خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
7 آذر 1383  

 يک پيشْ گفتارِ صوفيانه

زندیک

پرسشِ اساسیِ من اين است : ـ چه گونه کودنی بر جهان چيره  می شود؟   ـ چه گونه کودنی با آن  در می افتد ؟ ـ چه گونه در اين ميان ، صوفی ، هم چون شاه ْ بازی بر بلندایِ ايشان چرخ می زند ؟

   کودنیِ نوعِ اول : عقلانيتِ پراگماتيستیِ ـ شکم باره یِ ـ آمريکايی ــ که هر لحظه حدود و ثغورِ گرسنه گی اش باز  می گسترد : مگر نه اين که امپرياليسم است ،  و مرضِ « جوع » اندام اش را به تمامی در ربوده ، وعقلِ نظریِ افليج اش را ، سخت از کار انداخته است .   اسم اش را من « هيولایِ زرّين پشم » می گذارم : هيولاوشی جوان ، و ازآن دست صاحبِ قدرت ، که ترسناکیِ آن ، در چشمانِ آبیِ نافذش ، به جذابيتی برایِ زنان - برای ملت ها ، بُدُل می شود : چه بسيارند آنانی که در نهان خانه یِ دلِ خود ، تجاوز او را طلب می کنند ، هم چون زنانی که عاشقِ رهايی اند : رهايی به واسطه ی دزديده شدن و تجاوز ؛ چرا که برای رها کردن خود ، هنوز بسی عفيف اند : آنان را بهتر آن که دزديد و تجاوزشان کرد ، که اين خواستِ اندرونیِ ايشان است . يک تحليل روان شاختی : اين گونه ، وفا داریِ اخلاقی از ايشان ـ از آن چه که دوست اش نمی داشتند اما به دوست داریِ آن خو کرده بودند ـ سِقط می شود ، و فرجامِ کار اين که ، از دردِ جان کاهِ تخمی ِ وجدانيات تسکين می يابند ، و از قُد قُدِ ـ يعنی غُرولندِ ـ پيش از در آمدنِ تخم ، هم می افتند : چرا که ، شرعاً و عرفاً ـ و قانوناً  ، خود نخواسته بودند ، ديگران خواستند و ، آمدند و ، کردند و ، ايشان هم تخمِ شان را بر نرم گاهی نهادند و ، نيز ، به هاويه اندر نشدند !

     کودنیِ نوعِ دوم :  شبهِ عقلانيتِ عجوزه یِ مذهبی ، سنتی ــ که هر لحظه که در کامِ اژدهایِ به تقدير آمده یِ خود فرو  می غلتد ، هر چه بيش تر ، فرتوتی اش آشکار می شود و نيز ، خِرِف بودن اش به سببِ کهن سالی .- او ديگر ، گوش اش سنگين ، و بينايی اش بسيار کم سو شده است : مجلس خبره گان را بنگريد ! ـ به راستی که ، او هنوز نَفَس می کشد ! ـ من اين کودنیِ پلاسيده روی را « هيولایِ پشم ريخته » نام می نهم !  نمونه یِ  « بن لادن » ـ اما از ايشان فرق می کند : هم چون نمونه هایِ مستقلِ انسانی ، که در حقيقت ، در برابرِ هجومِ همه  جانبه یِ کودنیِ نوعِ اول ، به نوعی خويش تن پايی از طريق مقاومت ، دست می يازند ـ تحليلِ روزنامه ها و رسانه هایِ مسلط را فراموش کنيد ـ اينان بر آرمانی مذهبی تکيه دارند ، اما عميقاً انسان هايی غيرِ سياسی اند ، که در راستایِ صيقلِ خود ، و صافی شدن ، می جنگ اند ؛ نمونه یِ ديگر ـ احمد شاه مسعود را بنگريد : اين مردان را هيچ يک از گروه هایِ سياسی در خود پذيرا نمی شو ند ، چرا که از کودنیِ نوعِ اول مبرا هستند  ، و دستِ نوع دوم اش را ، نيز ، خوانده اند : ـ اينان در جنگ ، نمی جنگ اند ـ بل ، سلوک  می کنند ! ـ اينان را من ، « خويش تن پايانِ بزرگ » نام می گذارم ! 

در رويارويیِ بن لادن و دوستان اش ، در مقابلِ آمريکا و دوستانِ بسيارش ، من قاطعانه خود را در جبهه ی ِ   بن لادن قرار می دهم ، و به سویِ آمريکاييان تير می افکنم ؛ اما در جبهه یِ آن کودنیِ نوعِ دوم ، نه هرگز ! من با او حتّا ، نمی ستيزم ! ـ دانستيد چه کسانی را می گويم ؟

     صوفی ، اما شاه بازی بر بلندایِ ايشان : صوفی تيز هوش تر از آن است که در برون خود بگسترد ، او چندان گرسنه نيست که از معده اش فرمان برد ـ از اين رو ، هر چه وسيع تر ، می گسترد در خود : نه هجوم می برد هم چون صفه نشينان شورشی ، آن گدايان تکريم يافته ، نه    هم چون مادينه سگی دراز به درازِ آن کودنی ِ نخست ، آن احساس گرسنه گیِ از سرِ سيری  ، می خوابد ، تا او را  ، از باد ِ غرور ، و از آتش اقتدار ، بيا گند !

