![]() |
|
لس آنجلس- علی طبـیب زاده alirezatabibzadeh@yahoo.dk "وبلاگی" به جمعه رفت 24 -2-2005
سید خندان قلهک ناصر خسرو خانی آباد سید اسمائیل جلو دانشگاه تهران شیراز تبریز اصفهان ... چه تفاوت دارد؟
"وب لاگی" دست و پا می زند، آنجا ! زبان بریده
پهلوی آسفالت شکافته رگه های صدا، تیر باران می شوند
پیچ ِ طناب ها باز می شوند به دست ِ باد و سایه ی اجساد می رقصند بر پیکر درختان چنار
شکلک های بغض اما چه روزمره شده اند
آدمک ها ی بی هدف بوق می زنند راه بندان هنوز لعنتی ست راه، بند است بند !
دختری دوازده ساله بلند می شود آنقدر بلند، به بلندای وجدان ها
کناره ی پیاده رو روی پیشخوان ِ" کتابفروشی هدایت" روزنامه ها کم می شوند کتاب ها دستکاری و باقی مانده ها، چرک، له ، خالی نمی شوند اما
وب- لاگ ها، یکی پس از دیگری به جمعه می روند هواخوری
بوی مواد منفجره می آید بوی عراق بوی گرسنگی بوی اِشغال بوی آشغال بوی بی تفاوتی و بوی آتش در رحِم ِ خاکستر،
وب- لاگ ها، یکی پس از دیگری به جمعه می روند هواخوری
راستی کجا میرویم؟ آرام تر! صدای پچ پچ ِ ساز ها می آید صدای تایپ و صدای رسای خشونت پشت درهای بسته
دست ها بالا! لمس ِ " کیبورد " ممنوع! اصلن، لمس ممنوع!
روی چمن ها غلت نزنید! اصلن غلت نرنید!
آقای بیست و دو بهمن! لطفن فیلتر هوا ، نفت و سایت ما را عوض کنید! که هوای مان نیست! نفت مان بوی نان می دهد نان مان بوی نفت و" سایت "ها یمان زیاد وراجی می کنند!
آقای بیست و دو بهمن! لطفن یک زلزله درست کنید، که بیست و دو ، کاما ، بیست و دو صدم ِ ریشتر زورش باشد و متولد بهمن ماه باشد!
که بتواند مقطوع النسل کند حواس ها را پرت کند گیج کند سخنرانی کند و بتواند یک دکّه ی نفت فروشی را به تنهایی بچرخاند
اینک که ماهیچه های سرد پتک به خواب و برق شلاقی، زیر نور ماه چشم را می زند، قطره ای دیگر از جنون می چکد، بر باریکه ی این آمد و شد
درز ِ درها اما کمی باز است
قلندران لای پوستین های نموک با سبیل های زرد، دست های آشفته و پاهای کج، پهلو گرفته اند، کنار ناتوانی
راستی ، کجا میرویم؟ آرام تر!
بوی "حشیش" می آید! تا سقف بی حوصله گی
یک ُتف بر سنگفرش عراقی نشین ِ ایران می چسبد و کلید کاغذی ی حل معّما ، میان ُتف می رقصد
"وب لاگی" دیگر به جمعه می رود.
خانم ها، آقایان، به دنبال گشودن این درِ ِ سیاه نباشید! آخر شما خود، از جنس سیاه هستید!
رمز ورود، کلید ِ سپید، در دست کودکان ماست شما لطفن تلاش ِ ُسنتی مکنید! Copy right 2005 شعرهای پیشین علی طبیب زاده در مانیها پرپرٍ مژه ها لس آنجلس 2004 /7/23
آبی يه من ! اینجا آسمان دستان آبی اش را در جیب حیوانی اش فرو برده و روز مره گی سایه به سایه ام رسانده
زندگی می خرامد، وحشیانه در چالمرداب های امید
قتل عام احساس های آویخته از سقف و انتظار انتظار انتظار می گدازد چشمان ِ روی افق جا مانده را
آبی يه من! از پشت نرده هاي اين تراس ، از پشت توري هاي اين پنجره ، از پشت ميله هاي اين چهارچوب آهني ، و از پشت پلک های خفته بوي دريا را تا انتهاي وجودم مي بلعم و به یاد دستانی می افتم که شانه هایم را لمس می کرد.
