خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

اردیبهشت 1383

سلام

 

دوستان ! چند نفر در سال گذشته تنها به جرم راه اندازی و اداره ی سایت مانیها بارها هتاکانه به ما نامه نوشته اند و شاید از این راه نصیبی می برند برای روحیات متفاوت شان که ما با آن ناآشناییم . این آخرین نامه ی هتاک ترین فرد از این دار و دسته است که آن را اینجا می گذاریم تا بگوییم کار ادبی چقدر طاقت فرسا و جانکاه است و اشتباه است اگر فکر کنیم مشکل ما تنها با حکام است که بزرگ ترین فاجعه ی معاصر ما یک اپیدمی فرهنگی ست . لازم است به این دوست که پیش ازین بارها نامه های بسیار توهین آمیز برای ما نوشته اند اعلام کنیم امثال ایشان هیچ تفاوتی با گروهی ندارند که یک لینک برای ما می فرستند ( www.fadaian.persianblog.com) و وقتی آن را باز می کنیم با تهدیدات مسخره ی آنها روبرو می شویم . درد هردوی این گروه ها بلاهتی ست که سالها جان کندن فرهنگی می طلبد و خون قربانبان ادبیات اصیل که در آن سرزمین جور در سراسر تاریخ تقدیری جز عذاب نداشته اند . هم از جانب حکام و هم از دسته های مختلف اپوزیسیون که به اصطلاح صاحبان اندیشه و راهیان آزادی هستند . 

تنها کاری که از دست ما برمی آید اینست که به مدیران پرشین بلاگ نامه بنویسیم تا آن وبلاگ را مسدود کنند . هرچند می دانیم آنها با این کارها دست از آرامش کشی برنخواهند داشت که برخی در حاشیه زندگی می کنند و از راه آزار دیگران تغذیه ... و جز این نفسی ندارند ! و کسی چه می داند ! شاید مسئولیت و رسالت آنها این است !

 

فرد یا افرادی ملقب به فدائیان اسلام !

 

آقایی به نام احمد زاهدی ملقب به تاسیانی!

 

 

در پاسخ هومن عزیزیري، مدیر سایت مانی ها

در باب ادعایی دررابطه با کانون نویسندگان ایران

چندی است سایت مانی ها، به مدیریت! هومن عزیزی، داعیه دار پخش صدای ادبیات غیر رسمی ایران شده است. نوشتار زیر در ارتباط با بحثی است که بین ن.دادامن و همون عزیزی در سایت دست گاه دادا مطرح شده بود.

         

          آقای هومن عزیزی این حکایت را شنیدی: شاهی به ظریفی می رسد و پس از شکست در بحث به او می گوید: تو هیچ نیستی، ظرف هم در مقابل پاسخ می دهد: نه قربان، همان هیچ هم شمایید! یادتان می آید که با رکیک ترین الفاظ من را متهم می کردید که مزدور جمهوری اسلامی ام و حدود بیست خط تنها به خانواده ی من که نمی دانید کیستند و نمی شناسیدشان فحش دادید؟ به هر روی تنها آرزو می کنم هیچ وقت هم را نبینیم و از این گفتار می گذرم. تنها می گویمت که همان هیچ هم خود شمائید، دهان گشاد و یاوه گویت را ببند و این گونه به قضاوت سریع و صریح منشین کودک.

          جز این است که اهل مانی ها را از بین زنان خیابانی و از فاحشه خانه ها و شیره کش خانه ها جمع کرده ای؟... نگذار نام ببرم ... بدنام تر از اهل مانی ها در جامعه ی ادبی ایران پیدا نمی کنیم. همین تفکر امثال تو است که با عبارات ادبیات کهنه و نخ نما و یا شعاری و... البته از ترس جانتان که حالا دربرده اید! دست به هر کاری جز ادبیات زدید و به قول فروغ در بخارهای گس و مسموم الکل  و دود افیون ناپدید شدید.

