Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران

 

پیام سیروس شاملو :

فریاد عاصی آذرخش

از من خواستید بمناسبت سالشمار مرگ احمد شاملو « شاعر ملی » چند سطری قلمی کنم . این کار حساس است و بنا بر دلایلی از کوه کندن سخت تر ؛ اولا بنده نمی توانم صرفا به دلیل ارتباط ِ هسته ای ! با شاعر معاصر ، به ارسال پیام مبادرت ورزم و ترجیح می دهم این کار را به دلیل موجه تری از « بهانه ی دانه بندی » به انجام برسانم .

این مسئولیت را باید به کانون های سیاسی و توده جمع کن واگذاشت . ضمنا بنده به هیچ وجه احمد شاملو را شاعر ملی نمی شناسم و این عنوان ِ ( شاملوستیز ) را نقطه ی ننگ همان کانون های سیاسی ورشکسته می دانم . شاملویی که من می شناسم و می شناختم ملی نبود که هیچ ، جهانی هم نبود ! احمد شاملو به دنبال جهانی بود که با شعر و آزادی پیوند خورده باشد . جهانی که در فاتیزی ِ آرزوهایی بزرگ و دنیای خواب ها و پیله ی عشقی بسته باقی می ماند .

 شلنگ انداز و رقص کنان

در فرصتی میان ستاره گان

 زیرا جهان از تنفس ِ چارواج به هم امده است . آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نکند شایسته ی کدام خداست جز شرافت ِ کیهانی . زمین زمانی آن سیاره ی مقدس خواهد شد که انسان آن را ترک ِ فارس ِ آفریقایی ِ آمریکایی ِ سیاه پوست ِ سرخپوست ِ ایرانی ِ انیرانی شود . انسان ، انسان غزل شود .

 اما

دریغا انسان شدن

و انسان بودن

که تناوری ِ محض ِ وظیفه است

گر بر شانه هایت بنشانی اش و گرد ِ حباب ِ خالی ِ خاک بگردانی اش ... همه ی اینها آری اما شعر سندیت ِ یک نیاز ویک اعتراض محض است و احمد شاملو از نظر من صدای بلند اعتراض به ارجمندی و حرمت پایمال شده ی انسان و پرنده و برگی کوچک است و چمنی سبز که لگدمال می شود . شیون جنگل شادابی که بریده می شود ، فریاد عاصی آذرخش ، فریاد نیاز محض به آزادی و همه به استناد ِ اعجازی که به میراث نهاد و به همین دلیل است که در غیاب خویش ادامه می یابد . و آنچه می ماند صدای آب و آدم و آفتاب و بنفشه ی کوهی ست . در عصر اضطراب های بزرگ .

  

پیام سیاوش شاملو :

مسلم عزیز ! از من خواسته ای که در رثای احمد شاملو ، آن شیر سپید ، چیزی بنویسم . تو مرا در کلاف سردرگم ِ گفتنی ها گیر انداخته ای و مرا که نمی دانی در کجای این کلاف گیر افتاده ام نمی بینی !

بهرحال نمی دانم از کجا شروع کنم که گویای همه ی این سرگردانی ها باشد و اینکه چه رنجی می برم که یکتنه در مقابل این سپاه نامردمی ایستاده ام وگرنه رثا و بزرگی آن شیر سپید در همه ی شعرهایش مستقر است که این روزها خیلی ها سعی در آن دارند ت این تفکر آرمان خواهی را و این پدیده ی عجیب را تهی نشان دهند .

و هم اینجا بسنده می کنم و از شما خواهش می کنم که این شعر « بامداد از انتهای جهان » سروده ی « صمد شعبانی » را از مجموعه ی « آواز در بن بست » که گویای بخشی کوتاه از ماجرایی ست که بر ما رفته است و همچنین شعر « هنوز در فکر آن کلاغم » را پس از این چند سطری که برای تو نازنین قلمی کرده ام حضور دوستانی که در آن سوی جهان گرد هم امده اند قرائت فرموده و سلام مرا به آنان برسانید که رسول دوستان بودن کار شریفی ست !

 

                                                                                سیاوش شاملو        5/81