به اين مردمانِ ساده ي خوشبخت می انديشم که چه آسان می نمايد، نگاهشان و چه زندگی را زندگی می کنند در عین روز مره گی
آبی یه من! پر پر مژه هایت به گریه می آویزدم اگر باران ببارد28-1-2004
بگو باران ببارد! بر سرنوشت آدمی, بر پولکی های غباراندود ِ اندیشه
بگو باران ببارد! آنچنان که تاریخ را بشوید کتابها ورق بخورند خیس شوند له شوند متولد شوند خوانده شوند
بگذار تن کاغذ آغشته شود, در هزار رنگِ واژه های نو!
بگذار در هم بیامیزد! آنچه بوده، آنچه نبوده
بگو باران ببارد تا پوست بیاندازیم, دوباره شویم!
بگو ناودانها آواز رویش بخوانند تن ِ چمن را
بگو به نام رویش، هر آنچه خواهد! بگو به نام تولد هر آنچه باید!
بگو پنجه ی خیس ِ باران بروی شیشه ی دل ها مرحم بیاندازد!
بگو غبار دلتنگ شود, کوچ کند و قوس جادوئی رنگین کمان هزار لبخند بزاید!
بگو ابرها و صبرها گره بگشایند! و باران ببارد! شعرهای پیشین علی طبیب زاده در مانیها روزگار گريز 22-12-2003
روی تقاطع بی خاطره گی سُــر خوردن ِ سمج ِ وقايع و برگشت ِ خلاصه ی بی بَيان مان از تنگ- گذر ِ واقعيت عبور نمی کند
چه امروز, روزگار ِ گريز است و گريز، حکم سزاواران.
آنان که سپيدار های بلند را به خاک فرو کشيدند و زيبا- کلام دوستی را به خواری ِ قالب ها، پس فرستادند.
فقر رؤیا May-16-2004
کسی آمد، که غم از مخمل ِ قلبش تراوید! و شب بو روزه دار ِ روز ِ ویران شد!
شبی آمد، که رَهبان راهزن شد! و از خواب صدا یک قاصدک پَر زد ! و گم شد!
دل تنگ غروبینم فرو ریخت و ترسی با وجودم آشنا شد!
چه هراسی به سکوتم ره یافت! چه هوائی ز دلم ذوق بدزدید و برفت! و چه رنگی به شفق زد گل سرخ!
فقر رؤیا بود آن شب! جویباران صداقت، آن شب به هوای گذر از پهنه ی دشت تیره همه آغوش در آغوش هم از غم مردند
به پَر ابر شهابی آویخت! دل ِ گلخانه ی قلبم لرزید
ماه بر چشم فلق سرمه ی تیره کشید.
چه شبی بود آن شب! چه شبی بود آن شب!
به قد و قامت ِ یک اوج پریدن، آنشب، گریه کردم, و هوا باز نشد!
بامدادان بی بامداد برای رفتن ِ بزرگمرد شعر 2-9-2000
صد دهان فرياد و هر جا آتش اندر پيکر اين نسل می سوزد
صدا، قربانی ِ هر بی صذا در اوج ِ اين تکرار می خشکد
مکدّر اين دقايق تا به پای ِ رهور ِ اين قوم ترسيدن ميان ِ اضطراب ِ خانه های خالی ِ اين صفحه ی شطرنج، که رنگی جز سياهی با سرشت اش آشنايی دور می آيد
رکودی ناخوشايند و ضميری خفته در خاکستر خونين
کجا ، پُرسای بی پروا تواند از کمين گاهی، رُخی هنجار بر تابد؟ و يا شاداب- ذهنی حسرت ِ ايّام را در دل فرو کوبد؟ چه ديگر خاکساری حُرم سنگين ِ زمان را سّدِ ره باشد؟
ولی گويی که بيرون زد ميان ِ برزخ و صد دشنه در ديس و هجای کلام ِ آهنين اش در هــوا و آيــنه همچون حديـث ِ بی قراری گوش را پُر کرد.
