|
يک
پيشْ گفتارِ صوفيانه
زندیک
پرسشِ اساسیِ من اين است : ـ چه گونه کودنی بر جهان چيره می شود؟ ـ چه گونه
کودنی با آن در می افتد ؟ ـ چه گونه در اين ميان ، صوفی ، هم چون شاه ْ بازی
بر بلندایِ ايشان چرخ می زند ؟
کودنیِ نوعِ
اول : عقلانيتِ پراگماتيستیِ ـ شکم باره یِ ـ آمريکايی ــ که هر لحظه
حدود و ثغورِ گرسنه گی اش باز می گسترد : مگر نه اين که امپرياليسم است ، و
مرضِ « جوع » اندام اش را به تمامی در ربوده ، وعقلِ نظریِ افليج اش را ، سخت
از کار انداخته است . اسم اش را من « هيولایِ زرّين پشم » می گذارم :
هيولاوشی جوان ، و ازآن دست صاحبِ قدرت ، که ترسناکیِ آن ، در چشمانِ آبیِ
نافذش ، به جذابيتی برایِ زنان - برای ملت ها ، بُدُل می شود : چه بسيارند
آنانی که در نهان خانه یِ دلِ خود ، تجاوز او را طلب می کنند ، هم چون زنانی که
عاشقِ رهايی اند : رهايی به واسطه ی دزديده شدن و تجاوز ؛ چرا که برای رها کردن
خود ، هنوز بسی عفيف اند : آنان را بهتر آن که دزديد و تجاوزشان کرد ، که اين
خواستِ اندرونیِ ايشان است . يک تحليل روان شاختی : اين گونه ، وفا
داریِ اخلاقی از ايشان ـ از آن چه که دوست اش نمی داشتند اما به دوست داریِ آن
خو کرده بودند ـ سِقط می شود ، و فرجامِ کار اين که ، از دردِ جان کاهِ تخمی ِ
وجدانيات تسکين می يابند ، و از قُد قُدِ ـ يعنی غُرولندِ ـ پيش از در آمدنِ
تخم ، هم می افتند : چرا که ، شرعاً و عرفاً ـ و قانوناً ، خود نخواسته بودند
، ديگران خواستند و ، آمدند و ، کردند و ، ايشان هم تخمِ شان را بر نرم گاهی
نهادند و ، نيز ، به هاويه اندر نشدند !
کودنیِ نوعِ دوم : شبهِ عقلانيتِ عجوزه یِ مذهبی ، سنتی ــ که هر
لحظه که در کامِ اژدهایِ به تقدير آمده یِ خود فرو می غلتد ، هر چه بيش تر ،
فرتوتی اش آشکار می شود و نيز ، خِرِف بودن اش به سببِ کهن سالی .- او ديگر ،
گوش اش سنگين ، و بينايی اش بسيار کم سو شده است : مجلس خبره گان را بنگريد ! ـ
به راستی که ، او هنوز نَفَس می کشد ! ـ من اين کودنیِ پلاسيده روی را «
هيولایِ پشم ريخته » نام می نهم ! نمونه یِ « بن لادن » ـ اما از ايشان فرق
می کند : هم چون نمونه هایِ مستقلِ انسانی ، که در حقيقت ، در برابرِ هجومِ
همه جانبه یِ کودنیِ نوعِ اول ، به نوعی خويش تن پايی از طريق مقاومت ، دست می
يازند ـ تحليلِ روزنامه ها و رسانه هایِ مسلط را فراموش کنيد ـ اينان بر
آرمانی مذهبی تکيه دارند ، اما عميقاً انسان هايی غيرِ سياسی اند ، که در
راستایِ صيقلِ خود ، و صافی شدن ، می جنگ اند ؛ نمونه یِ ديگر ـ احمد شاه
مسعود را بنگريد : اين مردان را هيچ يک از گروه هایِ سياسی در خود پذيرا
نمی شو ند ، چرا که از کودنیِ نوعِ اول مبرا هستند ، و دستِ نوع دوم اش را ،
نيز ، خوانده اند : ـ اينان در جنگ ، نمی جنگ اند ـ بل ، سلوک می کنند ! ـ
اينان را من ، « خويش تن پايانِ بزرگ » نام می گذارم !
در رويارويیِ بن لادن و دوستان اش ، در مقابلِ آمريکا و دوستانِ بسيارش ، من
قاطعانه خود را در جبهه ی ِ بن لادن قرار می دهم ، و به سویِ آمريکاييان تير
می افکنم ؛ اما در جبهه یِ آن کودنیِ نوعِ دوم ، نه هرگز ! من با او حتّا ، نمی
ستيزم ! ـ دانستيد چه کسانی را می گويم ؟
صوفی ، اما شاه بازی بر بلندایِ ايشان :
صوفی تيز هوش تر از آن است که در برون خود بگسترد ، او چندان گرسنه نيست که از
معده اش فرمان برد ـ از اين رو ، هر چه وسيع تر ، می گسترد در خود : نه هجوم می
برد هم چون صفه نشينان شورشی ، آن گدايان تکريم يافته ، نه هم چون مادينه
سگی دراز به درازِ آن کودنی ِ نخست ، آن احساس گرسنه گیِ از سرِ سيری ، می
خوابد ، تا او را ، از باد ِ غرور ، و از آتش اقتدار ، بيا گند !
