه بود آزارم مي داد. همان ترانه ، همان صدا ، همان خنده هاي ريز. صدا با همان اوج ناگهاني خيلي زود خوابيد. يك سكوت سنگين توي اطاق پخش شد و بعد صداي قدم هايي آمد. پايي روي زمين ميخورد، سر مي خورد و دوباره بالا مي آمد. حتما جواهر بود كه دايه ام ، مادرم و زنم بود. لابد سه دانه خرما آورده و يك كاسه آب كه معلوم نيست بوي عرق كجايش را ميدهد. با خودم گفتم همين جا خفه اش مي كنم و توي همين دخمه چالش ميكنم. صداي پا كه آمد خودم را جمع و جور كردم و روي گليم كه پر از گلهاي سرخ رنگ و رو رفته بود خوابيدم. صداي پا حالا از توي اطاق مي آمد. ايستاده بود انگار. چشم هايم را آرام باز كردم. خود جواهر بود با همان سينه ها و رانهاي عظيم. از جا پريدم. صورتش را ناشيانه تا توانسته بود سفيداب ماليده بود و سرخي پر رنگي روي لبها و گونه هايش بود.

وقتي ديد دارم نگاهش مي كنم زود خودش را جمع و جور كرد. لبخند زد و زور زد كه ريز بخندد و يك رديف دندان سفيد را نشان بدهد. اما چاك دهانش از هم جر خورده بود و دندان هاي سياه ، بود و نبودشان معلوم نبود. صدره مسخره اي به نصف سينه بسته بود و دامني از خطوط كج و معوج تا سر زانويش را پوشانده بود. دست ها را از هم باز كرد ، چرخ زد و خنديد. قاه قاه خنديد. خودش را رويم انداخت. بوي تند عرق مثل بخار از تنش بلند مي شد. دست زير بازويم آورد. شكم گنده اش كه تا نصف رانهايش پايين افتاده بود را دهانم ماليد. تلخ بودو مرطوب. خيس عرق بود. بوي چرك مي داد. بغلم كرد و داد زد : بغلم كن ! بغلم كن ! من مي ميرم.

وديوانه وار مرا به خودش چسباند : زود باش. من مي ميرم.

گريه كرد. چشم هايش را چين داد و لب پاييني را داخل دهانش چپاند. بعد جيغ زد و از درگاه فرار كرد …  از بيرون صداي دست مي آمد. يكنواخت و موزون. صداي خودم بود كه فحشهاي ركيك مي داد. از همه طرف مي آمد و از هيچ طرف نمي آمد و ترانه هاي ركيك مي خواند : سر بنهم به پاي تو دست برم … دختر قاه قاه خنديد و او با لحن مشمئز كننده اي ادامه داد : بس كه ضعيف گشتم از … وصداي خنده هاي چندش آورشان توي هم در مي آميخت و از هم واميرفت. دختر جيغ زد و صداي پاي مردي آمد كه لگد به زمين مي زد ، نعره مي زد. ميلرزيدم. همه تنم رنگ ميباخت. صورت و بدنم پر از موهاي سفيد و سرم كاملا كچل ميشد. بازوهاي بزرگ و مكعبي ام به شكل قائم خشك شدند و زير آنها تا خود رانم ميرسيد. پاهايم مثل ستون بود و يك نوار زرد دور كمرم بسته شده بود. براي اولين بار احساس كردم كه از اطاق مي توانم بروم. از آستانه درآمدم. يك راهرو بود و دو اطاق. توي اطاق اول فقط او بود با موهاي سياه كه تا نيمه رانش ميرسيد و درست كنارش شال پاره بود و شلوار سفيدي كه سر مچ چاك داشت و طرح هاي هندسي آبي رنگ كه روي ساق و رانش بود. پيراهن كه گل سرخ داشت روي پستان و سر آستين از هم جر خورده و دريده شده بود. دختر درست شكل جواهر بود و از توي اطاق خودم صداي تار مي آمد. انگار كسي با انگشت هاي لرزان زخمه بزند و يك دختر زيبا با چشم و ابروي مينياتوري روي صنـدوق جامه هايش نشسته باشد.

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website