سکوتش تلخ، سرشار از همه ناگفته ها بود
کلامش همچنان يک کوچه ی بی انــتها فرياد ِ سرخش، لحظه ها ، هميشه ها بر آهن و احساس می ساييد
دلی خونين، زبان سنگين ميان مه شکفتن را بيآموخت و زير خيمه ی شب گُر گرفتن را چو ابراهيم در آتش نترسيد
و اينک باز گويی او هنوز از چيدن ِ صد ها سپيده باز می گردد.
تا دیدارت ، چندین هزار جوانه آیا؟ برای زلزله زدگان بم 26/12/2003
دیروزهای مکرر در پناه ماهتاب ِ کال به شمارش انسان هایت نشستم، به جستجوی هویت ها
های ... که چه بی نفس بی نفس، جوانه ها در می غلتند بر شیون ِخاک با پژواک هر تیک تاک
***
به احترام بر می خیزم. از میان غزل ها، عبوری از سپیده که ببینمت- از این در، به در آیی دیگر، نیامدی !
چه فرسوده می شوم، چه پوچ تا آن گاه که از این در به در آیی!
تا دیدارت، بغض ِچندین جسد از خاکواره های چندین هزاره به غبار می انجامد؟ می دانی؟
تا دیدارت چندین چندین چندین هزارساقه ی سرگردان آیا؟
***
امروز هم پس از سپیده دم به شمارش انسان هایت نشستم دگر بار ... یک شهر نفس، یکباره خاموش هزاران هزار، کم آمده اند نهیب ِ رفتگان و گریز نگاه تو از پیکره ها می دانی؟
امروز سپیده چشم بر هم گذاشت خاک دهان گشود شهری ناپدید شد و جهان گریست ... روحی از اشک خیس شد
نفس نفس کودک وجب وجب جسد جهان جهان اندوه، ... انسان هایت را که به شماره نشستم ، دوباره شانه هایم فرو شکست می دانی؟
به دنبال واژه ای بودم، که به خاکش بکوبم تا در سکوت ترک نخورد، هق هق ِ اشباعم - ذره ذره اشک شدم اما، از ریزش انسانها می دانی؟
طبیعت ،امروز چتر بی مهری اش را، چه سنگین به روی گشاده ام کشید
***
تا دیدارت ، بگو! بگو! بگو! چند جسد از خاکواره های چندین هزاره خیره به تو می نگرد؟
تا دیدارت چندین چندین چندین هزار جوانه آیا؟ می دانی؟
***
باید زودتر بیایی تا نامم را بگویی تا گل های تمام جهان را با هم ببوییم باید... باید زودتر بیایی! - فردا ، به شماره ی انسان هایت خواهد نشست می دانی؟ جنگ تصویرها لوس آنجلس 10 /5/2004
و اینک تصویر، در جامه ی جنگ با خنجری از جنس اطلاعات گردن می زند!
نگاره های خونین بر شانه های چابک تکنولوژی در رقصی مرگبار چشمان را از حدقه بیرون می کشند
اینک تصویر از نرد بام ِ ثانیه ها به پشت بام ِ جنگ فرو نشسته، و پنجه های هولناک جنایت گلوی انسانیت را می فشارد
آری جنگ است! و انسان در میدان، میان هزاران سلاح ِ خبری با دهانی باز به زانو نشسته !
انسان، اطلاعات می نوشد، همچون سر نیزه
تصویر می بلعد، همچون فشنگ
تکنولوژی بالا می آورد همچون بمب!
انسان، " آری " می گوید ، چه آسان و " نه " می گوید، چه دشوار.
