Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

 

تئوری آفتاب

ويسنته والرو

برگردان: مسعود زاهدي

Chacun veut se gaver et rire cette nuit.  (Jules Laforgue)

 

 

 

I

بوی شب آغاز به پراکندن کرد.

جاپايی نمی گذارد: اين جاپای اوست؟ می باريد.

هزارتو دروازه های بازدارنده ش را می گشود

و پيامبران با طعمی بد در دهان از آن برون می آمدند،

خواب گردان ِ قديس، رقاصان.

می گفتند: همه چيزی نماد است.

 

(آخ، سنگ های باستاني، شقايق های نعمان،

کاس گل های شگرف، محراب ها ...)

و ما می نگريم به شبح ِ تلخ ِ کندگذر ِ آرامش:

روزهايی که می گذرانيم، بی نياز، بر عرشه،

راه های دريايی پر تنش و تکان.

 

زير اين آفتاب که دربر گرفته همه چيزی را:

شب، شبی که مبهوت و مات در جست و جوييم ... 

تکه پاره های کشتی ِ شکسته: سوگندها

واژه و واژه های عليه ِ تنهايي.

(دريا همه ی تمناهامان را تکه تکه تف می کند.)

زير ِ اين آفتاب: برگ های تاريک ِ مرگ.

 

و حيوان که آرام خون می ريخت گفت:

برو و بجو، اکنون، جاپای ِ پراکنده ي  ِ

ما نمی دانيم چی را.

آن گاه: مرغان ماهی خوار ِ انگيخته ی ِ جفت گيري

که، يکی بر ديگري، گشنه، با خنده ی زشت بر درگاه.

آري، ما ترسيده بوديم، تشنه ...

و اگر امشب  همان شب ِ موعود می بود؟

 

می باريد. چشمه به رومان باز شد.

(چشم هام را بستم، ديدم: صدايی بود، به سوختن.)

رفتيم، و مزبله ی افسانه ای را برجای نگذاشتيم:

پيت های بنزين، شاخه ها،

ستاره ی دريايي، (اوه دريا)، جلبک ها، پاروهای شکسته،

اما پيامبران به زبانی ديگر سخن می گفتند.

 

 XV

(خدمت)

و نفوذی از اين دست، در اعماق ِ ما،

هم چون برگزيده گان،

در آن تنها جای ناگفته مانده،

انباشته از کپک:

چيزی بيش تر می دانيم، چيزی می دانيم؟

 

و دست آخر به همان رويا رسيديم:

آفريده ی از دست رفته،

که حافظه مان تهديدش می کند به شکستن

به يک ضربه ی دريا،

عمر ِ واقعی آنان که می گريختند، دوان،

سوی ديگري، با جيب هاشان پر از پرسش

و دهانی به خشکی ِ هيزم ...

 

پس کی به راستی آغاز می کنيم،

يا اين همه کی به آخر می رسد، پس؟

 

به آگاهی رسيده از معما:

تنها می دانم که اشتهامان را انگيختيم

با انباشتن مان از وعده ها...

دريا، دريا: چه کسی می تواند خالی ش کند؟

پس مانده های شب:

پاروهای شکسته و صدف های زرد،

دردی که علت ِ روشنايی است،

و آمادگی ِ اکنون.

 

در اين تنها فضا، که از آن ماست،

انباشته از کپک:

هر شب، از همه سو می آيند.

دست نمی کشند از جلوه گری شان.

يادشان را با کلام و موسيقی ثبت می کنيم.

دست نمی کشند از کام بخشيدن به ما:

اين گونه است که تنها در زيرمان می توانند بمانند.

 

و اين گونه است که نزديک می شويم، کند،

بی آن که بدانيم چه گونه،

اما بر آخرين خاکستر پای می گذاريم،

هم زمان بر دورترين و نزديک ترين نقطه ی ناشناس:

تن ِ زنده ی ناب ِ به رويا آمده ی شعر.

 

چه می ماند از ما،

يا برای که دست می کشيم از آن که بوده ايم؟

 

XVI

جاپايی برجای نمی گذارد: اين جاپای اوست؟ نوشيديم.

آن شب چه سرد بود ... دريا

هزار تکه شد، آلوده.

می باريد، آری می باريد، بر جزيره ی ِ مانده.

 

شاعر به ترجمان. از چه روی خانه را وانهادم ...؟

هنوز هم پژواک ِ صدای پيامبر در خيابان ها.