          از آن دست آدم های بی دغدغه و دور و دیر رسیده ای هستی که هنوز رشد نکرده اند و یا نخواسته اند رشد کنند چرا که جنم آن را نداشتی. پس به کانون نویسندگان ایران در حالی حمله می کنی و با الفاظ کریه ات دست به لجن پراکنی می زنی که هیچ گاه عضو آن نبودی یا اجازه اش را به تو نمی دادند! که کتابت نمی دانستی و کتاب نداشتی!!! کانون را بی اعتبار و ارگانی بروکراتیک می خوانی در حالی که می دانی و می دانند خاصه در دو دهه ی اخیر کانون نویسندگان ایران چه تعداد قربانی داده و به چه بهایی هنوز به عنوان تنها مجمع پیشروی هنر و ادبیات کمابیش برقرار و فعال مانده است. می دانی و خودت را به نادانی می زنی، شاید وظیفه ات این باشد.

          کانون نویسندگان ایران را پوسیده می خوانی درحالی که هم اکنون دوتن از اعضای آن در زندان مخوف اوین جمهوری اسلامی دربند هستند و تو هر صبح آب پرتقالت را می نوشی و شر و ورهایت را تحویل خارجی ها می دهی و فیگورهای ننه من غریبم و جانم در خطر است و سیاسی بودن و ... می گیری تا دلشان بسوزد و جیره ای برایت ببرند. شرمت باد از این که این گونه شاعر می خوانی خود را....

          می دانی هومن خان، آن کارگر چاپخانه  از تو هیچ نشانی نمی شناسد، بی خود سنگش را به سینه مزن. می دانم که وقتی این را بخوانی داغ می کنی و باز هم دری وری تحویل من می دهی. اما یک دقیقه مقابل آیینه بیاست _ تعهد پیش کش _ به ریخت انسان بیا و به آدمی بیاندیش. اشکالی ندارد اگر دقیقه ای دیرتر لیوان کنیاکت را سر بکشی و به احترام انسانیت خودت که مرده، دقیقه ای مقابل آیینه سکوت کنی.

ا.ز.ل تاسیانی  


 

بسمه تعالی

در اطلاعيه شماره يک انجمن فدائيان اسلام نامه ای خطاب به عده ای از وطن فروشان و خائنين و منافقين منتشر شد و از طريق ايميل به اين بی سيرتان اخطار داده شد که دست از اعمال ننگين شان بردارند و اين مدت اخير عده ای از اين خائنين چهره عوض کرده اند و با جلو انداختن دو مهره جوان ولی با استعداد در خيانت و خودفروشی قصد ضربه زدن به پايه های اصيل اسلامی رادارند . اين خودفروشان که به تازگی موفق به گريختن از کشور شده اند خيلی زود راه خودفروشی را يافته اند و با تصور اينکه دست خدا ديگر به آنها نخواهد رسيد اقدام به تاسيس يک سايت اينترنتی کرده اند و با ادعای شاعری و آزادی بيان از هيچ کار کثيف و کفرآميزی کوتاهی نکرده اند . اين سايت تحت عنوان ادبيات زيرزمينی انبوهی مطلب پليد و شرک آميز را به نام شعر و مقاله و داستان منتشر کرده است . از تبليغ برای کتاب موهن آيات شيطانی تا شعرهای پر از فساد و هرزگی و تبليغ مبارزه با دين . اينان علاوه بر اينکه با سخنرانی در جمع وطن فروشان وطن گريز بزدل سعی می کنند زير پوشش کار فرهنگی اهداف و مطامع صهيونيسم جهانی را اجرا کنند در سايتشان علنا مبارزه با اسلام عزيز را ترويج می کنند . اين مهره های غرب به تازگی به انتشار کتابهايی موهن در اروپا جا پای سلمان رشدی گذاشته اند و با وارونه جلوه دادن حقيقت و کثيف ترين دروغها و کفرآميزترين حملات سعی کرده اند حقايق دفاع مقدس و اسلام را وارونه جلوه دهند و مردم را به گمراهی بکشانند . اين بوقهای بی ارزش استکبار و صهيونيسم جهانی بدانند که پايه های فرهنگ ريشه دار و اصيل اسلامی استوارتر از آن است که با تحرکات ننگين اينچنينی بتوان ضربه ای به آن وارد کرد . در بحبحه اينهمه سايت که تحت پوشش خبر و تحليل وظيفه جاسوسی برای بيگانگان و گل آلود کردن آب در فضای سياسی ايران اسلامی را دارند حضور اين عوامل زير پوشش فرهنگ بخوبی قابل پيش بينی بود . اين جانوران نطفه حرام بدانند که فدائيان اسلام فاش خواهد کرد که غرب چگونه و از چه کانالهايی آنان را پشتيبانی مالی و رسانه ای می کند . گمراه کردن جوانان غيور اين خاک و مبارزه با دين مبين تحت پوشش فرهنگ خيانتی است که برای سنگربانان هشت سال دفاع مقدس قابل تحمل نخواهد بود . به اين بی صفتان هشدار داده می شود که اگر در کوتاه مدتی دست از سرسپردگی به صهيونيسم و استکبار برندارند و توبه نکنند به حکم خدا و نص صريح قرآن خونشان بر زمين جاری خواهد شد و سرب داغ سلاح نواب پاسخ اعمال ننگين شان خواهد بود . 