شايد بشود به وسيله ی ِ دست گاهِ فلسفیِ هگل هم قضيه را ، به گونه ای حل کرد :
يعنی به وسيله یِ ديالک تيک ، که در حقيقت ، حقيقت خود را از درونِ آن آشکار
می کند ـ يعنی گندش را بالا می آورد : کودنیِ نوعِ اول ـ در اين شرايطِ تاريخی
ـ می شود نهاد ، و کودنیِ نوعِ دوم می شود برابرِ نهاد ، و سپس
، برنهاد هم می شود هم آن که نبايد بشود : يعنی حق ! به زبان ديگر ، حق
برايندی ست تاريخی و قطعی از کودنی نوع نخست ، يعنی خدای گان ، و کودنی دوم ،
يعنی بنده ، که از رويارويی آن ها عمل زايش حق ، به وقوع می پيوندد ـ و اين
نتيجه یِ هگلی کمی شرم آور است : يعنی که راه حق از ميانه یِ کودن ها می
گذرد !
صوفی اما ، که بر فرازِ ايشان چرخ می زند ، چنين می گويد : آن که به تملک در
می آورد ، خود نيز به تملک در می آيد . و صوفی ، نه در پی خدای گانی است ،
نه در پیِ بنده گانی ـ او حتّا ، در پیِ ياری گریِ هيچ کس نيست ، که تنها خود
را نجات می دهد : زيرا که صوفی ، خود ، موضوع شناخت ِ خويش است ؛ نه ، هرگز يک
مارکسيستِ انقلابی نمی تواند با او يکی گرفته شود ، چرا که صوفی صيرورتِ ديالک
تيکی را به تمامی به درونِ خود کشانده ،]
دستِ کم نتايج آن را
[
، و کارـ زارش آن جاست : روزی گفت ام که تنها دروغ گويانِ نيرو باخته « مجاهد »
می پرورند ، يا به زبانِ مارکسيست ها : پرولتاريایِ انقلابی . آن ها می خواهند
به نيرویِ سيل آسایِ اکثريت ، ساختِ سياسیِ جامعه را به سود خود ، يا عده ای
ديگر ، دگرگون کنند . ـ برخی هم مثلِ مارکس خيال کرده اند ،که می شود کارگران
، يعنی آن اکثريتِ نفله را ، يک شبه فيلسوف کرد ؛ هم آن کسانی را که تنها به
نان و کره یِ روزانه یِ خود ، می انديش اند ـ و من البته ، ترجيح مي
دهم هم آن نان و شراب ِروزانه ، بنام ام ـ اين ديگر بسی خوش خيالی ست
. آن ها را نمی توان آگاهی داد ، آن ها را تنها می شود تهييج کرد ... آگاهی
طبقاتی ـ اگر هم بر فرض به وجود آمده باشد ـ تنها سطح کم ژرفايی از آگاهی ست :
آن که ميوه ی ِ جان اش درمی رسد ، خود بر چيده می شود !
يک نکته اساسی درباره یِ مارکس
. ـ اگر مارکسِ احساساتیِ انقلابی را در يک چشم بر نهادن ، ناديده بينگاريم ،
و به استناد سخن خودِ او ، که می گفت : من مارکس هستم ، اما مارکسيت نيستم ،
او را هم چون يک مارکسيست به شمار نياوريم ، آن جا که از خود بي گانه گی
در دنيایِ مدرن سخن می گويد ، يعنی از استحاله یِ گوهر انسانی به چيزی خارج
از خود ، به پول ، به کالا ، و يا به هر چيز شده گیِ ديگر
، به جایِ اَشکالِ قديمی تر ِ از خود بي گانه گی ِ : بت ـ خدا ، به
صوفيان بسيار نزديک می شود ، و چه بسا ، که خود نيز ، دست ِ آخر ، صوفیِ
بزرگی از کار درآيد ـ که از اين جهود زاده هيچ دور نمی نمايد !
به هر رو، مارکس با آن که اُلوهيت ِ نظامِ فلسفیِ هگل را ، به فراست خود
، ازاله ی ِ بکارت کرد ، و به انديشه هایِ فراگيرِ اجتماعی و پيشِ پا افتاده ،
تقليل داد ؛ اما يکی از مهم ترين کسانی ست که چه گونه گیِ پرداختن به غير
، در زمانه یِ جديد را کشف کرد ، و هش دار داد : از هم اين رو ، از ديدگاهِ
من ، او يک صوفیِ تمام عيار است ! ـ چرا که اين امر ـ يعنی فراخوانی ِ انسان
به خود ـ برایِ صوفی شدن يک اصلِ اساسی و جاودانه است !
يک نکته ديگرــ
صوفی می دانست ، و نيز ، می داند که خواجه گان ، بنده اند ـ و بنده گان ،
خواجه ؛ وی به هر جامه ای می شناسد ايشان را ، که در پیِ قدرت اند : يکی ، هم
چنان که نگاه می دارد ، بيش تر می خواهد ، و ديگری ، می خواهد که به چنگ آورد
! ـ شايد صوفی بيش از آن دو می خواهد ؟ ـ آری ، هم از اين رو ، به خدا
روی می آورد ! ـ او ، همه را می خواهد ، يا هيچ ؛ اين گونه زهدِ صوفی پا به
ميدان می گذارد: مگر زهد آن هيچ خواهی بزرگ نيست ؟ ـ آن تمام خواهی عقيم ؟ ـ
اما زُهد ، تنها ، آغازِ اين دراز راه ، اين پر نشيب و فراز ، راه است :
شطرنج بازی ِ صوفی بی نهايت است ، يک شاه راه ـ يک شاه رگِ بگشوده به
قلبِ جهان !
|