دیگر حکایت افسانه دارد، جنگ در قالب سنّتی اش
تصویر ، خنجر بر شریان انسان می ساید با سرعت نور
و اطلاعات، گردن می زند.
گریزانده کپنهاک19-4-2002
از پس ِ پیکر ِ آشفته ی مه، قامتی خیس ز باران و هراس پا به راه است کمی با تردید
چمدان روی زمین به عقب می نگرد واپسین لحظه و تصویر به جان می نوشد
دستها چرخش ِ ماتی در باد چشم ها خیره و مغموم پس ُ پرده ی شور لرزش لبهایش، قطره ها را به هوا می سپَُرَد
روبرویش نه افق جلوه گر است نه بلندای امید و نه دیدار به او می خندد
روبرویش همه ابهام، همه مبهم و تار زیر ِ پایش تا دور لاشه ی جاده بلند... تا فراسوی زمینی دیگر
اینک اما افسوس زادگاهش در دود روی خون غلتان است
سر ستون های بُت ِ خاکی او، روی مقیاس ِ زمان می لرزد و زمان روی تن ِ حادثه ها می لغزد و جوانه سر ِ هر شاخه ی سبز بی سبب روی زمین می افتد
آیه ای از پس ِ پنهان ِ قرون فال ِ او را زده است ... بایدش رخت سفر پوشیدن
وقت ِ ماندن طی شد موسم ِ زندگی است
زنده می باید ماند و زمین را به پگاه، دانه ها باید کاشت
از تن خشک زمین جنگلی باید ساخت سایبان بر پا کرد سایه ها کم شده اند!
قامت ِ خیس به خود می گوید: موسم ِ زندگی است زنده می باید ماند گر بمانم اینجا اثری ، جز به تنِ مر مر ِسنگ نتوان یافت در این خاکِ صبور.
ديدار فروغ کپنهاک 10 /2/2003
در بی آلايشی ِ کلام ِ شکسته ای، که چنگ بر نهاده بود بر سيری ناپذيری ی نگاه- ، خلسه ای به موازات ِ تمام ِ احساس گام بر می داشت و دهانی از آنسوی، امروز را به تصویر می کشید
سکوت با تو حلاوتِ گردش در نارنجستانی را به خاطر می آورد، که عطر ِ غزل هایش، از سايه های محو سرازير بود و نوای دل انگيز موسيقی، از خاک ِ نمناکش به گوش می نشست
گويی هزاران دهان ِشيرين از ابديت می گويند.
حال می گوئی باز گردیم؟ 2-2-2004
شب ِ معیوب ِ شبستان در گذر است با پاهای لاکپشتی اش... همیشگی اش
باد میوزد و واژه های شرجی را لابلای برگ های تاریک مدفون می کند
باد را می بلعم با چشم های گداخته و سیاه می شوم
افق در چشمانم حل می شود
غرش رنگ سرخی در شبانگاه دوردست را می ترکاند و در زوزه ی گرگی سیاه گم می شود
هوا از هم می شکافد و صدای ترس می آید از چند دری های فراخ
ترشح زخمی تکرار در آینه می شکند و می غلتد بروی دیوار سّنت
واژه های مثله شده بر زمین می چکند از لبهای دوخته ازچشم های آتشین و از دست های سپید
برزخ دهان گشاده اش را به عمق چشمانم می رساند
در هق هق ِ مداوم جیر جیرک ها, جنگل سکوت می شکند و کلام هولناک طوفان را برگی به برگی, می رساند به ناباوری
انگار به کابوس رسیده ایم دگر بار, در اوج ایستادن مان!
انگار مرز آشنائی را رد کرده ایم! میگوئی باز گردیم؟ نه ! انگار که نه!!
راهی نمانده است! نگاره های دریائی ِاندیشه اینک در قابی به وسعت تمام آبی ها به ما رسیده اند با لبخندی
و آن سوی ساحل درختان آواز مشترک می خوانند, در حجمی به بلندای خواب های نقره ای ام
و ... جوانه ها هرگز به پس ِ خویش نگاه نمی کنند
حال می گوئی باز گردیم؟؟ انگار که نه!! انگار که نه!!