آخ، در دست هاش چه می سوزاند،

و چه خوش می خرامد سوی روشنايی ِ ديگر (و غيره.)

 

چرا به اين شام آخر آمدم، با پای ِ برهنه

با پيراهن ِ تميز و حقيقي؟

شاعر به ترجمان. (يک باره بيش تر از پيش.)

و مراسم را افتتاح کرد.

به مرزهای روح هيچ گاه نخواهی رسيد.

 

(جامی شراب گوارا خوش است و ارزان،

اما آسان نيست نوشاندن به حيوان.)

پايه هاش اين همه ژرف اند.

چشم هام را بستم، ديدم: صدايی بود، به سوختن.

 

شاعر به ترجمان. هم کاسه گان

به انتظار ِ طلسم ِ پس غذا،

نشانه ای راست پيش از بازگشت،

اما نان ِ روياها خاکستر شد.

 

XIX

ماندن از اين دست، در مرکز ِ شهر، به گفت و گو،

به گرفتن غبار از تنم، آخرين خاکستر ِ شب،

هم چون کسی که به انتظار هيچ و هيچ کسی نيست،

در اين مشق ِ جنگ ِ ريشه ها و پيچيده گی ها،

به سخن از آن چه در گرگ و ميش از دست داديم،

کنار ِ آن رود ِ بالا – جريانی که نگاه ما را آرام می بخشد- اما

Voilâ quel astre indicutable émerge,

و انگار، ناگهان، صبح،

- صبح  ِ موعود، اکنون می دانم-،

تازه به جهان آمده، به خواستن ِ چيزی از من،

نزديک ترم کرد به آن لحظه ی ناب ِ دردناک،

- زاده شدن ِ خود ِ کسی -،

که همه ی واژه گان می لرزند،

خون ريزان از گلو،

چرا که نمی دانند معده ی خالی

چه گونه خواهد توانست چهره ي  ِ تند، زننده، خشن ِ

نور را تماشا کند ...

  

XXX

درگذشتم از آن جا. نور بود آيا؟ جاپايی نگذاشت.

راهی که هيچ کس بر آن پای نخواهد گذاشت ...

انگار رسيدن به ژرف ترين بود: چشمه ها،

آتش ها... و ما نوشيديم. می خواهم بيش تر بدانم (گفتم).

 

هزارتو دروازه های بازدارنده ش را باز کرد

و هيچ گاه واژه ی بيان شده ای از آن نيامد.

و ما رفتيم به تماشای ويرانه های آشنا:

پاروها، جلبک ها، (اوه دريا)، کاس گل های گرم ِ

 

ما نمی دانيم چي. نور بود اين يا نه؟

شاعر به ترجمان: هيچ شعوری بزرگ تر از تواضع نيست.

پس چه می ماند برامان، از ما (بگو) يا برای کی دست می کشيم

 

از بودن آن چه که بوده ايم؟

شام در ساعت ِ هشت بود،

زير تاقی های زيرزمينی و زيتون های سپيد.

جاپايی نگذاشت: اين جاپاش است. می باريد.

و هم چون مرگ بود آن چه که به ما گفته بودند،

 

همان که  باورش ناممکن است...؟

 نوشيديم. و شب به رومان باز شد.

انگار از فرا رفتن مان می دانستيم. همه.

نمی دانم، بهار، اما هنوز در زمستان.

 

"سوی دريا برو تا تماشای آب های وحشی را بياموزي." خوآن وينيولي۱

 

"کندی ام را بشناس و حيوانی را که از تن اش در جانم آرام خون می ريزد."     آنتونيو گاموندا۲

 

Vicente Valero (۱۹۶۳)

زاده ی ايبزا در اسپانيا، باشنده ی بارسلون. از شاعران ِ مورد تحسين اکتاويو پاز. تا کنون سه دفتر شعر منتشر کرده  و سومين دفترش* - همين شعرهای برگردانده شده  - جايزه ی "لووه**" سال ۱۹۸۹ را دريافت کرده است.  شعرهای او در گزيده شعرهای معتبر –"نُه مشق*"- به انتخاب آنتونيو اُرتگا۳ آمده است.

 

* Teoría Solar

** Loewe

۱. Joan Vinyoli

۲. Antonio Gamoneda

۳. Antonio Ortega      * La prueba del nueve

 

 

منبع  : اخبار روز

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website