|
علی صیامی
یک گام به پیش, دو گام به پس؟
هیچ کشمکشی در این خانه, از همان روز اولی که با هم شدند, پیش نیامده بود. اما
این بکِش بکِش, از چند هفته پیش شروع شد. در آپارتمانشان, غیراز اتاق خواب؛ با
آن تختِ چوب گردوییِ قهوه ایِِ روشن, که بر آن روتختیِ مخمل قرمزی کشیده شده و
تابلویی از استاد بهزاد به دیوار روبرویی آویزان بود, یک هال45 متری و اتاقی
برای دختر 22 ساله شان, دو اتاق دیگر هم بود. هرکدام شان, اتاقی برای خود
داشتند که در آن می کشیدند. بنا به قراردادی ناگفته و نانوشته, هیچکدام بدون
دعوت به اتاق آن یکی نمی رفت.
در این چند روز اخیر, مسابقه ی بکش بکش به اوج خودش رسیده بود. "حسین میر" می
کشید, " ازهر" می کشید, "حسین میر" می کشید, "ازهر" می کشید.
در این که چه کسی زودتر بکشد, قاعدتا به هم تعارف نمی کردند.
-
بفرما
-
نه, شما اول بفرما, خانما مقدم ترن
-
بکش دیگه, خودتو اینفدر لوس نکن, به هِت نمیاد.
"حسین میر", با کمی حجب و حیا در چهره و با طنز پوشیده ای بر گوشه ی لبخند
ریزش, لبه ی کفگیرِ چوبی را, درست, به زیر قله ی زعفران زده ی چلویی, که
خانباجی با سلیقه ی خوب همیشگی اش در دیسِ چینیِِ آبیِ فیروزه ای کوه کرده بود,
فروکرد و قله را, بر دشتِ یکدست سبزِ چمنیِ بشقابِ "ازهر" گذاشت.
-
باز که خودتو لوس کردی. اما ممنون.
-
تو چقدر نازی!
"حسین میر" لحظه ای کوتاه و با شیطنت, چشم در نی نیِ چشم های مشکیِ "ازهر" می
اندازد و با نوک پایش, از زیر میز, برساق پای ازهر می کِشد. قهقهه ی هر دویِ
شان می ترکد.
هیچکس در خانه نیست.دخترشان در دانشگاه است و خانباجی, همین که میز ناهار را
چید, با عجله به سوی فرودگاه رفت تا پسرش را, که از آلمان می آمد, به خانه
بیاورد.
امروز, از ساعت 12 تا 15 را برای خوردنِ ناهار و نوشیدنِ چای و زدنِ چرتِ
بعدازظهر و گوش دادن به تارِابوالحسن صبا, قرار گذاشته بودند.
سرِ ساعت سه, هرکدام به اتاق خودشان رفتند تا دوباره بکشند.
امروز دو شنبه است و می بایست تا جمعه کارها را تحویل موزه ی هنرهای معاصر
داده باشند. قرار است که دوشنبه ی بعدی, که سالروز تولد امام رضاست, نمایشگاه
مشترک این دو زن و شوهر افتتاح می شود.
روز افتتاح, روز تولد "ازهر" هم هست. او سال ها قبل به خود قول داده بود, که
در سالروز تولد پنجاه سالگی اش, به خودش هدیه ای بدهد. واژه ی " معاصر" در نام
موزه با این "قول" گره خورده و مانعِ پیشبردِ کارش می شد.
چند روزی هست که آخرین تابلو بر بوم جاخوش کرده, هرچند, تقریبا, کارش تمام
است. ترکیبِ رنگ ها ی سبز و زرد و نارنجی و خاکستری و طلایی, بازی های خود را
کرده اند. اما این مقنعه؟ این زنی که از لابلای این همه رنگ و حرکت, به سوی
طلایی خورشید در حرکت است, "ازهر" را راضی نمی کند.
ساعت پنج بعد ازظهر است . "ازهر" حیلی وقت است که نشسته بر صندلی, به
تابلوخیره مانده است. یکباره از جا برمی خیزد و چند تار مو, به رنگ طلایی
خورشید, از زیر مقنعه بیرون می آورد. ترس و شعف, تمامی وجودش را به لرزه می
اندازد. تمامی نیرویش را در پاها جمع می کند واز اتاق بیرون می دود و درِ
اتاقِ" حسین میر" را می زند. "حسین میر" که در را باز می کند, زن از هوش می
رود.
خدایی بود که "حسین میر" در هوا می گیردش, وگرنه زن بر زمین نقش می شد.
هامبورگ
06.11.2005
|