|
www.akharinpanjere.persianblog.com
سید
حمید سهرابی
گم می شوی دوباره در این واژه های دور
در آسمان چندم این شعر بی خطور
در ذهن های یخ زده هاشور می خوری
می افتد از دهان همه، چشم های شور
که گریه کرده اند تمامی شعر را
که کور می شوند در آغاز این سطور
در نقطه چین فاصله خمیازه می کشند
این این واژه های منتظرِ تا ابد صبور
از چشم آسمان اثیری خود بیفت
صادق ترین نشانه ی این شعر! بوف کور!
باران گرفته است، خدا گریه می کند
بر روی نعش گیج زمین، روی این قبور
که شعر بوده اند زمانی و مرده اند
هر بیت لاشه ای شده در انزوای گور
***
یک نعش بی دلیل و یک شعر خط خطی
صبحی قشنگ می کند از آسمان عبور
شعرهای پیشین حمید سهرابی در
مانیها
خدا همين که تو را از بنفشه ها زاييد
به لحن چشم تو ايهامی آشنا زاييد
از آشيانه ی چشمت خدا که فارغ شد
دو گونه، نه! دو بهشت بی انتها زاييد
دو قطره خون خودش را چکاند بر رويت
دو لب، دو ماهی سرخ گريز پا زاييد
و در چکاچک شمشير های ابرويت
قشون تيره موهات را «رها» زاييد
دو آشيانه، دو ماهی، دو تا بهشت، ذو تيغ
خدا کلکسيونی جالب و به جا زاييد
و او برای تن بی نظير تو حتی
دو دل شد و نه بشر، اندکی خدا زاييد!
و روی طرح زمينه بلور ناب کشيد
کمی نشست و تراشيد، دست و پا زاييد
پر از زنانگی قرن ها شد و از آن
دميد روح خودش را به تو، تو را زاييد
و بعد گفت که: سارا بخند! خنديدی ...
شکر برای دو تا چشم ناشتا زاييد
***
تمام راه کرج -انزلی معطر شد
خدا همين که تو را از بنفشه ها زاييد
کنار پنجره ی شب رسید شاعر و زل زد
به میز و به تقویم و سه شنبه های مردد
نشت و بغض بزرگی کنار زد قلمش را
چکید و شعر شد و هی چکید و شعر مجدد...
و
در تمامی هفته مرور کرد خودش را
و
هفت روز پر از غم شبیه خاطره ای بد...
که هفت روز برای سه شنبه ها بنویسی
و
سر کند قلمت با تب دوشنبه ی مرتد
و
بعد روز سه شنبه نیاید و بگریزد
به جای دیگر تقویم بی نشانه و بی حد
و
تو سوار مدادت شوی و بعد بگردی
میان صفحه ی هر هفته -ناشیانه- که شاید...
و
لای چرخ زمان پیر تر شوی و بمانی
میان میله ی ثانیه های کوچک هم قد
***
کنار پنجره شاعر به خواب رفته دم صبح
و
هفته نو شده و باز هم سه شنبه ندارد!
از
قصه های مبهمم سر در بیاور
از
یک نگاه ملتهب تا ...برق خنجر
من
مردم از این زندگی،پایان جنگ است
غوغا
بکن توی سر سردار بی سر
پینو
کیو این بار هم آدم نشد،نه
آه
ای پری نازنین از کوچه بگذر
دنیا
فقط رویایی از "من خواستم" بود
یک
بیت بی تاویل گنگ گیج محور
عشق
است آن که مست و بی منطق تبر زد
بر
ریشه های سنگی انسان برتر
حالا
من و مرگ و تو و این شعر زخمی
قبر
و گُل و حلوا و دنیایی مصور!
رباعی
ای
کاش سری به شهر جادو بزنیم
دل
را به لهیبی از هیاهو بزنیم
با
بقچه ای از هزار خواهش یک بار
ای
کاش کنار عشق اردو بزنیم
تقدیم
به روح آب های جهان"سهراب"
در
نبض زلال آب ها جاری بود
در
خویش رها تر از رها جاری بود
"با
فلسفه های لاجوردی خوش بود"
تا
لحظه ی سبز انتها جاری بود
تا
کی به خودم یواشکی سر بزنم؟
در
برکه ی بغض خویش پرپر بزنم؟
بگذار
بدانند که عاشق شده ام
وقتش
شده که به سیم آخر بزنم!
ادای
دینی به زادگاه دوست داشتنی ام: کرمانشاه
شهرم
پر عطر خلسه ای ديرین است
مهد
گل و عشق و پهلوانی این است
هم
شهری فرهاد که باشی هر حرف
با
تیشه ی شعر قصه ای شیرین است
|