اسبها زین بکنید ! کپنهاک 19/3/1994
مردها افتاده، زین ِ اسبان همه یک یک به کنار
اسبها مات ِ افق بچه ها چشم به آنها دارند
وزشی نیست، تن ِ باد ِ زمستان سیاه
طلبی نیست، عصیان زدگان را فریاد
زن ، در اندیشه ی دیروز ِ فنا بردگانی همه با قامت ِ رنجور و تباه خسته و دلزده از راه ِ دراز راه ِ پر پیچ و فراز راه ما ، راه برای ِ فردا رَه ِ تقدیس، ره ِ آتیه ساز
مرد ها!! جمع شوید! خستگی از تَن ِتان دور شده ست! عرق از صورت زن بردارید!
با هم اما... اسب ها، زین بکنید! ... بچه ها منتظرند!
به روز خواهم گفت! 4-5-2003
روز می تابد هنوز بر برگ های گرد آلود عزلت ام
زاويه های نورانی حياط سايه های کاج تنومند را به خود می خوانند و از لابلای سايه ها, مرا می نگرند
مشامم را بارور می کنم سينه را پر و خالی... بوی به خود آمدن می آيد
بر می خيزم به روز می گويم که در تنهايي سوگوارم پنهان شود و اينگونه بر خراش های خونينم چنگ ِ نور نکشد
می گويم دلتنگی هايم را شکوه نکند و شب را به صليب ِ صبرم نياويزد
مي گويم خلسه ام را به سپيده دم نرساند و تا صلای سکوت, گريه ام را نخندد
چه آنکه، شب ، صد چندان می کند، زمزمه های لبریز از سکوتم را
می گويم لمس ِ مردابی ی چشمم رابروی خاطره ها فراموش کند و هيچ ... هيچ به خاطرم نياورد
به او می گويم رّد پای بی رحم ِ شلاق خاطراتم را بشويد و افسوس را بروی قاب های کهنه ی افسردگی نلغزاند
به او خواهم گفت شب را به من واگذارد که دوست می دارمش! شب را که از بغض ِ مرتعش باد ترانه می سازد و دست چينی از ستارگان به سقف سکوتم می آويزد
شب که پرواز ِ هزاران سنگ آسمانی سوزان را به چشمانم وامی گذارد- با صفير ِ زودگذرشان در حنجره های فسيلی ی آتشين
به او خواهم گفت اکنون وقت ِ آن است که شب را فرا خواند ، برايم- با مرگ ِ خويش
به او خواهم گفت: شب را با تمام سايه هایش به من واگذارد و خلوت مان را غبطه نخورد.
تو را می بینم ... اِنسان ! 2002-11-10 کپنهاک
امروز ها که مرا تکرار می کنند هم، اینجایند و غروب ها که زمانشان را بایستی حدس زد.
ef
کیلومتر ها برف و اندوه، تُن ها سیمان و سماجت و امروزهای تکرار... همه اینجایند.
ef
زیر چاله های خیس خیابان ها موش های زخمی ِ تاریک می رویند، و شام ِ گرسنه ای چند در ارغوانی ِ صبح های تحمل می پوسد.
ef
چشم های موّاج ، اما خیره تر از همیشه نیستند دست های مضحک- هم امروز های ِ گذران را نمی بینند و لب های حقیر، شادی های کوچک را می ستایند
و من اما در بیگانه ترین نگاه و در هیاهوی ازدهام ِ سیاهی های مدّور هم تو را می بینم ، اِنسان! ، که در خصمانه ترین نگاهت ، هنوز جای پای عطوفت توانم یافت.