حکم پاکسازی اين خائنين به خون شهدا و سگهای تربيت شده صهيونيسم با فتوا و تصميم شورای مرکزی انجمن فدائيان اسلام گرفته شده و اجرای آن بخوبی نشان خواهد داد که سزای خيانت به ايران اسلامی و اسلام ناب محمدی مرگ است و مرزها فرزندان نواب را از اجرای حکم خدا بازنخواهد داشت .

احکام صادر شده درباره بقيه خائنين که به آنها ابلاغ شده به قوت خود باقی و در مرحله اجرا است .

«لتامرن بالمعروف و لتنهون عن المنكر و لتاخذن على يد السفيه و لتاطونه على الحق اطرا، او ليضربن الله قلوب بعضكم على بعض و يلعنكم كما لعنهم »

 والسلام !

پایان یادداشت


یادداشت های گذشته

دوست عزیزی ، دوستان عزیزی به فراخوان مانیها درباره ی هدایت خرده گرفته اند . خرده که نه ، گلایه کرده اند که چرا درباره ی کتاب بامداد در آینه فراخوان ندادند و برای هدایت اعتراض می کنند و اینکه شاملو هم مثل هدایت افتخار ماست و ... توضیح کوتاهی ضروری به نظر می رسید که خواهم گفت :    ل

دوست عزیز ! کتاب بامداد در آینه کار زشتی بود و البته من هم موافق بودم که باید به آن اعتراض می شد و می خواهم بپرسم کدام روشنفکران به آن موضوع اعتراض نکردند  ؟  آیا برای آنمهم باید امضا جمع می شد ؟ اعتراض شد تا حدی که نویسنده کتاب نوشتن آن را انکار کرد !! و خوانداده شاملو انکار کردند و ... و نقد ها نوشته شد و ... کافی ست به همین مجله ی باران چاپ شهر خودتان مراجعه کنید . اما اینکه چرا من اعتراض نکردم خیلی به نظر بی ربط می رسد به چند دلیل . اول اینکه به من چه ارتباطی دارد ؟ یعنی موضوع  شخصی نیست که الزاما شخص من موضعی بگیرم . یعنی من چون درباره ی آن موضوع موضع نگرفته ام حق ندارم درباره ی هدایت موضع بگیرم ؟ این دو مسئله یعنی قضیه ی  بی بی سی و کتاب بامداد در آینه با هم خیلی فرق دارند و یا من اینطور خیال می کنم و اگر اشتباه می کنم امیدوارم شما مرا از اشتباه درآورید .   ل

 از نظر من بین کتابی که در تیراژ 500 الی 1000 جلد در خارج از کشور چاپ می شود با برنامه ی پر شنونده ای بین بی بی سی که در سراسر دنیا شنونده دارد خیلی فرق هست . از نظر تعداد مخاطب ، از نظر قشری که با آن روبرو می شوند ، از نظر مقایسه رویه ای که برنامه و کتاب در برخورد با زندگی هنرمند در پیش گرفته اند و ... و سر آخر اینکه  مولف آن کتاب یک نفر بود که چنان از کرده ی خود پشیمان شد که موضوع را انکار کرد و تهیه کننده این برنامه بی بی سی است . کتابی که شما خود معترفید که در ایران از آن اطلاعی ندارند به چه دلیل باید مورد اعتراض قرار بگیرد و سود این اعتراض چیست ؟ آیا این اعتراض به سود معرفی کتاب و تشویق ناشر محترم و فرهنگی آن نیست ؟ آیا اعتراض به این کتاب آب به آسیاب همین جریان نیست و باعث نمی شود که زندگی خصوصی شاملو بیش از پیش زیر ذره بین قرار بگیرد ؟ این کمی بی ربط نیست که وقتی کسی به چیزی اعتراض می کند از او بپرسند چرا راجع به جریان دیگری اعتراض نکرده است ؟ هر اعتراض و یا سکوتی حتما دلایلی دارد و معترض یا سکوت کننده حتما سود و زیان آن را می سنجد و این همیشه به دلیل این نیست که یکی به سود شخصی اوست و یا نه ... طرح این سئوال یا به معنی متهم کردن ما به فرصت طلبی ست و یا به نادانی . یعنی ما نمی دانیم چه وقت باید راجع به چه موضوعی اعتراض کنیم ؟

