![]() |
|
|
شعری از آنا شکرالهی
ادعاي من از اين چهره چاهارتايي ست
در اين اتاق چاهار تا من هست اولي دومي به سومي دست مي برم چاهارمي بزرگتر من ست
اول فكر مي كنم اشتباهي كه كرده ام درست بوده بعد خودم را جمع مي كنم تا جاي مسواك و اسپري و انجيلم بشود
مي ترسم اينها اخراجم مي كنند در اتاقم يك صورت اضافه هست كه هميشه به من بد نگاه مي كند من بايد من را از بين ببرم
جلوتر زمينه ي ادا در آوردن دارم زمينه دارم شليك كنم به هدف آدم صالح من سه بار در روز براي بيرون آوردن صلاح مملكتم به تنم پيله مي كنم
اين كه چطور چاهارپايه ها نيست مي شوند به پاهاي من مربوط نيست امروز از اينكه با تو حرف مي زنم احساس آدم با چاهار ستون سالم خودم و غير از اين همه ي وسايل مورد نيازم را هم دارم
شعرهای پیشین آنا شکرالهی در مانیها
درخت
درخت تا خودش را راست مي بيند ميوه و من به شما قول مي دهم هر چه اره نمي برد بتن نيست
من موكت را به موزاييك و خودم را به تو مي چسپانم
اين كسي كه طناب به درخت بسته تابِشِ خورشيد تابْش نمي دهد فكر مي كند پا خوردن قا لي باعث سر افكندگيش نيست او هرگز خودش را لول نمي كند تاب نمي دهد او در بازي به من دست نمي زند هنوز كسي نقاط او را نديده
وقتي گوش فرشته اي را پاره مي كنند خوب نيست نقاشي كني ويا حرفي بزني از اينكه فرشته ها با بند لباسهاي من خودشان را از درخت آويزان مي كنند
ديكتاتور
گياه توسط قيچي حاشيه رويی نمی كرد
تند يادم بيايد از ميخی كه به ديوار بعدی نمی رسد گياه توسّط قيچی
چكّش يا همه با چكّش يا آويخته به ميخی كه به قيچی
گوش گوشٍ چيزی بهش نياويخته گوشِ به چيزی نچسبيده گوش خودم
حركتي كه پونز پوستر را نجات می دهد پسا مدرن اين پديده اين می شود: همه چيز را يك ديكتاتور انجام مي دهد. مجتمع پتروشيمینمي رسمبه پاهايماز اينكه زمين به آب نمی رسدو خدا به بندگانش درستمجتمع پتروشيمی اراكروماتيسم قلبیدانشكده حقوقو تمام تركيبات ديگری كه بوي سم می دهندكسانی هستند كه به سی سالگی هم نمی رسندگاهی فكر می كنم خدا به چه انگيز ه ای خدااين همه برگه را صحيح می كند؟واز اينكه مرا در تصرف دارد دچار چه احساسيت؟براي اينكه محكمتر بميرمبه جز به كمربند ايمني احتياج ندارمو البته اگر اين عيد برف نيايد وخدا خلاف خوشبختي ما را نخواهدمن هنوز هم وقت دارم.انفرادی
من همه اش نخل ديده ام دور تا دور انفرادی
گندم نمی شد به بار بيايد آدم های بی بركتی نبودند
فهمش دشوار بود ما اينجا هرز می رفتیم بی سوار و اسب حاضر به يراق
من نمی توانستم از تو دور باشم به نز ديكيت دچار بودم
منیزيم آخر هم می سوخت وچشم من به در خوابش می برد و گندم ها اگر بار مي دادند من نبودم
من دنبال سوار اين اسب ايستاده نشسته ام و اصلاًانگار نه انگار بدبختی
ليست اعضاي هفته بدون شماره شنبه شنبه شنبه و فردا دست ما توی تعطیلی نيست يا جرایم مركب جمعه را گذاشته اند برای نظافت و ناخن ريزی و خونريزی براي كسا نيست كه جمعه ها هم. ل
|
|
|