گُل و گلایه (بهار)
از این کرانه تا کرانه ی اشتیاق و نور بر بارگاه دیده ی تو من امیدوار
چشمان بی قرار تو از بیکران اشک بر انتهای رویش دستان چه خیره است
بر دوش انتظار غریبانه ات همین گویم که صد نیاز به پرواز آمده ست
در واپسین قدم شب بروی خاک عطر هماغوشی پروانه های شاد در لابلای برگ های ساکت و مغموم تاک نزدیکی گلایه و گل را رقم زده ست
گویی سپیده دم از هر تبسم اش رنگین کمان هزاران ترانه را چون تاج ِ کهکشان بر زلف پیچ پیچ ِ درختان نهاده است
ایستاده ای تو میان ِ صدا و نور در انتظار بهاری که شیشه را در قاب پنجره های ملول و سرد هر دَم بخار بروبد به بوی خود آری طبیعت موزون دوباره نیز از چاه انتظار زمستا نبرون زده ست.
قوم ِ افسانه ایپهندشت ِ ناب ِ مصيبت،از پشت ارتفاع موجدر قاب ِ فُسيلیو در جامه ی سياه و فاخر ِ تاريخی اش>به من می نگردآفتابدر پس ِ بی قراری اشسياه ...سياه و زخمیاز دستان تهی از فانوسشتکرار به تنم می ريزدپرنده های نازکبال ِ خيال،گويیدر قفس ِ صيادان_با ابزار های هزاران ساله شان،از گونه های سُربی ِ پشت ِ بام و باروتفرو می چکندعــشق
تفِ سياه صحرا رادر می نوردددر شن زارهای سنتیِ خشنو دريغاقوم ِ افسانه ای مرانمی جويد.عابران ِ چراغ بدستِ کمياب،پشت ِ بيـشه های هجرتدر غايت بی رنگیمی زی اندعاشقان؛تنديس ِ شقايق رادر هفت توی ترسپشت ِ فردا هاپنهان کرده اند،آنجا که،وحشيانه هابه خاک نشسته اندرخنه ي ريـشه های سياه،درقلب ِ ريشه های آبی افسانه ای،در قله ی صدفی انديشه هاو گرد ِ ستون مرمرين ِ استواری،پيکرهای انتظار هزار ساله،در ايستگاه های متعدد ِ صبوریبه پيشبازِ لحظه های سپيداز تارهای تعصب آويزاندعامندان ِ خود يافتگی،در دامان ِ زردستان ِ بی فردايیزير ِ شلاق ترسدندان به دندان می سايندوخواب اينجاست، ديگرخواب های پر رؤيارؤياهايی از جنس ِ انديشه های دورکه بوی هجرت و بقا می دهددر اين خاکستری ممّتدبا کوزه های تَف دارحيفا؛زير بلند ترين آبشارِ کمال ايستاده ايمو می سوزاندهنوزبخار خشک و داغ کوزه هامان،تن ِ خيس و سرد آبشاران را.هزاران جمله، مليون ها واژهکپنهاک 20-4-2002در هزار و يکشب ِ توفان،ديدار ِ يک ستاره راانتظارم بودتا در بی سرانجامی ی واژه،از نامش،هزار جمله بسازم.چه ، جمله اينکاجاق ِ سردی ستکه بوی گداخته ی مليو نها واژه رانشخوار می کند.8-12-2003شرم برای بازماندگان بم
از چه بگسستی چنان در خویش؟ چنین ات دیدن، ای همره، دگر نتوانم امروز
در چروک خنده هایت واژه های مضطرب خفته ست
نگاهم از سرودِ پر هراس ِ عمق چشمانت ز پلک ِ مشتعل رد می شود بغضی گلو را تنگ می گیرد
بلور خنجرِ چشمان ِ نمناکت هراسم را دو چندان می کند، کم کم و در غمگین ترین ساعات ِ عمرم، عرق بر چانه ام می غلتد از ابهام ِ پا در راه
منم در راه، دیگر بار
چون یکی سایه حضورم، دست در دستم و دست دیگرم را شرم در دستش نهاده ... راه می آییم.
26/1/2003 کپنهاک alirezatabibzadeh@yahoo.dk
|
|
|
|