شايد بشود به وسيله ی ِ دست گاهِ فلسفیِ هگل هم قضيه را ، به گونه ای حل کرد : يعنی به وسيله یِ  ديالک تيک ، که در حقيقت ، حقيقت خود را از درونِ آن آشکار می کند ـ يعنی گندش را بالا  می آورد : کودنیِ نوعِ اول ـ در اين شرايطِ تاريخی ـ می شود نهاد ، و کودنیِ نوعِ دوم می شود برابرِ نهاد ، و سپس ، برنهاد هم می شود هم آن که نبايد بشود : يعنی حق ! به زبان ديگر ، حق برايندی ست تاريخی و قطعی از کودنی نوع نخست ، يعنی خدای گان ، و کودنی دوم  ، يعنی بنده ، که از رويارويی آن ها عمل زايش حق ، به وقوع می پيوندد ـ و اين     نتيجه یِ هگلی کمی شرم آور است : يعنی که راه حق از ميانه یِ  کودن ها  می گذرد !

صوفی اما ، که بر فرازِ ايشان چرخ می زند ، چنين می گويد : آن که به تملک در می آورد ، خود نيز به تملک در می آيد . و صوفی ، نه در پی خدای گانی است  ، نه در پیِ بنده گانی ـ او حتّا  ، در پیِ  ياری گریِ هيچ کس نيست ، که تنها خود را نجات می دهد : زيرا که صوفی ، خود ، موضوع شناخت ِ خويش است ؛ نه ، هرگز يک مارکسيستِ انقلابی نمی تواند با او يکی گرفته شود ، چرا که صوفی صيرورتِ ديالک تيکی را به تمامی به درونِ خود کشانده ،] دستِ کم نتايج آن را [ ، و کارـ زارش آن جاست : روزی گفت ام که تنها دروغ گويانِ نيرو باخته « مجاهد » می پرورند ، يا به زبانِ مارکسيست ها : پرولتاريایِ انقلابی . آن ها می خواهند  به نيرویِ سيل آسایِ اکثريت ، ساختِ سياسیِ جامعه را به سود خود ، يا عده ای ديگر  ، دگرگون کنند . ـ برخی هم مثلِ مارکس خيال کرده اند  ،که می شود کارگران ، يعنی آن اکثريتِ نفله را ، يک شبه فيلسوف کرد ؛ هم آن کسانی را که تنها به نان و کره یِ روزانه یِ خود ، می انديش اند ـ و من البته ، ترجيح      مي دهم هم آن  نان و  شراب ِروزانه ، بنام ام ـ اين ديگر بسی خوش خيالی ست . آن ها را نمی توان آگاهی داد ، آن ها را تنها می شود تهييج کرد ... آگاهی طبقاتی ـ اگر هم بر فرض به وجود آمده باشد ـ تنها سطح کم ژرفايی از آگاهی ست :  آن که ميوه ی ِ جان اش    درمی رسد ، خود بر چيده  می شود !

     يک نکته اساسی درباره یِ مارکس . ـ اگر مارکسِ احساساتیِ انقلابی را در يک چشم بر نهادن  ، ناديده بينگاريم ، و به استناد سخن خودِ  او ، که می گفت : من مارکس هستم ، اما مارکسيت نيستم ،  او را هم چون يک مارکسيست به شمار نياوريم ، آن جا که از  خود بي گانه گی در دنيایِ مدرن سخن می گويد ، يعنی از استحاله یِ گوهر انسانی به چيزی خارج از خود ، به پول ، به کالا ، و يا به هر چيز شده گیِ ديگر ، به جایِ اَشکالِ قديمی تر ِ از خود بي گانه گی ِ :     بت ـ خدا ، به صوفيان بسيار نزديک می شود ، و   چه بسا  ، که خود نيز ، دست ِ آخر ، صوفیِ بزرگی از کار درآيد ـ که از اين جهود زاده هيچ دور نمی نمايد !

به هر رو، مارکس با آن که اُلوهيت ِ نظامِ فلسفیِ هگل را ، به فراست        خود ، ازاله ی ِ بکارت کرد ، و به انديشه هایِ فراگيرِ اجتماعی و پيشِ پا افتاده ، تقليل داد ؛ اما يکی از مهم ترين کسانی ست که  چه گونه گیِ پرداختن به غير ، در زمانه یِ جديد  را کشف کرد ، و هش دار داد : از هم اين رو ، از ديدگاهِ من  ، او يک صوفیِ تمام عيار است ! ـ چرا که اين امر ـ يعنی فراخوانی ِ انسان به خود ـ برایِ صوفی شدن  يک اصلِ اساسی و جاودانه است !

       يک نکته ديگرــ  صوفی می دانست ، و نيز ، می داند که  خواجه گان ،  بنده اند ـ و بنده گان ، خواجه ؛ وی به هر جامه ای  می شناسد ايشان را ، که در پیِ قدرت اند : يکی ، هم چنان که نگاه  می دارد ، بيش تر می خواهد  ، و ديگری ، می خواهد که به چنگ آورد ! ـ  شايد صوفی بيش از آن دو می خواهد ؟ ـ آری ، هم از       اين  رو ، به خدا روی می آورد ! ـ او ، همه را می خواهد ، يا هيچ ؛ اين گونه  زهدِ صوفی پا به ميدان می گذارد: مگر زهد آن هيچ خواهی بزرگ نيست ؟ ـ آن تمام خواهی عقيم ؟ ـ اما زُهد ، تنها ، آغازِ اين دراز راه ، اين پر نشيب و  فراز ، راه است : شطرنج بازی ِ صوفی  بی نهايت است  ، يک شاه راه ـ يک شاه رگِ بگشوده به قلبِ جهان !

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website