 

اینکه گفته اید با طرح این موضوع منظورتان متهم کردن ما به فرصت طلبی نبوده ، سئوالی را ایجاد می کند و آن اینکه : خوب پس منظورتان چیست ؟ یعنی ما در این اعتراض اشتباه کرده ایم ؟ حالا باید به کتاب بامداد در آینه هم اعتراض کنیم ؟ اعتراضمان را پس بگیریم ؟ ...   ل

دوست عزیزم ! این جور اظهار نظر کردن ها در مثبت ترین حالت نوعی نق زدن روشنفکرانه است که از خصایص قشر به اصطلاح روشنفکر ماست و گرنه هیچ دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد و طرح آن در فضای مجازی  به صورتی که امکان خواندن آن برای هم همه وجود دارد ، بر این امرصحه می گذارد .   ل

خوب حالا نوبت من است که بپرسم تو چرا اعتراض نکردی ؟ حضورت را دردنیای مجازی برای دادن یک فراخوان کم اثر می دانی ؟ به اعتقاد من اینطور نیست . در همین استکهلم تو را برای اداره کردن یک وبلاگ یک صفحه ای به جمع گردانندگان یکی دو سایت معروف و مهم ایرانی دعوت کردند تا درباره حضور ایرانیان در فضای مجازی سخنرانی کنی . من خیلی وقت ها تلاشهایت را برای اعتراض ها و فراخوانها دیده ام حتی فراخوان ها و نامه هایی را که نه اهمیتی به این اندازه داشته اند و نه سودی . من تو را متهم می کنم که اعتراض نمی کنی و دیگران را هم برای اعتراض نکردن نقد می کنی . رطب خورده منع رطب چون کند ؟

اینکه دلیل طرح آن اینست که کسی برای شما کامنت گذاشته و یا نه ... دلیل خوبی نیست . من می پرسم قصد از پرسیدن اینکه چرا برای شاملو اعتراض نکردید چیست نه اینکه چرا در فلان جا نوشته اید و ...    ل

نوشتن این جمله در وبلاگی که به فراخوان توجه کرده و با انتشار آن قصد کمک داشته و به گفته ی خود شما ، از شما پرسیده که جریان از چه قرار است با این تفاصیل هیچ معنایی جز بی اعتبار کردن اعتراض ندارد و من به این دلیل از تو دوست عزیزم خیلی دلخورم چرا که وقتی امثال تو به جای کمک در چنین وقت هایی با چنین رفتار هایی باعث دلسردی ما و شک دیگران می شوید ، از دیگران چه انتظاری باید داشته باشیم ؟

اگر خیلی به کتاب بامداد در آینه معترضی به ناشر آن اعتراض کن که خود را پرچم دار ادبیات و هنر می داند ولی گاه گاهی کتاب های اینچنینی نیز تصادفا در کارنامه اش دیده می شود ...   ل

من تو را همیشه و همیشه و همچنان دوست دارم و این گلایه ها به معنی این نیست که به دوستی ما خدشه ای وارد شده است ، اما انتقادی هم به تو دارم و آن اینکه هر کسی نمی تواند خود را در تمام عرصه ها دانای کل بداند و در تمام عرصه ها اظهار نظر کند و همیشه به عملکرد دیگران نقد داشته باشد و از اشتباه مبری باشد و متاسفانه بعضی وقت ها فکر می کنم تو چنین دیدی نسبت به خودت داری .   ل

