|
علی صیامی
کلاردشت
مِه,
سلطان خاطره ها را
با تفنگ و ستاره ی سرخ در خورجین
و تاج پهلوی بر سر
در زندانِ سبزِکلاردشت
در آغوش گرفته بود.
باد
بود و بید و بیداد را
بیدار,
ترکه ها ی سرخ را در شومینه
هشیار,
و بغض را در گلوی تنها گاو ده
خفه کرده بود.
دل آبی کلاغ
پشت سنگ چین های قلعه ای سفید
پرسه پرسه
پُرسه پُرسه
بدنبال نگین گم شده بود.
دود سفید سیگار
هم آغوش گل و خار
آخرین وسوسه اش را
بر صلیب عیسای آویزان به زنجیر طلایی
گریسته بود.
مِه
و خاطره های سلطان علیشاهِ چه گوارایی
در پت پت لوله ی چراغ
گردسوزمی شدند.
کلاردشت. اردیبهشت 1384
|