برادرانه می گویم و به عنوان برادر کوچک ترت ... من و ما هم سالها از عمرمان را صرف خواندن کرده ایم و خود را صاحب نظر در ادبیات می دانیم – البته ممکن است دیگران چنین نظری نداشته باشند – اما هیچ گاه خود را آگاه در امور سیاسی و یا اجتماعی و یا حقوق بشر و ... نمی دانیم . من به عنوان هنرمند و یا نویسنده – اگر باشم – می توانم در این عرصه ها هم تا حدی آگاهی داشته باشم و دارم اما اظهار نظر کردن در باره این مسائل همیشه برایم دشوار است و هر بار هم اظهار نظری کرده ام حتی اگر بعدها به درست بودنش یقین پیدا کرده ام ، پشیمان شده ام . اما می بینم که تو انرژی فراوان و بی پایانت را همواره مصروف نوعی درگیری در همه عرصه ها می کنی و این به علاوه ی کار و خانواده و ... که همیشه قسمتی از ما مصروف آنهاست ، تو را  در سطح نگاه می دارد . سخنرانی کردن و نوشتن یادداشت های چند خطی روی نت و داخل شدن در مباحث فرهنگی و اجتماعی ، مسئله ی زنان ، همجنس گرایی ، مسائل سیاسی ، فعالیت در عرصه های حقوق بشر و سر آخر ادبیات ...  من اگر از من بپرسند که دوستت در چه زمینه ای فعال است واقعا نمی دانم چه بگویم ولی در همه عرصه ها تو را منتقد و صاحب نظر می یابم و این مرا غمگین می کند و وقتی پا به عرصه ی ادبیات و حواشی آن می گذاری غمگین تر ...   ل

مرا ببخش که جز این درد دل ها چاره ای ندیدم .

با عشق و امید به موفقیت و بهروزی

دوست کوچک تو

هومن عزیزی

شنبه اول فروردین 1383 ، بیستم مارس 2004

دوستان عزیزم ! شاعران و نویسندگان و خوانندگانی که عشق از شماست و برای شماست ! سال دیگری را با هم آغاز می کنیم به این امید که از بدی ها و تیرگی های سال های قبل پاک تر باشد و اتفاقات خجسته ای که بطور دسته جمعی و ملی در انتظارشان هستیم حادث شوند ! طبیعت یاری مان کند ! امید که با عشق ِ همدیگر عمر مشترک مان را روشن تر تازه کنیم و از بدی ها و خوبی های همدیگر بگذریم ! بدی ها را نادیده بگیریم و بر خوبی ها و خوشی های همدیگر نشوریم که شایسته ی ما نیست ، آن هم در زمانه ای که بدی ِ راستین ، بزرگ و بزرگ تر از سوی دیگری ست که بر همه ی ما یکسان سایه انداخته و نفرت های ما از توان ِ ملی مان در برابر ِ آن می کاهند ! سربلند باشید و امیدوار و در امان ِ عشق ! ا

ااینجا ما در دوری از شما و آن هوای مشترک تنها انتظار داریم و انتظار ... و امید ِ اینکه بشود برگشت . پسرم سوشیانت پنج ماه دیگر سه ساله می شود و می ترسم از اینکه از زبان فارسی و روح گرمی که در تن ِ همه ی شماست دور شود . اینجا سرزمین ِ سردی ست و جز این سایت چیزی دلمان را خوش نمی کند که تنها راه ِ ارتباط ما با شماست . تنهای مان نگذارید و دعا کنید ما و شما و هزاران سوشیانت در ایرانی آزاد سال خجسته ای را در آینده ای نزدیک ، دور هم نو کنیم

شاید همه ی مادران و پدرها از نشان دادن ِ فرزند خود به دوستان و معرفی ِ فرد ِ تازه ای که آنها او را آفریده اند لذت می برند ، لذت می برم از اینکه حالا شما هستید تا سوشیانت ِ تنها را که اندوه ِ او به قول ِ مربی های مهد کودکش به اندازه ی سنش نیست به شما معرفی کنم . اینجا چند نفر انگشت شمار هستند که دوست دارم از آنها تشکر کنم به خاطر ِ محبت هایی که به ما داده اند در این قحطی ِ عشق و در این سرزمین ِ یخزده که باعث می شوند نه ما حرف زدن از یادمان برود نه سوشیانت کوچولو ...  شما ، همه ی شما دوستان ِ  عزیزمان که همه ی این مدت از طریق اینترنت - این موهبت ِ عزیز با ما بوده اید، مریم سجادی  که سوشیانت هم بدون او دیوانه می شود و فروهر ِ سجادی ، مسلم منصوری  که او هم رفت ، مرضیه جوانمرد و قاسم ریانی  ، ماریا رشیدی و عزیزان ِ دیگری که عشق ِ آنها با ماست اما کمتر می بینیم شان ... ا

با بوسه ی عاشقانه بر گونه ی خویشاوندان هموطنم ، به امید ِ رضایت همه از عمر ِ کوتاهی که با هم داریم می پیماییم !  ا

مریم هوله

هومن عزیزی

یکشنبه ، سحرگاه بیست و هشت دسامبر 2003

اینکه دستت به جایی نمی رسد عذاب آورست . فقط شنونده ی اخبار خونین از آن سوی دنیایی و جز این از تو برنمی آید . تاوان چه می تواند باشد درد انسان بودن آنهم در چنین شرایط دهشتناکی که عصر سیاه من است ... زلزله ی بم ، فاجعه ی دیگری که درد فاجعه های دیگر ملیت مرا تازه کرد ... جز درد کشیدن از انسان حقیر معاصر چه می تواند برآید ؟ در سوگ انسان معاصر بودنم با همه ی معاصرانم شریکم و مثل همه ی دیگران می توانم اظهار تاثر و ابراز تسلیت کنم . دارم می ترکم که این وبلاگ متروک و بی حوصله را دوباره باز کرده ام . مرگ ایرج بسطامی خواننده ی بزرگ و مظلوم دورانم بیش از دقایق پیش نفسم را گرفته . همه ی نسل کشی و نسل میری پیش چشمم دارد رژه می رود . همه ی خبرهای خونین زنده زنده دارند برایم اجرای مرگ می کنند . چطور می شود یک ملت در هزاره ی سوم اینچنین و آنچنان همه ی خبرهای باورنکردنی را پر کند ؟ اینگونه که ما زنده ایم در کنار همدیگر ... با لذت و سکوت و تحقیر و حقارت و دردهایمان ... راه نجات در قرعه ای خوابیده که پتوی آسمانی یک فرهنگ را قرارست بتکاند ... کی بیدار می شود این زنده ی مخمور زخم آلود ؟! طبیعت به دادمان برسد

بگذارید در چند مدت اخیرم ، در قسمتی از خیالات اخیرم سهیم تان کنم . باقی چیزها را بهتر از من دارید به دوش می کشید . ناصر رزازی چند وقت پیش خاطراتی برای من و هومن تعریف کرد از کردستان . یک نسل کشی که پیش چشم من و شما و باقی جهانیان در همان هوا که با هم نفس کشیده ایم و همان خاک ... بیخبری اینچنین حقارتم را عجیب تشدید کرده این روزها ... در همان کردستان خودمان که از بچگی هامان توی فرهنگمان چپانده اند اینها با سیم سر می برند و فلان اند و ... بگذارید از قول این دوستان کردمان بگویم که شاهد قتل عام و قلع و قمع تبارشان بوده اند . دقیقا همه ی این سالهایی که در کنار هم بوده ایم . دهکده های قرنا و قلاتان را کدامتان می شناسید ؟ کدامتان می دانید چرا این اسمها آویز زبان همه ی کردهاست مثل حلبچه و ... شاید شنیده باشید سربازانی شهید شده باشند در این مناطق لابد به دست قاچاقچی ها و کردهای شورشی ... شاید فلان .... اما واقعیت اینست که پاسداران معتقد و گرانبهای آن نظام این دو دهکده را به کل از نفر خالی کرده اند . صحنه ای را تصور کنید که زن پنجاه ساله  دم طویله ی خانه ی خودش چند تیر خورده ... صدای ضجه ی دختر شانزده ساله اش را از توی طویله می شنود تماما تا تجاوز آخرین نفر و گلوله ای که در نهایت کار را تمام می کند و بدن مجروح نمی گذارد به کمک جگرگوشه اش برود... حس من این روزها در مواجهه با این خبرها حس آن زن است در قلاتان ... قلاتانی که از یک کودک شش ماهه نگذشت . پاسدار در کنار جسد مادرش لوله ی تفنگ را در دهان گرسنه ی کودک فرو می برد و کودک به جای پستانک مک می زند ، بعد شلیک و این جمله که : این هم بزرگ شود خطری ست برای اسلام ! در کردستان عراق افشا شده که هر شب کردکشی جزو برنامه های اصلی نظام صدام بوده .  کردهای یک دهکده را با هم به اطراف   ده می برده اند  و در چاله های بزرگ می ریخته اند روی هم ، بعد رگبار می گرفته اند روی شان ، در آن بحبحه کسی ممکن بوده ده تیر بخورد کسی زیر بدن های دیگر بی نصیب بماند اما بعد تنها خاک بوده و گور یک دهکده . این عین واقعیتی ست که در ایران اوضاعی جز این نبوده . فکر می کنید عکس آن گور دسته جمعی که دروبلاگ سابق مان گذاشته بودیم چند درصد از گورهای دسته جمعی بوده که اتفاق افتاده اند ، درست در همان سرزمینی که با هم بزرگ شدیم و نفهمیدیم داریم چه هوایی را استنشاق می کنیم  . حالا هم گورهای دسته جمعی که دست خالی ِ !! حکام غیورمان دارد بمی های چال شده را با هم چال می کند قرار نیست هیچ چیزی را به یادمان بیاورد . مدام داریم از یاد می بریم و گور همدیگر را می کنیم . فرزندان زرتشت از نژاد دون و پلشتی نبودند که پای چوبه های اعدام و جوخه ها سکوت کنند و سنگ آن جنایتکار عرب را در دست های سنگسارشان بگیرند 

ناصر رزازی از یک پسر بچه ی کرد عراقی برایمان گفت که دنیا را تکان داد . در یکی از شبهای حکومت عراق دو سه دهکده آدم را بار می زنند و مطابق معمول به چاله ی مخصوص می برند . زن و بچه و پیر و جوان ... کرد ... پسر هشت ساله چندین تیر می خورد . مادرش بیشتر از او که در حال جان دادن است . با نفس های آخر بچه اش را به بیرون پرت می کند . از بین شش هفت کودکش تنها این از او برمی آید  در ثانیه های آخر ... پسر هشت ساله اش را پرت می کند بیرون اما پوتین سرباز عرب برش می گرداند پایین ... مادر از پا نمی ایستد برای بار دوم بچه اش را بیرون می اندازد .... دوباره سرباز با لگد پایینش می اندازد ... برای بار سوم بچه را پرت می کند بیرون و می افتد ... این بار سرباز دلش نمی آید و کودک از لای پای او خود را کشان کشان در بیابان گم می کند با دوازده گلوله در بدن .... در جایی از بیابان بیهوش می افتد که چند عرب شیعه ی چادر نشین پیدایش می کنند و نجاتش می دهند . پسر معجزه آسا زنده می ماند اما زبانی جز کردی نمی داند . سه سال بی زبان و بی تکلم در چادر انها می ماند . هیچ صدایی از او در نمی آید جز گاهگداری سرش را روی زانو گذاشتن و به یاد خانواده و آخرین حرکت دست های مادرش گریستن ... تا اینکه کسی از او خبر به طالبانی می برد و طالبانی او را می برد و در تلویزون های آمریکا راز این جنایت افشا می شود . فکر می کنید چند درصد این گورهای دسته جمعی بوده خبر این معجزه ؟ چند درصد این فاجعه است مرگ آسان یک ملت در گوشه و کنار آن سرزمین نفرین شده که ما با خبرها سرگرمیم ... عارمان می آید از زندگی مان که در جوارمان جنایت رقص شلاق وار می کند آزاد آزاد از سکوت و کوری ما که تنها راه ادامه ی نفس هایی ست که بزان را به شرم می آورد ! تف بر این نفس که من ایرانی می کشم در همه ی این سالها و سال 67 که ظرف چند هفته بیست و چهار هزار نفر را جلوی چشمانمان قتل عام کردند و هیچ نگفتیم  ! غیرت در مرام ایرانی ست و بی غیرت تر و حقیرتر از او ملتی نمی شناسم در جهان معاصر . این ننگ را آیا برای پنجاه سال حقیر زمینی به جان خریده ایم که بز بزاییم وبز بمیریم ؟ وقتی این هوا با شدت چگالش جریان دارد در فصل ها و ریه هامان نمی دانم چطور به مشغله های پلید قهرمانان !! کشورم بیندیشم . مشغله های جان و نان و ادب و کوفت و رقابت و ... تکه های جگرِ سوراخ ِابلهم ! در این فرهنگ هوو باز جنازه هامان را کجای چش